|
یکی از دوستهام بهم سپرده بود تمامی البوم ها و عکسهای اریان رو بگیرم براش.خریدن کاستها کاری نداشت و کلیپهای ایوا اماسی دی ابان ۸۱ مگه پیدا می شد ووووی. نصف تهرانو زیر پا کردم پیدا نشد بالخره یه روز تو مغازه در حین جستجو اتفاق جالبی افتاد.به صاحب مغازه گفتم من فلان سی دی از اریان رو میخوام کمی نگاهم کرد و گفت مجازه.....!صاحب مغازه پسر جوونی بود مسن نبود که بگیم حالا ممکنه به علت کهولت سن و چیزی که سنش ایجاب میکنه واسش با ین تیپای جوون پسند میونه نداشته باشه هرچند که اریان رو دیگه مگه می شه کسی حتی به اسم نشناسه!یحتمل این پسرک فروشنده سفینه اش تازه از مریخ نشسته بود زمین...... لابد.... کمی بهش خیره شدم. حالتش جوری نبود که بخواد اذیت کنه یا سر به سرم بذاره یا شوخی.... دوباره پرسید مجازه؟گفتم ببخشید دوست عزز من اشتباهی اومدم..............شبتون خوش نارونی باشید. + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
اولین تئاتری که با گروه به طور حر فه ایی بازی کردیم تئاتر خروس زری پیرهن پری بود. خودم نقش طرقه رو داشتم تیما ادوین اراکس یورام و ادگارین همه در این تئاتر بودند.ادوین کارگردان شد و اریک هم دستیارش. مازیار طراحی صحنه رو انجام داد وادگارین گریمورمون بود.روی صحنه موسسه ابر و افتاب رفتیم رو سن.اون موقع بیست سالم بود. بقیه هم تو همین سن سالها بودن.بعد تو دوره اموزشی نادر رجب پور بودیم که تئاتر شنل قرمزی رو نه اصل داشتانش بردیم رو صحنه. صوژه اش متفادت بود. داستان شنل قرمزی رو بازی نکردیم خود خانوم شنل قرمزی و مامانشو مادر بزرگشو و اا گرگه و دار و دسته شونو بدیم تو یه حال و هوای دیگه و نقشهای دیگه!مث توپ صدا کرد.بارها و بارها بردیمش رو صحنه.بعد اتاما دوره رجب پور به اصرار همسرش تله تئاتری ساختیم که تمام شخصیتهای کارتونی و داستانی رو پوش می داد.بعد اینا کنکور دادیم که پدرمون اسای در اومد و بالاخره راه پیدا کردیم به دانشگاه.بعد ۴ سال دوره کارشناسی دانشگاه لیسانش رو گذاشتیم در کوزه و جون کندیم واسه کارشناسی ارشد ۲ سال هم اونجا مفت باختیم و بعد اروم اروم شروع کردم به تاسیس یک موسسه اموزش تئاتر مستقل.پوسمون کنده شد سوختیم و پدرمون دراومد اساسی. نادر رجب پور دیپلم افتخار بازیری داد بهمون. و بعد بهترین تئاتر ها رو همون سال ۸۲ بردیم رو صحنه عالی ترین اجرا ها از هر نظر.سال ۸۳ یکی از مزخرفترین و تلخ ترین سالهای عمرم ! اخطاریه ارشاد مبنی بر اینکه چون اقلیت دینی هستیم بسیاری از قوانین و شئونات رو رعایت نکردیم و خیلی راحت اقلیت رو با مدرک ارشد نپذرفت و شرایطی سخت واسمون گذاشت که باید مجوز رسمی اجرای عمومی رو بگیرید. یعنی کار حضرت فیل!!!بالاخره بعد چند بار تست و امتحان و ایراد های مندراوردی ارشاد سال ۸۴ از تست رسمی وزارت ارشاد رد شدیم.بهار سال ۸۵ دوباره شروع کردیم.اجراهامون هیچوقت به خوبی سال ۸۲ نمی شد. همیشه گندی به داستان زده می شد.ارشاد اصرار بر نمایشنامه های دینی و مذهبی دفاع مقدس و جنگ داشت. تو مرداد ۸۵ دوباره تست دادیم و ایبار بازم قبول نشدیم اما ارشاد مث دانشجوهای ذیره کنکور نگهمون داشت واسه روز مبادا و گفت مجاز هستید ولی باید صبر کنید.هی پیگیری میکردم می گفتن حالا برو یکماه دیگه واب می دیم. بالاخره مهر ۸۵ به طور رسمی تئاتر کمی سرخ کمی سبز رو بردیم رو صحنه تو موسسه خودمون.خلاصه که موسسه نارون مهر سال ۸۵ تاسیس خورد و الان تقریبا یک سال و شش مامه داریم کار می کنیم.ممنونم از زحمات مادر و پدرم استادان و دوستانم. کی میفهمه اینهمه سختی بکشی فقط برای اینکه به جای اینکه اراتو ۱۰۰ نفر ببینند ۱۱۰۰۰ نفر ببینن. اره بلیط میفروشیم بیشتر.چرا این ۱۱۰۰۰ نفر باید مسلمان باشن؟مگه کسی میاد بلیط بخره ازش سول میکنن اقا دینت چیه؟ مسلمون نباشی بلیط نمیدیم؟هیچوقت جوابی منطقی ندادن بهم.بی خیال خسته شدم چقدر نوشتم.... شبتون خوش نارونی بمونید! + نوشته شده در توسط آریان مددیان
چند شب بعد کریمس با نارون رفتم خونه تیما همکارم.درخت کریمس بسیار زیبایی کنار شومینه گذاشته بود.و بوی عطر ذرت پخته تمام خونه رو پر کرده بود.همیشه تو ژانویه و کریمس به اولین چیزی که فکر می کنم درخت کاجه که چه طوری زینتش میدن.نارین همسر تیما مث نارون خودم با سلیقه است می دونست من عاشق انویچم سوسی درست کرده بود بعد شام با چند فنجان نسکافه نشستیم زیر درخت از زیر درخت نشتن احساس خوبی دارم.نینف گل من هم مسیحیه کلی با تیما غیبتشو کردیم.واسه نینف عزیزم کریمس شاد و دلپذیری رو ارزو می کنم.ای کاش یه روزی م شد زیر درخت کاج از نینف عکس بگیرم. خیلی ناز میشه. خب شبتون خوش و نارونی باشید. + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
شب کریسمس خیلی خوش گذشت.امسال درخت کاج رو کمی کوچکتر گرفتیم.البته برادرم برامون هدیه اورد.نارون درختمونو تزئین کرد خیلی نازه نه.نارون برام سی دی و اما عشق اریان رو خرید عاشق اریان.منم واسش یه پیراهن ارغوانی خریدم که وقتی پوشیدش هزار ماشالا خیلی ناز شد.طبق رسم هر سال برای شام همبرگر پختیم خیلی خوشمزه شده بود و کیک پزتقالی. واقعا عالی بود.سرارس خونه رو با نوار و ریسه های رنگی تزئین کردم تیما و ادگارین اومدن پیشمون.تیما همه اش شوخی می کرد سر به سرم می ذاشت.گفت چرا غازی رو به این مهمونی نمیاری.بعد یه روبان قرمز بست به گردن گیبل.اراکس و خانواده نارون هم اومدن و اراکس برامون پیانو زد.موقع خوندن سرود خیلی گریه کردم همه کردیم.کریمس سبز و سرخ با همه قشنگی هاش شاید کمی غم انیز باشه. حداقل برای اقلیت های ایران مخصوصا اونایی که از خانواده هاشون دورن.بعد رفتن مهمونامون با نارون زیر درخت کاج نشستم و چند تا شمع روشن کردم. نمی دونم چرا غض داشتم اما دلم نیومد گریه کنم.به یاد نینف افتادم امشب کریمس فکر کنم اجرا داره تو سالن وزارت کشور.روز سختی بود از سر صحنه که اومدم داشتم می مردم از خستگی.غازی رو بغل کردم و با نارون ارزو کردیم که زندگیمون پایدار و با دوام بمونه.نارون گفت بیا یه بار کریمس ایرانی رو ببر رو صحنه...... با حاله نه...! شبتون خوش نارونی باشید. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
یه روز سرد زمستونی از خونه بیرون رفتم وای عجب برفی رو ماشین نشسته بود.چه برف قشنگی هم می بارید.ابتدا تصمیم گرفتم با توجه به کمبود وقت بی خیال ماشین بشم و با مترو برم به شرکت.چون تا برفا رو پاک کنم و ماشینو گرم کنم خیلی وقت کم میارم.رفتم به میدون هفت تیر طرف مترو.اون روز سه تا کلاس داشتم و اخر کلاس هام باید برای دیدن یکی از هنرجوهای سابقم می رفتم.کلاس اول و دوم گذشت.وسذر سومین کلاسم بودم که یه گلوله برف به شیشه پنجره کلاس خورد. هنرجوهام خندیدن و من پنجره رو وا کردم.و بیرونو دید زدم.دختر بچه کوچولویی در حالی که مشتی برف تو دستش فشار میداد بهم خدید.خودشو اماده کرد دومی رو پرت بکنه که گفتم صبر کن خانم کوچولو بذار ببینم دروازه بان خوبی هستم یا نه.از زور خنده نشد خوب پرت کنه و خورد به لبه دیوار.چشمکی بهش زدم و پنجره رو بستم.هنرجوهام گفتن استاد بیاید بعد کلاس بریم برف بازی گفتم پیشنهاد جالبیه .اگر واقعا دلم می خواست این کار رو می کردم اصلا هم برام مهم نبود که راجع بهم چی فکر کنن.!گفتم میخواین اینجا با تکنیک پانتومیم پرت کنید. خندیدن همه.کلاسم تموم شد و رفتم سر قرار هنرجوی خودم.از موسسه که اومدم بیرون یه گلوله برف خورد به سینه ام. چرخیدم و خواستم بینم باز کار اون دختر بچه اس که دومی خورد به بازوم.ای ی ی ی شیطون اتیش پاره دورت بگردم من الهی نارونم اون طرف پیاده رو وایساده بود داشت می خندید.خواستم جواب گلوله برفشو بدم ناون زرنگ تر بود گذاشتم حسابی گلوله بارونم کنه.رفتیم به رستوران کاج. هنرجوم اونجا بود دمغ و افسرده. تا منو دید گفت نذاشتن برم رو صحنه... حس کردم دلش می خواد گریه کنه.چای خوردیم و کلی باهاش حرف زدم.اخرش سر حال شد و کلی انرژی گرفتبا نارون که خواستیم بیایم خونه باز برف شروع به باریدن کرده بود. شب خیلی خسته بودم زود خوابم برد. وای امشب چقدر نوشتم شبتون خوش نارونی باشید. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
شب سرد زمستونه و داره برف می باره.ساعت یک و ده دقیقه شبه.از کنار پنجره داشتم خیابونو نگاه می کردم.چه برفی می باره.نارون تازه خوابش برده.غازی هم کنار تخت خوابه تو سبدش.از بغل چشم ریز ریز منو نگاه می کنه.یه استکان چای داغ ریختم و تصمیم دارم بعد دید زدن وبلاگهای اریانی بشینم کار نمایشنامه سوگل رو تموم کنم.این ترم قراره یه سری هنر جوی جدید بیان.یه سال گذشت. هنرجو هام با مدرکشون رفتن.گاهی بعضی هاشون واسم ایمیل می زنن.سر کلاسام جدی تدریس می کنم ولی با سیاست می تونم جو کلاس رو از خشکی در بیارم.هنر جوهامو وادار می کنم تا بخندن.همچنان داره برف می باره کل خیابون سفید پوش شده.گاهی ماشینی رد میشه و رد سفید برف به جا میذاره.صدای فس فس نفس غازی میاد.چایی مو خوردم و رفتم سراغ ۳۶۰ دوستان. سوگند اریانی همیشه عکسهای قشنگی می ذاره تو وبش.وقتی چراغو خاموش کردم هوای بیرون سرد و خاکستریه. خدایا برای برف شکرت. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
توی این پست می خوام براتون از زمستون و برفش بگم.هر چند زمستون سرد اصلا برام خاطره های خوب به دنبال نداره.دو سه روز پی در پی برف باریده بود و ما هم مدام تو این برف و سرما فیلم برداری داشتیم.دیگه پدرمون داشت در میومد روزای اخر.خدا نصیبتون نکنه سرما خوردگی دو سه روزه و تب و لرز و درد شدید مفاصل مجبورم کرد که از رو برم و بمونم تو خونه .نارون طفلک مدام برام چای و ابمیوه می اورد و غر می زد که بخور.وای اگر همه مردم از سرماخوردگی و درد اون عذاب می کشن من وقتی سرما می خورم علاوه بر تحمل ناراحتی های این بیماری از آسم هم رنج می برم.گاهی طوریه که نیاز به اکسیژن دارم و حس می کنم عذرائیل وایساده رو سرم.قدر سلامتی تونو بدونید. همه همکارام اومدن عیادتم با یک قابلمه بزرگ سوپ و یک دسته رز قرمز.سوپ رو خوردم کمی و خواستم گلها رو بو کنم سر فه ام گرفت. و همه خندیدند. شبتون خوش نارونی باشید. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
چطوری با اریان اشنا شدم؟ به خاطر ناراحتی تنفسی و اسم شدید تازه از بیمارستان مرخص شده بودم.دارو خورده بودم و سرم سنگین گیج خواب.از دریچه کولر صدای ویلن بسیاز زیبایی میمد. گفتم خوبه بازم اهنگ جدید باید بگم تیما واسم پیدا کنه سال ۷۹ من ۲۵ سالم بود و اخرهای درسم بود فکر کنم. بعد دیم صدای علی و بعد پیام و همخواهی بانوان اریان که دیگه خیل عالی بود. صدای ضبط همسایه بود از برادرم خواستم بره و ازشون بپرسه اسم اسن البون چیه؟ داداشم گفت خب از خود نوار فروشی می پرسم.رفته بود گفته بود اخرین کاستی که بیرون اومده و جدیدترین اهنگش اینه این مشخصاتشه. خلاصه من کاستو شنیدم اولین ترانه مولا علی جان بود. الته از سمت دگه نوار. خیلی لذت بخش بود برام.هنوز موفق نشدم به کنسرت اریان برم.اترا دوست خوب اریانی من خواهر عزیز و نازنینم البوم ۲ این گروه رو برام خرید. سی دی شو پیدا نکرده بود. اشنایی چندان شور انگیزی نبود ولی برای من بهترین تجلی بعد از مریضی و بهترین بهانه واسه خوب شدن بود!!! اریانی ها میگیرین چی می گم!!!شاد باشین و اریانی! + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
مدتها بود می خواستم بیام و در مورد فیلمها و سریالهای ایرانی بنویسم.کلا فیلم هایی که تو ایران ساخته میشه.خانومها یا در حال ظرف شستن هستن یا سبزی پاک کردن و انجام دادن کارای خونه یا در حال وضع حمل. همیشه موضوغ فیلمها دعوا هست و خشونت و توهین علیه زن.یا مسایل مربوط به اعتیاد یا بچه دار نمیشن اگرم بخوان باز زن رو نمایش بدن ترکیب زشتی ازش می سازن که مشغول و پرداخته است به زرق و برق زندگی.حرفای تکراری و کلیشه ایی موضوعات عاشقانه چرت. یا تو یاخودکشی......همیشه رولبط بین زن و شوهر جنگ و خشونت و دعوا و توهینه و جبه گیریه. هیچ وقت یک زن و شوهر رو روابط سالم و دوستانه ایی ازشون به تصویر نمی کشن احترام گذاشتن شونو هیچ وقت نشون نمیدن.کارگردانها نمی تونن به چیز دیگه ایی جز این فکر کنن که دعوا و خشونت برای زنها تو همه خانواده ها به حد کافی هست شما ها بیاین الگو سازی کنید فرهنگ سازی کنین و کمی ارزش و احترام لاقل تو فیلاتون قایل شین واسه زن.معمولا نقش اول صحنه رو اگر مجبور شم میدم به اقایون. همیشه هم به کارم اعتراض وارد میشه و ری شهرستانها این خلاف مقرراته که اول یک خانم بیاد رو صحنه ولی من کاری که دوست دارم می کنم باید کارم با این کارگردانهای دیوونه فرق داشته باشه. نباید داشته باشه؟ + نوشته شده در توسط آریان مددیان
ساعت یک و بیست دقیقه شبه و داره بارون تندی می باره.
دیشب یه اریانی بهم پی ام داد و اصرار داشت براش عکسی از بلوار میرداماد بذارم ولی بخدا عکسی از اونجا ندارم.فکر می کرد من خسیسم و عمدا میخوام از اونجا عکسی نذارم.شنیدن صدای بارون واقعا برام لذت بخشه.اونم همراه با خوردن یه فنجان چای داغ دوست دارم آلبوم ۴ آریان بیاد بیرونمث همیشه با عکسهای زیبایی از گروه در پشت البوم.امشب نشستم نمایشنامه صحرا رو تموم کردم همراه با صدای بارون و چای داغ.فردا تست حرکت داریم با گروهی از هنرمندان شیراز.برای تئاتر شهر چیزی حدود ۵ تا ۶ ماه تو نوبت می موندن.با همکارام صحبت کردم و قرار شد اجراشونو بیارن تو موسسه خودمون.خب باید برم بخوابم. فردا صبح زود باید برم قیطریه برای فیلم برداری. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
امروز اینقدر خسته و عصبی بودم که حتی با پزشکم هم بحثم شد. هی
میگه حرص نخور غصه نخور استرس بده.اخه اگه استرس نداشته باشی که اصلا زندگی نمی گذره.اخه دکتر تو که هی نشستی میگی زندگی رو ساده بگیر زندگی رو زیبا ببین و از این جور مزخرفات اخه مگه از درد زندگی مریضات خبر داری؟ می لرزیدم.می گفت هنوز تشنج داری.گفتم چرا تشنج جسمی خوب شده ولی تشنج روح هیچوقت خوب نمیشه.شبتون خوش دلتون بی غم نارونی بمونید. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
نارون اصرار داره قالب وبو عوض كنم ميگه اين بچه گونه است.خب چي كار
كنم از اهالي تئاتر پيدا نكردم.يعني قالب پيدا نكردم.باشه به خاطر نارون خانوم گل چشم.دردت به جونم. عصبي ميشه مهربون صادق و وفادار. بعد از ۵ سال زندگي يكبار هم با هم دعوا نكرديم.نارون چشمشو بروي همه غرغر ها و بدخلقي هام و بيماري سخت و مزخرف من مي بنده.انگار خدا افريده اين زن رو فقط واسه اينكه با من مهربوني كنه و بهم اميد بده. امشب اگه نارون نبود برام خيلي سخت ميگذشت. خونه بابا بحث كردم دعوا سرزنش تحقير غرغر فرياد و اخر سر هم ...... برخورد فيزيكي. مدرس رو با بغض سفت و تلخي گاز دادم تا اومدم تو هفت تير و وقتي رسيدم خونه نارون به محض ديدنم گفت چي شد؟ اون بغض سفت و ترش رو به جاي جواب پرسشش رو روي شونه هاي ظريفش خالي كردم.مثل هميشه سكوت سنگين نارون. اينقدر گريه كردم كه نفسم بالا نميومد.نارون رفت برام اسپري بگيره رو تخت بودم و در بين گريه هام خوابم برد......... + نوشته شده در توسط آریان مددیان
اوففففففففففففففففففف.چه روز گند مزخرفي رو گذروندم امروز.ظهر كمي
زودتر از موسسه اومدم بيرون تا نارون رو به يك فنجان چاي در كافي شاپ دعوت كنم و صد البته در مورد بد بختي كه پدر گرامي گذاشته گردن من بشينم دو كلمه حرف حساب بزنم با نارون.از در موسسه كه اومدم بيرون دم در تصادف كردم. از پشت زدن بهم. تصادف بلافاصله جهت رعايت مسايل امينيتي كمربند ايميني رو بستم انگار كه الان تو پيست سرعتم. بعد از اينكه زدن بهم.اومدم بيام پايين كمربند رو خوب ول نكردم پام رفت لا به لاش نزديك بود با مغز بيام روي زمين هم خنده ام گرفته بود هم عصباني بودم. زده بهم اراميس همكارمه. اومديم جلو اونم خنده اش گرفته بود از زمين خوردن من. با هم دست داديم و نشد جلو خودمو بگيرم هر دو خنديديم.مردم با تعجب نگاهمون مي كردن كه اين دو تا احمق زدن به هم حالا دارن با هم دست ميدن مي خندن. كوفتم شد و بعد اومديم خونه منزل نبوديم جناب دزد تشريف اوردن منزل. گفتم نارون يواشكي اومده بوده نارون با تعجب نگاهم كرد و زير لب زمزمه كرد عزيزم چرا رفتي دانشكده هنر تئاتر خوندي. بايد با اين هوش و ذكاوت ..... !!!!!!!!!!!!! مي شدي افسر پليس. بعد با عصبانيت ادامه داد خب معلومه يواشكي مياد مسلما اول تلفن نميكنه تا وقت قبلي بگيره. البته خب اينم حرفي است مسلما اقا دزده تليف نميزنه كه امشب فرصت دارين من مزاحمتون شم. تشرف نداشته باشين من يه سر بيام منزلتون. حالا بگو چي برده بود.هيچي همه چي سر جاش بود اون فقط يخچال منزل رو خالي كرده بود و بعد ديگه هچي دست نخورده بود. پليس تلفن كنم نارون نذاشت گفت لابد ادم نيازمندي بوده در ثاني پليس كار خاصي انجام نمي ده و قