تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من
گل من رو چرا چیدی ...

داداش مهربونم...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


آخیش.... بالاخره کار تایپی نمایشنامه هم با یک روز تاخیر تموم شد.

سلام نارونی.

کلی حرف نگه داشتم که همه اش قلمبه شده بود و باید الان بنوبیسم.روز بیست و دوم اردیبهشت تولد من و چند نفر دیگه بود.ولی نشد روز بیست و دوم برگذار شه اما در عوض تیما و ادوین دوستان خوبم در این روز میمون و فرخنده منو برای شام بردند به رستوران.اما من که هیچوقت بدون نارون تنهایی جایی نمیرم به نارون زندگیدم و اومد پیشمون و با هم رفتیم.دوستانم برای شام ساندویچ سوسیس که من عاشقشم و یه کیک صورتی یک دست خامه صفارش داده بودند شام خوردیم و موقع بریدن کیکم یهو تعداد زیادی از جمعیت حاضر در رستوران که داشتند شام می خوردند برام دست زدند.نمی دونین چقدر خجالت کشیدم. اینا مگه ما رو دیده بودن.

چرا حواسشون به شام خوردن خودشون نبود.

خلاصه کیک رو بریدم مقدار کمی خوردم چون خامه برای آسم فوق العاده مضره.

بعد هم روز بیست و دوم مثل پارسال و پیارسال و اون یکی پارسال مادر آترا برامون جشن گرفت.برای من آترا و دو نفر دیگه. اترا عروسک بانی رو که می گفت دوستش زهره خانم براش فرستاده و بسیار عزیزه گذاشته بود سر سفره کنار کیکش.مامان اترا غذاهای بسیار خوشمزه ایی پخته بود و کیک خیلی خوشگلی تدارک دیده بودند.

جمعا چهار نفر بودیم من سی و چهار ساله اترا بیست و چهار ساله زهره نوزده ساله و خانم گلاره

بیست و یک ساله شدیم.

کلا شب بسیار خوبی بود خیلی خوش گذشت.بهتر از ه تولدی بود که داشتیم.

یکی از دوستانم عازم سفر کرمانه و من چقدر دوست داشتم همراهش باشم اما نشد.

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اینم بادکنک های تولد. توی خرداد ماه حجم کلاسها کمی سبک میشه.حجم که نه تعدادشون.

می خواستم عکس بذارم اما بازم سایتی که توش عکس آپلود میکردم قاطی کرده  آپولد نمیشه این نایت ایکین هم که لوس بازی در میاره دیگه اپلود نمی کنه .

ساعت چهار صبحه و باید بخوابم.نمی دونم چرا مدتیه بی خودی نگرانی مرموزی دارم.شاید چون این مدت همه اش ملتهب بودم واسه تایپ کردن و کار و کارای نارون و ... خیلی خستم!

شب نارونی همگی بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


چقدر اوايل ارديبهشت سخت گذشت.

مردم از شدت بار كاري و خستگي.هر روز از شش صبح بيدار مي شدم و تا هشت شب سر كار.تا ميرسيدم خونه مي شد نه و تا شام و تايپ كردن اون متن احمقانه مي شد دوازده شب.

چقدر خستم.خيلي دچار روزمرگي شدم.خيلي.

نارون شديدا سرش شلوغه چون حدود دو هفته ديگه امتحانات پايان سال شروع مي شه. منم بايد تا دو هفته ديگه چهار تا متن نمايشي تايپ كنم هر  كدوم حد اقل چهل صفحه.دل تو دلم نيست اگه نتونم تايپ كنم تا اون موقع چقدر افتضاح ميشه.

شبها مثل بچه هاي خوب ميشينم پاي كامپيوتر به تايپ كردن و دانلود كردن برنامه

هاي اموزشي واسه نارون.

نرسيدم به موقع وبمو آپ كنم.تو تمرين بند بازي در اثر يك سهل انگاري كوچولو زمین خورم و پام به شدت ضرب ديد.طوري كه حتي نشد پشت فرمون بشينم تيما منو تا خونه رسوند.حدود دو روز توي خونه استراحت كردم تا حالم بهتر شد وقتي ديدم پام دردش ارومتر شده خيلي خوشحال شدم. دلم به شدت البالو ميخواد.منتظرم زودتر بیاد تو بازار.روز 22  که امروز باشه تولدمه.تولد من آترا زهرا گلاره و ...جمیعا همه تو اردیبهشت اومدیم دنیا.قرار شده شب جمعه کارایی بکنن برامون.آترا الان مریضه گلاره سرما خورده من پام درد میکنه. 

اينقدر سرم شلوغه و گرفتاري هاي ريز و درشت دارم كه يادم رفته دارم يه سال بزرگ ميشم.خيلي خستم دارم غش مي كنم

غروب  ناروني همه بخير.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

روز دوازدهم فروردین پدرم زنگ زد بهم گفت دوستش برای باغشون حمیعا خانوادگی دعوت کرده زود پاشو بیا باید بریم جا بگیریم. گفتم مگه صف قند و شکره که باید جا گرفته بشه.البته اینو به خودم گفتم نه به پدر جان !!!حقیقتش میخواستم بپیچونم نرم و با تیما برم بیرون. ضمنا اصلا حوصله نداشتم ساعت یازده شب راه بیفتم برم جایی که خوش نمیگذره.گفتم شما برید من بعدا میام بابا که دستمو خونده بود گفت اون دوستت هم وردار بیار.اینقدرم با پدرت جر و بحث نکن /گفتم چشم.گفت ناراحتی؟ من پشت گوشی===> در جواب پدر===> نه پدر جان اصلا .

ساعت یازده و نیم شب رفتم در منزل تیما هن و هن رفتیم در خونه ی بابا مث کاروان ماشین به ماشین راه افتادیم پشت سر هم. بابا اومد تو ماشین پیش من و نارون و قبل اینکه سوار شه گفت پسر تو خجالت نمی کشی؟گفتم چرا باباجون. گفت این ماشینت رو ببر بشور کفک زده از کثیفی.(انگاری که نون لواشه کفک بزنه) گفتم چشم میبرم مگه شما دیدین تو تاریکی شب. پدر گفت کور که نیستم خب میبینم.ببینم اصلا تو روت میشه با این ماشین پر از شپش و کبره تو خیابون رانندگی کنی؟گفتم  اون کله است که اگه شسته نشه شپش میزنه. باب گفت اینقدر با پدرت جر و بحث نکن تو کی میخوای آدم شی.زیر لب که فقط نارون بشنوه گفتم از نظر شما هیچوقت. به بهانه بستن بند کفش خم شدم و ریسه رفتم از خنده. تو ماشین از تو آینه نارون رو میدیدم که به احترام بابا عقب نشسته بود و جلوی رو سریشو گرفته بود جلو دهنش یه ریز میخندید.یکی دوبار از خنده اش خندیدم پدرم گفت به چی میخندی حواست به رانندگی ات باشه.... میدونی جون به جونت قربون کنن سر به هوایی....اصلا پیاده شو خودم بشینم پشت ماشین.تابرسیم چهار بار سکته کردم از دست تو.پسر بزرگ کردم از اون برادرت ارا یاد بگیر یه پارچه آقاست. زدم کنار و پدر جان همچنان غرغرکنان نشست پشت فرمون و اگر خدا بخواد راه افتادیم) تا برسیم پدرم تا خود در پارکینگ باغ از افتخارات کسب نشده !!! برادرم آرا سخنرانی کردند.دوست پدرم به گرمی ازمون استقبال کرد داشتم میمردم از بیخوابی و خستگی. گیبل رو بردم بیرون تا جاییی برای خوابیدنش پیدا کنم. دوست پدرم گفت تو باغ چهار تا سگ بزرگ داریم که ممکنه اذیتش کنن و تاصبح هم نمیشه تو باغ بخوابه ممکنه روباه بیاد بخورتش.بیا بریم خونه همسایه اونا غاز و اردک دارن گیبل شما هم اونجا بخوابه. رفتیم با هم و من میترسیدم خواب باشن دیدم نه خدارو شکر بیدارند و برای پسر بچه کوچولوشون تولد گرفته بودند.رفتیم تو باغچه اونا و گیبل رو تو توری خیلی بزرگ سیمی پر از غاز و اردک کردم و خیالم راحت شد شب جاش امنه.

شب از شدت خستگی خیلی زیاد اصلا خوابم نمی برد. اما بالاخره صدای زوزه سگها از ته باغ با صدای جیرجیرک و بوی برگها و درختان باغ و خیسی باغ کم کم پلکمو سنگین کرد و خوابیدم. صبح که بدار شدیم.تیما طوطی هاشو برده بود پیش یه کاسکو بزرگ سفید خیلی خوشگل مال دوست پدرم.دوست بابا گفت بیا بریم غازت رو بگیر از همسایه. رفتیم و در باغشون باز بود دوست پدرم که با بستگانشون مشغول صبحانه بودند دیگه پایین نیومد یعنی من ازش خواستم رفتیم دم توری بزرگ قفسی و دلم ریخت پایین دیدم قفس خالیه خالیه. یه تشت بزرگ تهش کمی خون و مقدار زیادی پر سفید و خاکستری ریخته رو زمین.

دست و پام شل شد همسایه دوست بابا که انگار یادش افتاده بود بدو بدو اومد و از همون دور همونجور که میدوید توضیح میداد اقا نترس  از غازای خودم امروز میخوایم کباب غاز بخوریم.!

 قبل از اینکه بتونم جملاتشو درست تو مخم هجی کنم صوای نرم نجوا مانند چند اردک توجه ام رو جلب کرد  دوست بابا خندید گفت پدر سوخته ها نگاشون کن چه خوشگلن. چرخیدم دیدم گیبل نازنیم لابلای دسته ای غاز و اردک رنگارنگ داره واسه خودش قدم میزنه لای چمنها.همسایه هی میخندید میگفت ترسیدی اومدم همینو بهت بگم که نترسی من امانتدار خوبیم.گیبل رو بغل کردم انگار خوشش نمیومد بیاد پیش من و موندن پیش دوستای جدیدشو ترجیح میداد.تشکر کردم و یه بار دیگه به تشت پر خون نگاه کردم و کمی دلم گرفت اومدم بریم بیرون دیدم لب  حوض بزرگ یا که نه استخرچه بزرگی هیکل صورتی رنگ بزرگ یک غاز توی یه سبد !منظره درداوری بود.گیبل رو محکمتر چسبوندم به خودم اومدیم اینطرف.

 صبحانه خوردیم و توی اون هوا خیلی چسبید.همه مشغول شدن برای ناهار و جای شما سبز کباب خوشمزه ایی درست کردند. بعد ناهار کمی تو باغ چرخیدیم و والیبال بازی کردیم و وسطی.کمی بعد لب استخر آب بازی و شوخی و شیطنت و گیبل رو انداختند وسط استخر شنا کنه. هین اب ندیده ها هی طول و عرض استخر رو شنا میکرد و سرشو میکرد زیر اب مومد بالا.

عصری میز عصرانه رو خودم چیدم چای شیرینی میوه باقالی پخته آش رشته سیب زمینی سرخ کرده و یه جمع صمیمی و شاد.عصرانه رو خوردیم و هوا خیلی سرد شده بود.

رفتیم داخل خونه و قرار شد شام زود مصرف شه و زودی برگردیم خونه من تیما یکی  از پسرای دوست باب قرار شد برگردیم بقیه گفتند میمونند. شام رو خوردیم و من و تیما تمام ظرفای شام رو شستیم که اینکار باعث شادی و مسرت زیاد خانمها شد. یکی دو نفری هم زیر لب زمزمه کردند واسه خودشیرینیه.اما مهم نیست چی شنیدیم تیما در حالیکه استینهای خیسشو تکون میداد گفت در هر جمعی وظیفه اینه که خانم و اقا مساوی هم کار کنن تا به همه خوش بگذره.خانمها هم گاهی به استراحت میاز دارند درست کردن غذا برای جمعیت اصلا راحت نیست.به افتخار این سخنرانی شاهانه از طرف بانوان کف مرتب و از طرف اقایون چشم غره های... تقدیم تیما شد.

خلاصه چای خوردیم و راه افتادیم موقع اومدن بابا گفت فردا این ماشین رو میبری کارواش.میدی بشورنش حیا هم چیز خوبیه. من درحالیکه فکر میکردم تمیزی ماشین چه ارتباطی به شرم و حیا داره گفتم: بابا اخه قبل عید شمال بودیم بارندگی بود و گل توی جاده منم نرسیدم تمیزش کنم. بابا چشم غره ایی رفت هیچی نگفت.

شب دوش اب گرم یه لیوان چای داغ و بعد رختخواب گرم.نارون نخوابید مشغول تصحیح اوراق امتحانی شد. مثل من تنبل نیستش که دختر خوبیه.

 امیدوارم سال آینده هم سیزده بدر قشنگی مثل امسال تجربه کنیم و کنیم هممون.

شب نارونی همه بخیر.

راستی ماشین رو هم بردم کارواش انصافا رنگش باز شد اینقدر کثیف بود فکر کنم حق با پدرم باشه.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام. سال نو مبارک.ایشالا سالی نارونی باشه.

امسال عید بهتر از پارسال و حتی سالهای پیش بود.خیلی خوش گذشت مخصوصا سیزده بدرش. روز دوم عید عید دیدنی منزل علی رفتیم. ناهار پیششون بودیم امسال عید تصمیم گرفتم به همه ی دوستانم کادو بدم برای علی جوراب بردم.عاشق رنگ طوسیه خیلی خوشحال شد.علی هم بهم عیدی داد. این اولین دوست مسلمونم بود بهم عیدی داد تو سال جدید. خونه علی خیلی خوش گذشت.من علی رو مجبور کردم بعد ناهار پا شه با هم ظرفارو بشوریم خانمها کمی استراحت کنن. خدا میدونه چقدر غر زد تا دو تا لیوان و چهار تا بشقاب رو شست.کچلم کرد.

منزل شاهین که یکی از هنرجوهای من و تیما هست رفتیم که خیلی معذب بود.نمی دونم چرا من هی سعی میکردم خودمونی و ساده برخورد کنم هی پرتقال از دستش میفتاد دور خودش میچرخید هول شده بود اخر سر بالاخره  بابشقاب میوه از پله ی اشپزخونه شون  ولو شد رو زمین. خیلی خودمو کنترل کردم نخندم.لبامو فشردم رو هم و لپم سرخ شد.(اینو نارون بعدا بهم گفت). ناهار خوردیم و طفلکی چیزی نمونده بود غذا پرت شه گلوش.

بعد منزل پدر آترا رفتیم یک شب شام. پدرش بهمون عیدی داد و خیلی خوش گذشت. تیما با طوطی هاش اومد پیشمون گفت امسال به طوطی هام عیدی قند تبریز دادند خوردند و دل درد گرفتند.!!!

اواخر عید هم با نارون به مشهد رفتیم وای که چقدر این شهر شلوغ بود.اینگار نیمی از جمعیت ایران ریختند تو این شهر. دو روز بیشتر قرار بود نباشیم اما سفرمون شد ۵ روز ولی کلا خوش گذشت.

امیدوارم سالی که اومد سال خوبی باشه.این سومین باریه دارم تو بلاگفا تایپ میکنم هی میپرونه نوشته هامو.درباره ی سیزده بدر بعدا مینویسم الان کار دارم. سالی نارونی برای همه آرزومندم.

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


                               آخرین سلام نارونی سال ۸۷:

سال معمولی بود ولی یه سری اتفاقات عجیب غریب هم توش افتاد.این پست هم طولانیه هم اینکه چون روزای اخر سالی به شدت سرم شلوغ بود هی نصفه نصفه نوشتم و یهو بهم ریخت در نتیجه امروز و فردا آپم کامل خواهد شد.برای ادوین هفته پیش سفارش اجرا داده شده بود توی یک مدرسه.  تو خیابان تهران پارس چقدر گشتیم تا مدرسه رو پیدا کردیم ادوین جان آي كيو ادرس رو گم فرموده بودند بالاخره هم دير رسيديم و شد موقع زنگ تفريح مدير مدرسه هم عصباني اومد جلو اما چيزي نگفت ولي از ش كارد ميزدي خونش نميريخت اينقده اعصابش خرد بود.اجراي جالبي بود كل جمعيت بچه هاي گروه هنر صد و پنجاه نفر بودند.اخر سر اجرا هم تيما من و آرشاويز كلاس به كلاس رفتيم و كمي توضيحاتي در مورد  انتخاب رشته كنكور و گرايشات و .. اينا داديم.

براي بار آخر در سال ۸۷ پيش دكترم رفتم اكيدا دم عيدي منو از خوردن ترشي مركبات ترش مضر براي معده و اجيل و تنقلات منع كرد. نارون خانومي روزهاي اخر سالي حسابي گرفتار كار مدرسه و بچه هاست ميخواد تمام تلاشش رو بكنه سال ديگه مدرسه ايي بره كمي نزديك تر به خونه.دو هفته پيش هم به شدت درگير اجرا ها و جشنواره عدالت و اميد در تئاتر شهر بوديم. نمايش عدالتخانه كاري از گروه رويك به كارگرداني دوست خوبم آقاي حميدرضا آذرنگ به نظرم كار فوق العاده ايي بود. خيلي جون كندم خودمو رسوندم به اجراي سانس دو.عكسهاي جشنواره رو حتما براتون ميذارم.

شمال هم رفتيم و نارون خانومي يك خرس گنده براي مدير مدرسه شون هديه خريد گفتم نارون روت ميشه اينو نشون بدي ايشون ميگه نه مديرمون خيلي دلش ميخواسته. گفتم مديرتون چند سالشه گفت ۴۵ سال! خوب خيلي خوبه!

يك روز قبل فكر كنم سه شنبه بود..دم غروب نشسته بودم گيبل كنارم با يه چاي داغ مشغول نويسندگي روي يك داستان نمايشي از علي مشعلي كار ميكردم كه ملتفت شدم نارون هنوز با اينكه هوا تاريك شده منزل نيومده. و اتفاقا شام هم نداريم. موقتا كار رو تعطيل نمودم اندر آشپزخانه استين زدم بالا و شامي تدارك ديدم به به. كوكو سبزي سالاد به به. با سيب سرخ كرده. كه چقدرم براي آسم مفيده...!!! ديدم

نارون  و نارنج اومدن خونه الهي بميرم نارونم گريه ميكرد پرسيدم چي شده نارنح گفت چيزي نيس موتوري كيفشو زده...!توي همون كوچه لعنتي ميثاق شش كه هميشه تاريكه و نور ماه و مهتاب بيشتر از نور چراغ شهرداريه! نارون خانومي من خيلي ترسيده بود. خدا رو هزار بار شكر كه بلايي سر خودش نيومد. ميگفت يه افغاني روي موتور كيفو زده. مردشور تركيب هر چي افغانيه ببرند. بس كه همشون يا قاتلند يا دزد يا اسيد پاش. بيشعور ها. نارون رو دلداري دادم و براش شير گرم كردم به زور كمي شام خورد. خيلي ترسيده بود. از اين به بعد شبهاي تاريك خودم ميرم دنبالش ته دلم از خودم بدم اومد اي كاش تنهاش نذاشته بودم....چه ميدونستم گفتم مثل هر شب راحت خونه مياد.اما از اين به بعد هم به نارون هم به خودم قول دادم كه مراقبش باشم و شبها و دم غروب خودم برم دنبالش.

این هم عکسی از تئاتر شهر و محوطه اطرافش برای مهناز خانوم ببخشید دیر شد اما عکسی هست از تئاتر شهر در سال ۸۷ زمستون سرد.

اینم یکی دیگه:

 و این هم عکسهای جشنواره عدالت و امید و در کمال پوزش کارگردان جان اجازه ندادند عکسهای خود نمایش رو براتون بذارم:

 

شب چهارشنبه سوری خیلی خوش گذشت رفتیم خونه ادگارین شام. گیبل رو هم بردیم و تیما هم طوطی هاشو آورد یه اتیش بزرگ وسط حیاط درست کردند و فشفشه اتیش زدند چند تا هم منور کوچیک رنگی تفریح سالمی بود حد اقل صدای بمب و ترقه نبود ادم اذیت شه و هوا حسابی الوده شه و خطرناک شه واسه مریضای قلبی و تنفسی مث خودم.

خب ایشالا از عکسها خوشتون بیاد شب نارونی همه خوش به امیدو شبهای نارونی در سال جدید

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

این پست پنجاهمین پستیه که تو این وبلاگ میذارم.ایول به خودم. تو این پست فقط میخوام از البوم جدید احسان خواجه امیری بنویسم اما قبلش...هنوز تو وبم تعدادی پشه پرواز میکنن مخصوصا اقایونمن منتقد موسیقی نیستم نقد نمیکنم فقط دارم نظر شخصی خودمو تو وبلاگ روز نوشتهای شخصیم میذارم.میدونم با خوندن مطالب این پست ممکنه رگ غیرت یه عده به افتضاح ترین حالت ممکن ورم کنه!!!

برای اینکه فشار خونشون نره بالا فقط یه راه دارن نیان نخونن...!مجبور نیستی و کسی هم اجبارت نکرده بیای بخونی حرص بخوری.نیا و نخون و نیبین حرص هم نخور.من عمدا نظرات این پست رو باز گذاشتم تا اون چند تا آریانی اگر با حرفام قانع نشدن بخونن و حسابی با توهین هاشون شخصیتاشونو نشون بدن!آخه هوادارای آریان فقط توهین رو در دفاع کردن بلدند نه فکر و حرف منطقی اگرم من یهو از کوره در رفتم و رو بلستم چزی نوشتم چون به خانواده و همسرم توهین شده بود و فضولی هم زیاد شده بود...!

خرید آلبوم:

با تیما دوستم در پیاده روی میدان ولی عصر در حال قدم زدن بودیم به طرف تئاتر شهر و در حال بلعیدن یک فرووند پیراشکی سوسیس که صدای احسانو از اکوهای داخل یک مغازه سی دی فروشی شنیدیم.و پوستر های بزرگ از احسان ...با لقمه لای لپم چرخیدم به تیما بگم بریم داخل؟ دیدم نیستش! الان داشت کنارم راه می رفت. چرخیدم دیدم  جلوتر رفته توی مغازه داره با فروشنده حرف میزنه. داخل شدم و آلبوم رو خریدیم. مثل آدم درست و حسابی لای قال و نوشته و تشکیلات و ... نه مث البوم اریان عین سبزی هست از مغازه میخرید میذارن لای کاغدای دفترچه مشق بچه های دبستانی.... سی دی رو اونجوری خریدیم.

فصل تازه:آلبوم رو شنیدیم با نارون. نه یه بار چندین بار.نارون گفت نمیشه تک خواننده رو با یه گروه قیاس کرد اما بهتره از اریانه اقلا شعرهاش با صدای قشنگ هم خونده نشده باشه حرفی داره برای زدن اریان چی .....شراره که دیگه خیلی جون کنده تو البوم چهارم.البوم احسان طوریه که یعنی جوری تهیه شده که خیلی متنوعه و ر نوع سلیقه ایی میتونه ازش استفاده کنه. هیچکدوم از اهنگاش شبیه هم نیستن مث مال اریان که همه اش یه نواخت ویولن و گیتار شروع میشه کسی احسان گوش بده از ده ترانه این البوم شش تاشو خوشش نیاد دیگه از ۴ تای دیگه اش میتونه لذت ببره.

تو قبل تو جایی واسه امثال من نیست:

گروه اریان گروه اریان سابق نیست و دیگه به هوادارایی مثل من و ما و خیلی های دیگه نیازی نداره. چون پولکی شده همون هوادارای پولکی رو می طلبه همون....

یه ذره دلخوشی حتی توی اقلاب من نیست و :

واقعا آدم دیگه دلش به چیه آریان خوش باشه نه شعر هاش چیزی داره نه آهنگاشون قابل شنیدن و لذت بردنه و نه صدای علی و پیام و همخوانها گرمی خودشونو دارن علی به زور میخواد بگه که..... هستیم هنوزم حالا هم که نینف رفته و دیگه از اریان چی میخواد باقی بمونه؟

شیرین:

به قسمت آخرش توجه کنین احمقانه اس من احسان رو به آریان نسبت بدم اما میون خاطرات من نشستی گم نمیشی میخوام گمت کنم نبینمت اگه بتونم.هر جا برم هر نقطه تهران هر کی رو ببینم با هر کی صحبت کنم آریان میاد جلو چشمم. شوخی که نبود دوسش داشتم چرا این طوری شدین آریانی ها؟ علی پیام سحر و ساناز و نینف مهربونم چرا گذاشتی رفتی......

گریه:

حاجی احسان مون فرمودن: مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه قدم میزنه.نه من با این قسمت موافق نیستم نه غروری دارم نه حس میکنم اگه گریه کنم و دیگران هم ببینن ابروم میره نه اصلا. گریه یه نعمته که خدا به ما داده. اگه بد بود نمیداد.پزشکم میگه مردهای ایرانی بیش از بقیه دچار ناراحتی های حنجره آسم و ریه میشن چون فرهنگ غلط بهشون درونی کرده که گیه نکنین گریه مال مردها نیس. نه تنها هست خیلی هم خوبه.... علی رغم این حرفا شعر این آهنگ خیلی قشنگه.این ترانه اسمش هست گریه و فکر کنم چهارمین ترانه ابوم باشه هر کی شنید اگه از اول تا اینجا خوشش نیومد از این حتما لذت میبره و نمیتونه دل بکنه و بگذره خیلی قشنگه.

عاشقانه هات باهامن من به قصه هات دچارم:

خیلی زیباست واقعا قشنگه

ترانه ایی که خیلی به دل ادم میشینه و وصفش در توان من نیس ترانه عشق میاد هست.خیلی گیراس.

من دوست داشتم راجع به بهترینهای البوم جدید احسان بنویسم این دلیل نمیشه بقیه خوب نبوده باشن.به طور کلی از اول سال تا حالا ۴ تا البوم خریدم اول اریان که وصفشو نوشتم دوم موسیقی اذری و ارمنی اذربایجان همراه با رقص پا سوم البوم بی کلام پیانو و چهارم احسان.خیلی رضایت بخش بود واقعا کیف کردم.

پیشنهاد میکنم بروید بخرید گوش کنید.

خیلی زیاد شد و من بیچاره باید شش صبح بیدار بشم

فعلا شب نارونی همه بخیر.ضمنا خواستم عکس احسان بذارم اما سایت واسه اپیدن پیدا نکردم.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


جای ادنا بس خالیست...........

صبح مادر جان تلفن زدند که نمیایی پیشمون. خیلی وقته سر نزدی. گفتم چشم. رفتم ظهر پیش مادر.پدر نبود خونه  و واقعا از ته دلم خوشحال شدم چون اگه بود قطعا بحث و جدل داشتیم.

عین روزهایی که از مدرسه میومدم خونه مادر منتظرم بود.

بوی عطر چلو خورش با برنج....

چایی تازه دم یه بشفاب پر میوه خنک....

سعی کردم همیشه در مقابل چیزی که یک خانم جلوم میذاره میخواد مادرم باشه واهرم یا از بستگان واقعا ممنونش باشم. مادران و خواهران زیادی تو این جامعه زحمت میکشند و مردهای خانواده هیچوقت قدر دانی نمیکنن!

 مادر مثل همیشه سرمو چسبوند به سینه و با چشمای نمناک منو بوسید.

چرا دیر به دیر میای سراغم؟

با هم ناهار خوردیم. بعد ناهار چایی خیلی می چسبه اونم کنار مادر.

طبق معمول با بحث بچه شروع کرد.

هنوز مادر نشده نارون. کی میشه صدای وغ وغ بچه تو بشنوم از تو بغلت.

گفتم مادر من خودم هنوز بچه ام.خندید و گفت میدونم. و بعد نصیحتهای همیشگی.(خوبه بابا منزل نیستن جانشین دارند برای نصیحت کردن!).اون غاز گنده رو بنداز بیرون از زندگیت صاحب یه بچه شو و بلکه دو تا و سه تا.بین حرفاش گفتم ده تا.....

ـ وسط حرف من نیا.. آره مادر جان سه چهار تا بچه دورتو بگیرن و اونوقت حسابی سر خودت و نارون گرم میشه.

طبق معمول گذاشتم عرایض نادر تموم شه بعد خیاری نصف کردم و نارنگی پوست گرفتم و...

مادر همینطوری نگاهم میکرد و منتظرجوابم بود!

میوه رو گذاشتم جلوی مادر و گفتم:دیگه از من گذشت مادر....

مادرم پرسید : از نارون هم؟ سکوت کردم. پیش مادر خونه ی بابا خیلی گذشت. جمعا ۳ ساعت پیشش بودم. تصمیم گرفتم علی رغم غرغر های بابا بازم برم خونه پیششون. حس کردم بعد رفتن ادنا چقدر مادر افسرده تر شده...

تا حدی مثل خودم.اما من بزرگترین دلخوشم نارونه  اما مادر چی؟ همه بچه هاش ازش دور. بابا رو نمیدونم قضاوتی ندارم اما مادرم...........

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


ادنا هم رفت. دیشب رفت. این دو هفته با وجودش هیچ غصه ایی رو حس نکردم. سرماخوردگی بسیار سختی گربان بنده رو گرفت شب رفتنش و نتوننستم باهاش برم فرودگاه.

خیلی سرم درد میکنه. از چیزی که می ترسیدم بالاخره اومد به سرم.

و اما در جواب دوست عزیزی که نوشتن چرا تو پیج نینف ادد نکردم چون ۳۶۰ با آی دی خودم نیست!

به این دلیل.

جای ادنا خیلی خالیه.عیب نداره عادت میکنم در عوض نارونی من که هستش که.در به در دنبال سایتی میگردم برای آپلود عکس.

ماجرای قورمه سبزی ادنا رو رو پیجم نوشتم تو بلاگش.دیگه اینجا حوصله ندارم بنویسم.

یا اینکه الان نه دارم می میرم از سینه درد. برام دعا کنین خوب بشم. آسم لعنتی هم که فقط منتر یه اشاره است منو عذاب بده و سرماخوردگی ام بهترین بهانه است براش.

شب نارونی همه خوش.

ادنای گلم شب تو هم خوش.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


داداش جان مهربونم اومد ایران.خیلی خوشحالم از اینکه ادنا پیشمه.دیشب رفتیم فرودگاه. اومد.ساده و صمیمی مثل قبل. یاد نینف افتادم. خانمی داشت به همسرش می گفت این فرودگاه خیلی جای بدیه در عین حال خوبه. عزیزانت میرن سفر دلت میگیره خودت میری بدتر اما وقتی خانواده ادم میاد خوبه.روی تابلو اعلانات اطلاعات پروازی  مینوشت ارمنستان در حال فرود.....

امروز نارون خانومی باقالی پلو پخته برای ناهار.بوی عطر باقالی.ادنا هم عاشق انواع پلو ها هست.

عصری میخوام برم تئاتر شهر داداش هم می خواد بیاد. میگه دلم برای دود و دم تهران تنگ شده بوده. کمی دود بخورم بد نیست....

گیبل انگاری حظور یک غریبه رو لمس کرده همه اش می ره تو سبدش میاد بیرون. امروز نه فردا همه اهل بیت فامیل میریزند ببینن داداش رو.

راستی علی جان عصبی نشو عزیزم در شان شما هست اقدام به خوردن یه پسر لاغر بکنی....بیخیال عزیزم....

یادم میره خب جوابتو بدم عزیزم کاکاچ به زبان ارمنی یعنی گل لاله و چون نارون عاشق این گل هست این به ذهنم رسید. نا سلامتی وبو تقدیم کردم به نارون.....

شب نارونی همه بخیر و شادی

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


آخیش.

سلام نارونی. بالاخره جشنواره تئاتر فجر هم تموم شد و الان زمان شروع جشنواره فیلم فجره.

سرم افتضاح شلوغ بود. ممنوم از خانوم مهناز خانوم. و منو ببخشید. ضمنا نیازی نبود نظر خصوصی بزنید برام.

و اما اسم سالن های تواتر شهر تهران:

۱ـ تالار قشقایی

۲ـ تالار بزرگ

۳ـ تالار کوچک

۴ـ سالن اصلی

۵ـ تالار چهار سو

6_ تالار سايه

7_ تالار نو

و

8_ تالار نمايش

روز جمعه رفتيم در بند. هوا سرد بود. چاي خورديم با كلوچه هاي نذري.

خيلي چسبيد. مردي داشت تعداد زيادي ساندويچ مي داد به يك سگ بزرگ. و مردم هم همه اش مرد رو دعا مي كردن تو اون سرما به حيوون بي نوا غدا ميده.

از رفتن نينف دلم گرفت. اولش فهميدم خيلي گريه كردم.خيلي زياد. واسه نينف نه واسه آريان كه ديگه ريغش دراومد و دورانشون تموم شد. اما بعد به خود مسلط شدم. دارم بالا و پايين ميكمك وب نينفو دوباره راه بندازم. با اينكه....... به اترا گفتم گفت مردشور آريان رو بردن نينفم .... با هواداراي بي شرفش..منم سپاسگذاري كردم!!!

نارون از من بدتر اصرار داره به راه اندازي وب. فكر ميكنم ببينم ميتونم وقتم ميرسه.

يكي از دوستانم بالاخره البوم باران عشق رو بهم داد. ديوونه ميشه آدم اثري دلچسب و دلپذير از ناصر چشم آذر. خيلي قشنگه.

همين باعث شد دوباره برم سراغ پيانوي كهنه.

نه.........

بازم نينف و بغضم رو پيانو تركيد.نينف من... نينف مهربونم....

شب دلگيزي بود رفتنت. شب همگي خوش

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.خیلی خیلی سرم شلوغه وحشتناک. به خاطر مسافرت همکارم نصف کارای شرکت افتاده گردن من و تیما.

دوست گرامی من خانم مهناز ببخشید سرم به شدت  شلوغه اجازه بدید سر فذصت میام و جوابتونو میدم. ناراحت نشین خواهشا......... 

رفتن نینف کمی ناراحتم کرد. اما بعد فکر کردم که خب جایی رفته که موفق میشه خوبی اش به اینه که با خانواده رفته اریانی هایی که عذا گرفتند اگه یه بار برای یه هفته خارج از کشور باشن معنی حرف منو می فهمند که نینف واقعا موفق میشه. بر میگیردم و بیشتر مینویسم. خیلی سرم شلوغه..........

شاد و نارونی شب همگی خوش........

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام ناروني.

هيچوقت دلم نميخواست با خشونت و عصبانيت چيزي بنويسم تو اين وبلاگ اما....

فلاني هرچي دلش ميخواسته گفته بعد مي گه نخواستم همه حرفامو بنويسم. تورو خدا تعارف نكن بگو همه حرفاتو.

 خواهر گرامي سركار خانوم مهنازـدرمورد سوالايي كه پرسيدين زمان كنكور بايد همون موقع گرايش ادامه رو انتخاب كنين كه مثلا ما رشته نمايش رو زديم. كنكور هنر خوب سخته خيلي هم سخته و زحمت ميخواد.دروس عمومي شايد به حد تخصصي ها مشكل نباشن اما شيرينه ولي در عين حال حجمش زياده.دروس دانشگاه هم خوب سخت و سنگين و پر هزينه اس.زماني كه من دانشجو بودم سال هفتاد و چهار مثلا پول يك درس دو واحدي ميشد پنجاه تومن كه واقعا سنگين و ثقيل بود. چون دانشجوهاي غيز هنر اون زمان فقط پنجاه تومن كل هزينه ثبت نامشون بوده اما ما فقط يه درسمون. بهرحال دانشگاه آزاد بوديم.در مقطع كارشناسي (ليسانس) دو سال اول عموميه و از سال دوم بايد گرايش رو تعيين كرد. كه مثلا من گرايش ادبيات نمايشي رو انتخاب كردم. ادوين گرايش كارگرداني تيما گرايش بازيگري يكي از دوستامون گرايش طراحي صحنه و يكي شون نمايش عروسكي. هفت تا گرايش داره ديگه.دو سال بعدش هم هر كي تو گرايش خودش تموم كرد و ليسانس گرفت.در مورد ادامه تحصيل هم خب كنكور فوق ليسانس واثعا مشكله براي هنر. خيلي سخته. شايدم من ديگه نمكشيدم. اما پدرمون دراومد.خود من البته دلايل زيادي بود اما صرفا براي مدركش دنبالش رفتم.دو سال دوره فوق بود كه خب من دو سال و نيم تموم كردم.اينجا ديگه چون ليسانس رو گرفته بوديم آزاد بوديم هر چي دلمون مخواد از زير مجموعه هاي تواتر بخونيم. من مثلا خودم گرايش بازيگري رو خوندم تيما همون بازيگري و ادوين همون كارگرداني رو ادامه داند. يكي از دوستامون طراحي چهره گريم خوند.بهر حال خوبه اما تحربه عملي خيلي بهتره ا زتئوري كه شما ميخونين! نا گفته تماند كه ما دوره كوتاهي هم پيش نادر رجب پور ديديم كه اون زمان سال ۷۲ توي تهران يه آتليه آموزش تئاتر داشت و خودش ميگن اين زور دقيق نميدونم اولين كسي بود كه رقص هاي پاتوميم رو اورد به ايران و البته طراح حركات موزون در ايران بود. باز در اين مورد خيلي اطمينان ندامر اما همسرش فرزانه كابلي هم به دختران آموش رصق يداد كه در نوع خودش عالي و منحصر بفرد بود. بهر حال دوست عزيز اين توضيحاتي بود كه دادم برات و اميدوارم تونسته باشي پاسخ سوالاتو بگيري.موفق باشي.

اين چند روزه منزل اقوام و دوستان براي سال نو رفتيم. يا اونا اومدن اما خيلي خوش گذشت.تنها فرقش با روزاي ديگه اينه كه عيده....در اين چند روز به منزل تيما رفيتم براش يه مايكروفر هديه برديم و البته من جداگانه يه گردنبند ايتسل هم بهش هديه دادم.دوستمه بهرحال...!در اين ايام يكي از طوطي هاي تيما مرد كه خيلي غمگينش كرد

بعد به منزل ادوين رفتيم و ادوين يه طوطي براي اون يكي جفت طوطي تيما بهش هديه داد كه تيما بسيار خوشحال شد. به ادوين عطر خديه دادم و يك كراوات ابي خوشگل. خيلي خوشحال شد. منزل ادوين بيشتر در مورد آسيب شناسي كارگردانهاي تئاتر در ايران صحبت شد.

خونه آرشه اينا كه رفتيم برق رفته بود.شام رو عاشقانه زير نور شمع خورديم و همينكه سفره جمع شد و كمي ديگه نشستيم و اينا اومديم بيايم خونه برق اومد. به آرشه يك كيف لبتاب هديه دادم.

منزل آرشاويز امسل داشتند نقاشي ميكردندو آرشاويز عصابي بود حرص ميخورد چرا نقاشها خونه رو براي سال جديد آماده نكردند.مارو به يك رستوران دعوت كرد ايشون هم از سر لطف و صداقت براي تيما طوطي خرديه بود! تيما جان هنور خودشم يادش نيست اون جفت طوطي كه مرده نر بوده يا ماده حالا ما دعا كرديم يكي از طوطي هاي اديون و يكي كه آرشاويز گرفته ماده باشن. تا بعدا يه جفت هم واسه اون اصل كاري پيدا كنيم.آرشاويز دو روز ديگه به ارمنستان ميره و رفتنش كمي كارمونو تو شركت سخت ميكنه چون نارنج هم مريضه و ديگه خيلي سخته اما عيبي نداره چون چاره ايي نيست.

امسل موفق شديم با ادوين ايده هامونو عملي كنيم و توي شركت براي كريسمس چند تا تئاتر اجرا كنيم. آقاي شيرازي بسيار بسيار استقبال كرد جوري كه حتي خودمونم فكرشو نميكرديم. تئاترهاي آهو رو اجرا كرديم كه البته پانتوميم بود. تئاتر گويشي نگاه خيسرو اجرا كرديم كه هنرجوها خيلي خيلي خوششون اومد.بعدا متن نمايشينامه نگاه خيس رو براتون ميذارم.

خيلي زياد نوشتم امشب شب ناروني همه بخير.

                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

خیلی خسته ام. خیلی ... چند روز مداوم کار خیلی سخت گذشت. همه خسته شدند و تصمیم گرفتند شرکت رو سه روز تعطیل اعلام کنند.یکی دو تا از بچه ها هم میرن مسافرت. اما من اینقدر خسته هستم که میخوام تمام این سه روز رو بخوابم.

شب کریسمس:

بلاخره اومد کریسمس.امسال درختمون رو نارون تزئین کرد.خیلی خوشگل شد.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نارون طبق سنت هر سال ساندویچ سوسیس درست کرد.سرار منزل و اتاق رو ريسه سبز و سرخ كشيد تا حسابي سنت رو به جا بياره.شب كريمس خيلي دلم ميخواست مثل پارسال برف سنگين تهران رو سفيد پوش كنه اما خبري نشد از برف.با نارون با برادرم رفتيم كليسا. توي كليسا خيلي گريه كردم خيلي زياد.نارون فقط سكوت كرد. از برادرم واستم بياد باهامون خونه نيومد. اما مادرم و پدر جان بعد مدتها مادر و پدر نارون و نارنج همه اومدن خونه. شام خورديم كه بعد مدتها كنار خانواده ام خيلي چسبيد و زمه داد.زير كاج هديه ها رو گذاشته بوديم با نارون. امسال من براي همه كادو خرديم. مادرم پدرم برادرم. حتي اون داداش عزيزه.... براي نارون خانومي هم يك جعبه بزرگ گرفتم پر توش پوشال و كاغذ رنگي سنجاق سر و عطر و ... خرده خرده كادو خريدم.براي گيبل هم هديه خريديم من و نارون يك سبد گرم و نرم با پارچه ساتن صورتي كه توش شبها راحت بخوايه.اميدوارم امسال سال خوبي باشه براي همه.

كريسمس همه مبارك و ناروني.

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

در مورد  سوگند خوشحالم بالاخره اوني كه ميخواستم شد.......باشه به خاطر اترا و زهره خانوم گرامي سكوت ميكنم اما خيلي بي شخصيتي با اون مادر.......حيف اين همه وقتي كه من گذاشتم و اون همه زحمتي كه كشيدم واسه اون فايل صوتي. فقط به خاطر اترا كردم هر كاري بود و الا تو كه پشيزي ارزش نداري خوشحالم هنوز نرسيده دستت قبل تو ميذارم نينف بشنوه كه وقتي تو اتاق نبودن حرفاي مادرتو بفهمن در مورد اون عكسها..................

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


با توجه به شروع کریسمس . برنامه های سنگین نمایشی شرکت خیلی نمیرسم این وبو الان آپ کنم.رفتیم کنسرت با نارون تیما ادوین نارین و اترا و مامانش. تازه رسیدم به حرف آترا وقتی خانم .... رو دیدم. واقعا برای تربیت نداشته اش متاسفم. دخترک بی ادب بی جنبه. فکر کنم آترا حق داشته باشه حالتو بگیره................

بگذریم. لطفا ازم نخواین عکس کنسرت بذارم میخوام بدمشون به وب پشت صحنه خواهر اریانی گرامی مون خانم زهره و اترا ی عزیز من.

شب خوبی بود خیلی خوش گذشت. من و تیما موندیم واسه سانس دوم نارین و نارون ادوین رفتن. اترا هم بشدت مریض بود. نتونست تحمل کنه.دلم کمی گرفت. بعد کنسرت. نمیدونم چرا یاد وبم افتادم روزای آریانی.نینف با لباس قرمز و شلوار سفید پشت اون ساز کذایی. اترا یه ریز بهانه می گرفت کاش زهره پیشم بود..... اینقده سرفه زد هیچی از کنسرت نفهمید.........

گروه طبق معمول با همون لباسای رب گوجه ایی اومدن رو سن ترانه های اجرا شده عبارت بود از:

بی تو با تو لحظه ها قاصدک بذار برم تب کی به جز من ای جاویدان ایران کاشکی افسونگر طلسم گل افتابگردون گل من سر این ترانه علی از جمعیت خواست که موبایل در بیارن. باقیه اش رو هم به خوبی به خطار ندارم. دستشون درد نکنه جالب بود. سری پیش کاخ سعد اباد رفتیم با تیما حس و حال بهتری داشتم نمیدونم چرا بغض کردم به خاطر کنسرت نبوده.خودم...... راستی محسن رجب پور قول سه شب اجرا رو در اسفند داد بهمون. امیدارم از اون چرندیات مزمن نباشه راست بگه! مخصوصا وبمسترشون مجید روغنی حرف مفت زیاد میزنه

شب نارونی همه بخیر

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


                                              ×شب یلدا×

شب خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت.شب یلدای نارونی شب یلدایی که نارون هم باشه.

مادرم مادر و پدر نارون تیما نارین ادوین ادگارین نارنج آذر دوست نارون و مادر و پدر اترا و خانواده همگی پیش ما بودند.نارون خیلی زحمت کشید.خودم فقط تونستم در نظافت منزل و خرید کمکش کنم.برای شام زرشگ پلو اللویه و قورمه سبزیبه همراه پیتزا پخت نارون.کیک و سلالاد رو خورم درست کردم.اول که همه اومدن حرفای معمولی ترافیک و بارش برف و سرما و...بعد بحث داغ پزشکی تریکلیسیرید و کلسترول و چربی و قند خون....اخر سر پدر نارون گفت این میز گرد پزشکی رو بذارید برای شبهای اینده که یلدا نیست شب یلدا باید فقط خورد و لذت برد. بعد به میز فذا اشاره کرد و ادامه داد دلتون میاد در قبال این غذاهای خوشمزه هی از تری گلیسیرید صحبت کنید؟

جمعیت :خنده....

بعد در خصوص کنسرت (بعدا شرحشو مینویسم) با تیما و ادوین و اترا صححبت کردم. آترا همه اش مریض بود کنار شومینه خواب بود.

بعد شام خوردیم که بسیار لذیذ و خوشزه بود . بعد کیک پرتقالی من بریده شد و با چای خورده شد.البته همه معتقد بودند بسیار بد مزه است نمیدونم چرا اگه بد مزه بوده پس اثری از کیک باقی نموند.مادر نارون هندوانه آجیل بستنی لواشک و انار اورده بود. اترا طبق معمول چیپس و یه پفک گنده اورده بود. البته خودش لب نزد غدا هم کم خورد بس که مریض بود.مادر اترا مرغ مینای مودشونو اورده بودند که گذاشتیمش کنار گیبل گیبلم هم غدا خورد هم کیک.بعد عمو جان کتاب حافظ رو گشود و چند شعری با ستار زد و خوند. بعئ کتاب سفر نامه ذو باز کرد نه سفر نامه معروف... و چند تا داستان خوند. کمی بازی کردند با کارت جمعیت.

از جمعیت خواستم بیان تا دربند بریم.خیلی استقبال نشد....آترا مریض بود نارون خسته بود نارین سرما خورده بود.ادوین کمر درد داشت و خلاصه به اندازه مریض های یه بیمارستان همه از درد و امراض خردسالی تا کنون یاد کردند که نریم بیرون.شب ساعت دوازده همه رفتند. کمک نارون کردم . گیبل خودش رفته بود سر جاش خوابیده بود. امشب مادر نارون به همه ما برای خاطر یلدا هدیه داد.یک بسته ابنبات مخروطی شکل رنگی به همراه یک برگ کوچک کاج که همیشه سبز باقی میمونه در طی سال.

صبح یادا همه اش کار. اول رفتم ثبت احوال.بعد رفتم میرداماد بلیط دوستم رو بگیرم. بعد صادقیه برای سفارش فوم های براثق صحنه بعد ترمینال جنوب برای کار دانشگاه. اومدم شرکت ناهار مختصری خوردیم و سه تا کلاس . تیما هم بود سر کلاسم امروز. اخر سر با ادوین و آرشاویز  رفتیم دنبال آقای شیرازی رفتیم برای خرید لوازم صحنه.بعد از ظهر مث جنازه رسیدم خونه تمیزی جارو طی. مهمونا شام و......

اخخیش بعد یه روز پر از گرفتاری کار و مشغله راحت خوابیدم خدا رو شکر امشب خوابم برد.خدا یا شکرت امیدوارم شب یلدای خوب روسپری کرده باشین.

شب یلدای نارونی همگی خوش .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام ناروني.

امروز صبح وقتي داشتم ميرفتم شركت هوا بي نهايت سرد بود.يخ كردم. با اين وجود هوس كرد تو اين هواي يرد مطبوع !!! پياده ببرم تا شركت  يعني با مترو منظورمه.

بعد از كار و تعطيلي شركت  نارون اومد دنبالم كه بريم براي كريسمس كمي خريد كنيم. خيلي دلم ميخواست امسال يه كاج طبيعي پيدا كنم به هر دري زدم اما نشد. نارون گفت حالا ببخش رضايت بده مصنوعي اش.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.

چند تا بسته زنگ و ريسه و نوار و چراغ و لامپ رنگي و بابانوئل خريدم و چند تا كلاه بابانودل گرفتم. دلم ميخواد درخت امسال رو حسابي شلوغ درست كنمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.

كلي خريد كردم با نارون امسال ميخوام به همه دوستان هديه بدم. ياد نينف اافتادم.الهي . چقدر دلم ميخواد روزي زير درخت كريسمس ببنمش.گاهي اون حس و حال ارياني پا مي گيره دوباره خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.

شب  جاي شما سبز هبرگر درست كردم خودم. نارون خيلي خسته بود. يه دونه ساندويچ واسه گيبل بستم.

پب بعد شام خواستم درختمونو تزئين كنم اما نارون گفت زوده حالا...............

خدا كنه امسال سال خوبي باشه پر از نشاط و سلامتي. پارسال از اول بهار كه اتفاقات خوبي پيش نيومد.

خدا امسالو بخير كنه.

واسه هفته اول بعد سال نو خيلي خيلي سرم شلوغه هيلي زياد. خدا كمك كنه بخير تموم شه.

شب ناروني همه بخير.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


 

غمگین ترین سلام نارونی.

بخاطر سوزش سینه و درد رفتم دکتر. سونوگرافی کدم و منتظر جوابش.......مردم و زنده شدم تا جوابش بیاد...از بند دلم آرزو کردم مسئله خاصی نباشه دیگه تحمل جراحی و عمل رو ندارم.بهوشی بخیه بیمارستان آی.سی.ی. و....از همه بدتر دلواپسی و اظطراب و تشوش برای نارون.....

 جوابشو گرفتم خوندم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.بعد دکترم دید و.......

وای...خبر خاصی درش نبود اما پزشکم وقتی دید گفت دوباره باید یه سری دارم تزریق کنی.

پشت فرمون ماشین تا برسم کلی گریه کردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.پلیسی تصادفا نگاهش بمن افتاد پشت چراغ قرمز دست تکون داد منم چراغ زدم.رسیدم شرکت گروه در حال تمرین خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نارون بمن زنگ زد و احوالمو پرسید.نتونستم جلو بغضمو بگیرم. خیلی گریه کردم.تمرین گروه تموم شد . تیما اومد پیشم.کلی شوخی و خنده و جک و ...تا روحیه من تازه شه......بزور با اصرار ادوین یه چای خوردم و رفتم سر کلاس.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 امروزم اصلا حوصله کلاس نداشتم.انگار هنرجوها هم فهمیده بودن.

بعد کلاس با آرشه و تیما اومدیم خونه.شب نارون کلی دلداریم داد  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir .

نازک نارنجی و لوس نیستم اما واقعا دیگه تحمل درد و سوزن و خون گرفتن و روتون گلاب تهوع رو ندارم.سوزش سینه ام صد برابر سخت تر شده. از همه بد تر هزینه سنگین دارو و آمپول ها .... نارون زحمتشو کشید و گرفت. میدونستم بعد تزریق حال مناسبی ندارم از بچه ها خواستم کلاس صبح رو تشکیل ندن تا یه بار تمیرین کنیم. منم باشم تو تمرینشون.  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

بعد تمرین ذفتیم بیمارستان.نارون تیما نارنج  و آرشاویز همراهم اومدن تا دم در بیمارستان. اما ادوین و تیما اومدن داخل. خجالت کشیدم واسه تزریق ۴ تا سرم و آمپول ده نفر دنبالم راه افتادن. دراز به دراز روی تخت.دکتر اومد نبض فشار خون تنفش صدای نفسهام و قلب محترم............ یه تست خون. اینجا بود دیگه خونم به جوش اومد. دکتر هر کاری می کرد خون نمیومد تو سرم....نارون دل بدریا زد و گفت شاید شما مهارت ندارید دکتر........؟ دکتر می گفت بس که لاغره این پسره...من بیچاره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir دکتر جان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir. بالاخره از روی رگهای روی دستم خون گرفت. دلم ضعف رفت. بمیری دست جان با این رگهای مردشور برده ات اگه تو رگ من خون نیست پس با چی زنده ام. یه سرم گنده بدست من وصل کرد دو تا آمپول بزرگ رد توش. یکی هم تزریق به دستم یکی هم به بازوی لاغر مردنی من .. بعد دو تا آمپ.ل یکی راست یکی چپ زد که همه وجودم بی حس شد.....لخت و سنگشن مث مرده....صداهای ازرافم میومد اما خواب بودم...........یکهو چیزی شبیه رب گوچه مخلوط با آب غوره و آب لیمو و زد ته دلم مث وحوش از رو تخت پریدم و ذوتون گلاب همه چی اومد بالا.نارونم فکر اینجا رو هم کرده بود یک سطل گنده گرفتن جلو روم . من حس کردم لانه روده هام و معده ام بیاد تو حلقم .درد شدید روده و معده ....سینه  و حتی ریه هام می سوخت. چیزی تو معده نبود دکتر می گفت صفرا آورده الا. دوباره شروع کرد ه تزریق آمپول دوباره تهوع.....................خیلی سخت بود خیلی عذاب کشیدم. نارون به مادرم و برادرم زنگید اومدن. جنازم رفت بیرون از در بیمارستان.این تهوع لعنتی که ولم نمی کرد که. تو خونه هم عذابم میداد.طفلک نارونم همه اش دور و بر من یا سوپ می آورد یا آب میوه یا کپسول اکسیژن رو میداد پر کنن.

تیما اومد به دیدنم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

حال محترمم کمی بهتر شد و بهبودی یافتم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir رفتم شرکت ر جمع دوستان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

خیلی از دیدن مجدد من خوشحال شدن.

نارونم خیلی زحمت کشید خیلی کمکم کرد واقعا مریض داری کار سختیه. آترا و فرزانه هم به دیدنم اومدن. البته آترا قبلش تلفن هم زده بود.

خدا رو شکر کمی بهتر شدم.البته درد سینه هنوز سر جاشه ولی شاید خوب شدنم زمان ببره. خدا کمک کنه شمام دعا کنید. ش نارونی همه بخیر.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


                  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

خيلي خوشگله نه.... ديشب كلي با نارون شوخي كردم گرفتم فشارش دادم و البته در اين حال بوديم كه اومدن دم منزل شارژ بگيرن در اين حال :خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

يكي از همسايه ها اصرار داره نارون بره با دخترش رياضي كار كنه نارون هم ميگه موندم تو رو درواسي نمي تونم برم. امروز صبح كه با هم از خونه اومديم بيرون يهو نارون از كنار من غيبش زد نگو همسايمون داشته ماشين مياورده يرون بره سر كارخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

امروز صبح البته تيما هم اومد دم خونه تا دو تايي با هم بريم شركت.ديشب كلي پاي كامپيوتر شيطوني كرده بود و ذوق زده شده بودخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

شب سر شام نمي دونم چرا بشقاب برنج از دستم ولو شد كف اتاق.نارون داشت تلفن  حرف ميزد مث پسراي خوب تميزش كردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

دعا بكنين امشب بتونم خوب بخوابم.هر چي هم روز خسته كننده باشه بازم خوابم نمياد.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دارم از سينه درد مي ميرم.جاي زخم قبلي حسابي تير مي كشه. فردا ميرم دكتر ببينم چي ميگه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

امروز عصر با آرشاويز رتيم پارك لاله كلي عكس گرفتيم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir. براي پوستر ها.

شب نشستم و كلي با برادرم چت كردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خيلي خوشحال شدم و كلي انرژي گرفتم.

دلم شور ميزنه خيلي زياد خدا كنه مشكل سينه درد حل شه.

نارون از ارمنستان اومد يك فقره شلوار خاكستري رنگ براي همسر گلش اورد كه امروز در شركت بپا كرديم. البته در منزل بپا كرديم رفتيم شركتخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir .

عصري تيما رو با خودم اوردم خونه با هم نمايشنامه جديد رو بازنويسي كنيم.نارون هم اومد پيشم و با هم چاي خورديم.تيما براي اينكه احساسات لطيف من به وجد بياد خودش چاي درست كرد. در قوري رو هم شكست...

خيلي دلم ميخواد بتونم برای کریسمس برنامه های شرکت رو درست کنم خدا کنه بشه. مادرم خیلی خیلی برام زحمت کشید.خیلی زیاد. نمیدونم چرا در کقابل رفتار تند و خشن من بازم سکوت میکنه و کمکم می کنه و خدا میدونه بابا چقدر بهش غر میزنه.............!

خیلی خسته ام .... دعا ککنین بخوابم..

پب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.................نارونم رفته مسافرت.خيلي سخته. خيلي سخته.از زماني كه ازدواج كزديم تا الان هيچوقت از هم دور نبوديم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irجز شبايي كه من بيمارستان بودم.هر بار سفر كاري و غيره بوده نارون رو با خودم بردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir. ادگارين مي گه خوب نيست آدما ديگه تا اين حد دلبسته هم باشن.نارونم تا يك هفته ارمنستان مي مونه. شبها به زور مي خوبام.نميدونم چه مرگمه هي بي خواب شدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

شبها اندكي مطالعه مي كنم شايد خواب بياد سراغ اين چشماي خستهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

همين كه صبح ميشه  يا طرفاي صبح يه شدت خوابم مياد.

امروز يك عده نوازنده اومدن شركت.با كلي ساز براي آهنگ سازي دور هاي ججديد نمايش و البته ادوين رفته بودد بيرون كلي معطل شدن بيچاره ها. يعد كه ادوين اومد رفتن نمونه كار بزنن حس كردم الان سقف شركت مياد پايين. نارنج هي مي گفت همسايه ها چي مي گن.ادوين مي گفن روح بتي جان!!! (بتهوون بد بخت رو ميگه...! ) لرزيد تو خاك.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد رفتن نوازنده ها با آرشه رفتيم براي تمرين. آرشه مشغول شد

ظهر با همكاران همه با هم ناهار خورديم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir .

گيبل رو امروز بردم شركت.البته ادوين و آرشاويز ازم خوساتن. انگاري نبود نارون رو حس كرده. هي غژ غژ مي كنه غذا نمي خوره. يه بارم عصبي شدم سرش داد كشيدم. مث هيولا خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

مظلوم نگام كرد و رفت زير مبل.

دلم به شدت براي نارون تنگيده مخصوصا امروز تو خونه موقع خوردن چاي خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

خيلي سخت مي گذره بدون نارونخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.خيلي سخت. امروز سر كلاس با تمام وجود جو گير بودم و مشغول تدريس خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir كه لامپ اتاق تركيد همه گرخيدن از ترسخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

 تيما تا در خونه همراهم اومد. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

امروز سر كلاس حركت ميمه با بادكنك رو هم كار كرديم. ادوين از همه بهتر انجام ميداد.كلي دقت كردم تا مث خودش انجام بدم.

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شب ناروني همه بخير. نارون عزيزم شبها بدون من مي خوابه. الهي خواباي خوب بيني سرسبز من.

شب ناروني همه بخير.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


به به.... اين دختر خوشگلي كه مي بينيد.....چه نازه... چه چشمايي داره چه چقدر ملوس و مامانيه.اين

دختر كوچولوي خوشگل شش سالگي نارون منه. عكس رو اسكن كردم كيفيت جالبي نداره اما

مجبور شدم كوچيكش كنم.والا تو قالب اين وب جا نمي شد.اين عكس رو مادر نارون خانوم تو

مسير كودكستان ازش گرفته.اين هم عكس كودكي خودمه. البته بزرگتر از نارون بودم. فكر كنم ۷ يا ۸

سالگيم باشه.خيلي ذوق كردم تا نارون اينو برام پيدا كرد.دو روزي از خواب و خوراك انداختمش تا پس از

جستجوي كمد و دراور و چمدون و كشو .... اينو پيدا كرد.خيلي خوشحال شدم. خواهر گرامي پوپك جان

من زياد به ۳۶۰ نميرم فقط بسلت مي زنم اونجا. اي دي هم شكر خدا ندارم..... تا يكي بسازم..شما ا

گه كار خاصي داري همينجا بگو.ممنونم.ضمنا سيصد و شصت هم با آي دي خودم

نيست.شرمنده///////.

شب ناروني همه بخير.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


داشتم پرونده ها و پوشه هامو جا به جا می کردم که نقاشی های پنجم دبستانم رو پیدا کردم...............رفتم تو فکر .................

 

همیشه سر زنگ نقاشی بفکر کشیدن چیزهای طبیعی بودم.دوستها و همکلاسی هام ماشین قطار و هواپیما و تنفگ و جبهه می کشیدن من اسب و گل و درخت و خونه و گربه و دختر طبیعت و جنگل و دریا..... .

این نقاشی دختر بچه منو به فکر عجیبی از گذشته ها برد.... یه روز از خودم پرسیدم من چرا خواهر ندارم ؟سه برادر بزرگتر از خودم داشتم و بی نهایت به بزرگترین برادرم وابسته بودم و هستم (البته).

به مادرم گفتم دلت میخواست دختر می داشتی؟گفت خدارو شکر ۴ تا پسر عسلی دارم .اما من همیشه آرزو داشتم خواهر داشته باشم.

خواهری که موهای بلندشو شونه بزنه و با روبان صورتی ببافه و با عروسکهاش بازی کنه.

شیطنتها و شیرینی های دخترونه..... کمی که بزرگتر شدم بعضی از دوستامو می دیدم که خواهر داشتن و خواهراشونو کتک میزدن فحش میدادن و اذیت میکردن.و دخترارو ترسو معرفی می کردن .

باهاشون قهر می کردم و بدم میومد از این رفتارها.می گفتم اگه خودم خواهر داشتم هیچوقت این رفتارهای زشت رو باهاش نمیکردم.

 داداشم آرا میگه: میکردیش یه دختر شیطون غیر قابل تحمل مث خودت . منم گفتم خوب البته هنر بنده فقط در زمینه تئاتر خلاصه نمیشه  من خیلی هنرمندم.......!!!!!! .

یه روز تو مدرسه سر زنگ نقاشی از عشق خواهر نداشته ام این دخترک رو نقاشی کردم. هرچند همکلاسی هام خندیدن و معلمم اصلا خوشش نیومد اما من از سر لجبازی هم که شده نگه اش داشتم. .به عشق خواهر و ......عشق نارون.

 

 شبتون خوش و نارونی بمونید.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

وقتی قالب وب رو عوض کردم مطالب از داخل ریخت بهم. نمی دونم دلیلش چی بود. ولی این وطلب که من ثبت موقت زدمش رفته بود تو ارشیو پارسال. در حالیکه باید یکم مهر امسال میومد.بهر حال الان میذارمش با اندکی تاخیر.

یکم مهر ماه سال ۸۲ ازدواج کردم با نارون.نارونم خیلی دمغ و ناراحت بود منم گفتم برای شاد کردنش جشن کوچکی بگیرم.به نارون گفتم خیلی خوشحال شد و اصرار داشت بریم کافی شاپ اما من می خواستم با پارسال فرق داشته باشه...............

به همین دلیل نذاشتم نارون کاری کنه خودم نظافت کردم خرید کردم غذا جای شما سبز پیتزا پختم که شده بود شکل خمپاره نمیدونم چرا!!!!!!! .یه ورش قلمبه شده بود یه طرفش چسبیده بود ته ظرف.............. .

اما کیک پرتقالی رو خوب پختم.به مناسبت پنجمین سالگرد پنج تا بادکنک گازی خریدم در پنج رنگ.

 یه موسیقی ملایم و یه ربان قرمز بستم گردن گیبل .

نارون خیلی خیلی خوشحال شد.

کیک رو با هم فوتیدیم .

با گیبل خوردیمش. ترکیدم از خنده به کیک خوردن گیبل خیلی دوست داره

. با اینکه شام شکل هندسی مناسبی نداشت اما خوشمزه بود اینو نارون می گفت. می گفت خوبه.

 ادوین تیما برادرم آرا آرشاویز آراکس نارنج یوراک و اریک با زنگ و اس ام اس بهم تبریک گفتن.......شب عروسی یادمه نارون خواست آخر آخر کار بریم آب زرشگ خوریم رو به روی کلیسایی که عقد کردیم رفتیم  و اونجا بود اب زرشک پرت شد گلوم و نارون اینقدر خندید آرایش چشماش اروم اروم میومد پایین.امشب هم بعد شام رفتیم همونجا البته تغییر دکور داده بود.

 برگشتیم خونه و  ۵ تابادکنک رو از پنجره سپردیم به هوای خنک شهر.... به نیت خوشبختیمون....سلامتی نارون و خودم..................شب خیلی دعا کردم و خدا رو شکر کردم.به خاطر زندگیم............. به خاطر نارون......خدایا شکرت.شبتون خوش نارونی بمونید.

 

 

                                   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


کتاب بامداد خمار و شب سراب رو خوندم.اونقدر اعصابم خرد و خط خطی شد که اندازه ای نیست.اولا

افرین می گم به نویسنده بامداد خمار سرکار خانم فتانه حاج سید جوادی .نمیشه بامداد خمار رو کتاب

نامید من بهش می گم شاهکار. این شاهکار سرنوشت ده ها زن و دختر ایرانی هست که به دام غول

مخوفی میفتند بنام شوهر بد!......... .

من خودم به عنوان یک مرد همسر یک زن هستم اما واقعا سعی کردم با زنم زندگی کنم نه زجرش

بدم!.این دلیلی نیست که چون خداوند ما مرد ها رو مرد افریده هر غلطی می خوایم با زنمون بکنیم.واقعا

نامردیه........من صد در صد حق رو به محبوبه مظلومی میدم که مثل یک بره معصوم افتاده گیر کفتار

کثیفی بنام رحیم.....رحیم نجار..! با اون مادر همه فن حریف عجوزه ی کثیفش... حیف اسم مقدس مادر

که رو این زن کثیف و دیو صفت بذارن.

چیزی که اندوه ادمو بیشتر میکنه اراجیفی هست که در کتاب شب سراب چاپ شده که از زبان رحیم

نجار نوشته شده رحیم بی شعوری که درک نیازهای روحی روانی و عاطفی یک زن رو نداره.رحی بی

رحم و اشغالی که وقتی میدونه همسرش ستاره ای در راه داره  با خودش میگه چقدر این زن پر

خوره.رحیم کثیفی که زن جوان مریض و دردمندشو به باد کتک میگیره.رحیم فقط خواسته خودشو تبرئه

کنه. نویسنده در شب سراب شاهکار بامداد خمار رو پیش روش گذاشته و صفحه به صفحه سطر به سطر

ورق به ورق اون رحیم نامرد رو تبرئه کرده تا بی کناهی شو اثبات کنه. با این وجود عاقلان دانند و شب

سراب................... !!!

دستان هنرمند بانو حاج سید جوادی را برای این شاهکار و به تصویر کشیدن

مصیبت زن ایرانی باید بوسه زد و برای نویسنده شب سراب ارزوی شعور و درک بالا می کنم نارونی

باشید همیشه

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

 دیشب بلاگفا دیوونه شده بود هر کاری کردم بیام بنویسم نشد. آخه به نارون قول دادم شب تولدش آپ کنم نشد

دیشب تولد نازونم بود. خیلی خوش گذشت. نهایت تلاشمو کردم که بهش خوش بگذره.شام کوکوی ماکارانی پختم که الان قیافشو می بینید. شده بود مثل مزرعه ایی که شخمش زده باشن.اما نارون خیلی خوشش اومد خیلی زیاد انصافا خوشمزه شده بود.

 

 

 نارون شمعاشو فوتید و وقتی خواست این کارو بکنه گیبل رو هم بغل کرد. تیما دوباره روشن کرد و گفت باید سه بار فوت کنی.بعد کادو هاشو باز کرد.

 

من براش یک سرویس سینه ریز دستبند و گوشواره گرفتم.خیلی خوشحال شد.

تیما هم عطر آورد.

آرشاویز یک قطعه ویلن نواخت.

آرشه یک پازل آورد. 

نارنج مانتو خرید.

پدر و مادر نارون هم یک دوربین خریده بودند.

آترا یک قاب عکس خوسگل آورده بود.

ارمینه یکی از دوستان نارون یک سی دی موسیقی آذربایجان آورد.

ادگارین (ادوین بی معرفت نیومد!) یک دستبند نقره آورد.

قتی خواستم عکس بگیرم اشگ از دیدگان آترا سرازیر شد 

 چون دوربینش خراب شده. دلداریش دادیم که درست میشه ایشالا.

شب خوبی بود. آخر شب همه رفتن  نارون ازم گله کرد چرا مادر و پدرم نیومدن. جوابی  نداشتم. من خیلی وقته که تنهام. از زمانی که انخاب رشته کردم و با نارون ازدواج کردم از چشمشون افتادم. پدررم که اصلا یادش نمیاد پسری چهارمی هم داشته. فقط اندره بهم زنگ زد و تولد نارون رو تبریک گفت.

 شب نارونی همه بخیر. 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


شب نارونی همه خیر.

اولا کسانی که  متعصبانه به آریان دلباخته اند لطفا نوشته های شخصی منو نخونن. وب خودمه هر جوری دلم بخواد مینویسم به هیچ کسی هم مربوط نیست. دوما سرکار خانوم..... که خودتو زدی ناشناس (که خوشبختانه یا متاسفانه من میشناسمت !) اینا نوشته های شخصه وب خودمه به شما هم مربوط نیس خوشت نمیاد نخون مجبور نیستی وقت بذاری هزینه و پول اینترنت که چیزی که دوست نداری بخونی تورو با عکسای نینفت حال کن!!! من مخاطبهای وبمو خوب می شناسم چون وب من جز برای خودم و یازده نفر دیگه بدرد خاصی نمیخوره چون کاملا شخصیه نه علمیه نه پزشکیه نه هیچی کاملا شخصیه.بنابر این یه غریبه میاد تو نظر میده من خوب میشناسم پس دیگه لطف نکن و نیا هوای اینجارم آلوده نکن.

مورد بعدی اینکه خواهشا کسانی که میان این مزلب رو میخونن فحش و توهین ننویسن به بچه های اریان. من اگه برزو رو متهم کردم دلیل دارم. چون ایشون دو نفر از دوستان عزیزم نامردی کرده.لطفا به بچه های اریان توهن نکنید.!

سوما من اومدم سلیقه به خرج بدم قالب وب رو عو کنم گند زدم کل مطالب و نظرات ریخت بهم. ان قالب الان مناسبه.

اخرین حرف اینکه تیما جان خوشحالم درست شد طبق قوانین بلاگفا عمل کن. وب شما هک نشده بلکه بسته شده اونم از طرف بلاگفا.مراقب باش شیطونی هم نکن.

شب همگی خوش و نارونی راستی فعلا نمیام تا تولد نارون

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان


                                         کاست چهارم آریان:

                                              " با تو بی تو"

من نخریدم نارون برام خرید ....تیما خرید ...مادرم خرید و آترا اولینی بود که برام

خرید....با دیدن عکس روی جلد یاد تبلیغ رب گوجه فرنگی چین چین افتادم.چین چین

رو همونطوری نوشتن که با بی تو رو......همه لباسهای سفید مث ارواحنمی دونم

شراره و پیام وقتی مهد کودک می رفتن رنگهای دیگری بهشون یاد ندادن که هی

گیرشون به این رنگهای سفید و بی روح و خسته کننده اس؟ ما که پانتومیم کاریم و

لباسامون باید معمولا تیره باشه سعی می کنیم از اشارپهای رنگی استفاده

کنیم.علی پهلوان تو ۳۶۰ اش نوشته که تو پکیج!!! متن اشعار نبود.پکیج!!! دو تیکه مقوا

رو میگه پکیج رجب پور دلش نیومد بدن دور سی دی رو قاب بزنن از بس که چرند ه

این البوم.....بابا رجب پور سر کیسه تو می شلیدی خرج میکردی سی دی رو تو قاب

می ذاشتی مگه تو نبودی که می گفتی خیلی خرج دارم واسه آریان.....!حداقل سی

دی رو تو جلد درستی می ذاشتی نه مث پیراشکی لای مقوا.صدای علی و پیام مث

همیشه گرمی خودشو داره اما حیف این صدا صرف ترانه های سبک میشه...چقدر

مزخرفه چقدر بی معنیه....واقعا این عشقی که اینقدر بچه های آریان ازش دم میزنن

تو زندگی خودشونم هست...اگه هست چرا پیام دو تا زن طلاق داده با یه

بچه....همخوانی دخترا عالیییییییی.خانمها همیشه کارشون درسته.مث نارون

 

خودم.علی پهلوان عادت داشت همیشه در مورد گل گلدون و بلبل و گنجشک و ...

میگفت حالا چسبید به مواد ریز هوا مث قاصدک شاپرک ...نینف هم......داشتیم نینف

خان......گندت بزنن با این ترانه هایی که سرودی تو که اهل شعر و مطالعه

هستی...البته ترانه خواب ناز بد نبود اما دو تا مهندس مخ علی و نینف افتادن به هم

عقلاشونو ریختن رو هم ماحصلش شده کی بجز من آب دماغتو می گیره واست.!

شراره هم که همیشه اشعار یخی استفاده می کنه هنوز بعد ۱۰ سال و چهار

البوم نتونسته با خودش کنار بیاد یه بار میگه بذار برم یه بار میگه کاشکی یه بار میگه

چرا رفتی نامهربون الانم که باز نظرش عوض شده و میگه هنوز برام همونی....

 ترانه ساحل ادمو یاد خزانه حمامهای نیشابوری می اندازه.علی پهلوان روده هاش

گره خورده رو واژه ساحل.شعر کم اوردم کلمه نداشتن چیزی به ذهنشون نرسید

هی یه ریز گفت سااااااااااااااااااااااحل ساحل... با کلمه ساحل آهنگو پر کردن.....بعد

علی واسه اینکه کم نیاره در مورد اهنگ ساحل میگه که واسه یه عده هوادار خاص

سرودم.انصاف و الحق که در این البوم گوجه ایی ترانه نگو حرف اول رو میزنه.اخ بابا

 

جون هنوز امیدی به پیام صالحی هست با اینکه قبلا هم شنیده بودمش اما تو البوم

چیز دبشی بود.مرسی داش پیام.سیامک هم کم نوازندگی مرده بود اما بخ جاش

مشغول بود به کار اشپزی با ارشه ولولنش داشت به جای ملاقه اش هم میزد واسه

سر ما خوردگی رچب پور.واسه همین نرسید زیاد نوازندگی کنه..اما کلیپهای هنری و

حرفه ایی که رجب پور با کلی منت فروختشون و علی کلی با افتخار در موردشون

نطق می کرد.هیچ ارتباطی بین سرخی لب و سبزی لبخند و و عسل چشم و

هواپیما و مهمانداری علیرضا و اون برزویه احمق نیست.علی پهلوان همه کری کرد الا

خلبانی. اریان رو تو همه چی و همه جا دیدیم جز در مهمانداری و هواپیما برزویه هم

که مث یه حمال داشت تایر هواپیما می سابید...حالا کم کم اریان رو سوار قاطر و تو

فرغون هم میبینیم!حالا کلیپ نگو باز یه حرفی داره برای گفتن.البته مشخصه همه

قیافه گرفتن و فیلم بازی میکنن نمایش میدن که ناراحتن.بابا بچه های اریان رو چه به

ناراحتی حتما اخر غمشون اینه که چرا به جای کباب بره ناچازن بوقلمون

بخورن.......این رجب پور خسیس هم نکرد یه کم از این فیلم کنسرتها رو بیشتر نشون

بده همچین دست و پاش میلرزه که انگار ارثیه پدریه فیلمهای اریان.اقا محسن چند

نفر رو استخدام کن تار عنکبوتهای  فیلمهای اریان رو بگیرن واست از سال ۷۹ تا الان

این همه اجرا داشته یه دونشو حاظر نیستی فیلم کنی. نکه کم در امد داری از

اریان.... خسیس قرچوک.... وای رجب پور خودشم فیلم بداری میکنه چه کارا چند

وقت پیش تو باغ پنرده اصفهان یه اجرای جنگ داشتیم که فیلمبردار یک و نیم ازمون

گرفت واسه فیلمبرداری.اگه میدونستم رجب پور این قدر استعداد داره می گفتم بیاد

و حسابی فیلم بداری کنه برامون........!بهر حال وقتی این البوم رکورد دار !!! اومد

بیرون بنده  به همراه چهار نفر دیگه در بازداشت به سر می بردیم.....وقتی بیرون

اومدم با شنیدن صدای ویلن سیامک در ترانه کریس دی برگ منفجر شدم  و یه دل

سیر گریه کردم.شرکتم می خوساتن پلمب کنن اما با پارتی بازی دوستان و همکارام

و دوندگی اقای هوایش اینکارو نکردن... در عوض خیلی شیک ۶ ماه ممنوع الکارم.این

بار دمه این اتفاق میفته با این تفاوت که سری پیش کتک و چوب و......این بار جریمه

نقدی....سه ماهش گذشت تا سه ماه دیگه... نباید فعلا اجرا داشته باشیم حداقل در

تهران نه.. من هوادار آریان بودم.... به قول علی اریانی بودم..اما وقتی این گروه

مسخره باعث اشفتگی زندگیم شدن... وقتی کار به جایی رسید که نارون زیر لبی

گفت می خوام برم.....(ولی نرفت) وقتی پام به دادگاه قضایی باز شد وقتی اون هکر

بی همه چیز زیر و بم زندگیمو از یه کامپیوتر کشید بیرون......نارونو متقاعد کردم که

اونی که فکر میکنه نیس....زندگیم افتاد رو رولا عادی اما بهر حال اریان بمن لطمه

زد...اریان با ابروم بازی کرد اریان می خواست زندگی و همسرمو ازم بگیره هنوزم

اریان گوش میدم هنوزم عکس جمع میکنم هنوزم فیلماشونو می بینم  فقط به خاطر

خاطرات خوبی که با نارون و دوستام داشتم اما دیگه اریانی نیستم و اریانو

نمیخوام............

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


تو پست های بعدی میخوام در مورد اریان و کاست هنری !!!!!!! شون بگم اونجا دلیلشو مینویسم پری عزیز. پست نارونی امشب : 

بچه که بودم وقتی بارون می بارید  می گفتم با هر قطره بارون یه فرشته میاد روی زمین

برادرم می گفت نه. این خداست که داره از دست بنده های گناهکارش اش می ریزه........

حالا فکر من درست بود یا برادرم بهر بارون همیشه مو یاد خاطره های شیرین می اندازه.همیشه موقع بارون با یه کاسه تخمه می رفتیم تو ایون خونه و  وقتی رگبار و تگرگ بود مسابقه می دادیم با هر قطره بارون یا تگرگ چند تا تخمه   می شکنیم

.همه اش از سرمای بارون می لرزیدیم و با خنده تخمه می شکستیم.

یکی دیگه از کارهای جذابی که زیر بارون دوسش داشتم خوردن پفک بود.تو راهنمای خوردن پفک در مدرسه ممنوع بود!معلم بهداشت امر کرده بود کسی ناید پفک بیاره مدرسه.ما تو راه برگشتن از مدرسه با تیما چند تا پفک می خریدیم و تو اتوبوس همه شو میخوردیم.

اینا شیطنتهای دوران کودکیم بودند. اون موقع ها نارون تو زندگیم نبود. دختر کوچولوی نازی بود مث عروسک .

البته وقتی می شینم پای صحبتهای همسرم می بینم ایشون هم از لحاظ شیطنت کردن آجری رو سبک نذاشتن......!!! درست م خودم.

شبتون خوش نارونی بمونید همیشه...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان


من هیچ وقت از پاییز خاطره جالبی نداشتم

کلا اصلا از این فصل خوشم نمیاد نه پاییز نه بهار.هرچند که پاییز طبیعتش زیباست و بارونش دلپذیر اما  دوسش ندارم.

ولیکن پاییز ۸۲ خاطره انگیز ترین پاییز زندگیم بوده. اول مهر سال ۸۲ با نارون ازدواج کردم یعنی حدود ۵ سال پیش.البته نه به راحتی.بعد بهترین اجراها و عالی ترین امکانات رو داشتیم.خیلی خوب بود فوق العاده بود.یادمه با بی صبری منتظر آلبوم آریان سه بودم.مث یه هوادار ۱۸ ساله.عکس جمع میکردم اهنگاشونو حفظ میکردم و حتی می نوشتم و عاشقونه دوسشون داشتم.

نمی دونستم چند وقت دیگه می شن بلای جونم...و علتی برای از دست دادن ارامشم و پاشیده شدن زندگیم.........نارونی بمونید شب خوش.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


روز ۱۳ به در با نارون و غازی رفتیم باغ یکی از همکاران.

تیما و ادوین هم مدتی بعد اومدن.معمولا ۱۳ به در بیرون نمیرفتم ام همکارم پیشنهاد داده بود چون وضع زندگی و روحیمو دیده بود و همه اینکه نارون ازم خواسته بود...بروی چشم قبول کردم....اولش هندوانه و شربت و باقالی پخته...

ناهار کباب خوردیم جای شما سبز.

بعد ناهار با نارون اشه ادون و تیما وسطی و والیبال بازی کردیم که شیشه یکی از اتاقها رو هم خرد کردیم... .......همکارم (اصرار کرد اسمشو نبرم میترسه بشتناسنش ازش امضا بگیرن...) عصری نوار تا بی هایت اریان گذشات... اه دیگه حالم بهم میخره از شنیدن صدای سازها و خواننده هاشون. وقتی ناراحتی منو دید ترانه رو قطع کرد و خودش  شروع کرد به خوندن با گیتار....عصری اش رشته  خوردم نارین پخته بود.....اوایل خوب بود حالم اما به شب نزدیک شدیم هوای دار و درخت زد بهم به اسپری نیاز پیدا کردم. .راستی...........

پب ساعت ۲ رسیدیم خونه تا یک ربع به ۳ دنبال یه سوسک کردم تا کشتمش.....! جای اترا خالی ازش بگیره بذاره تو وبش .شبتون خوش نارونی. .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |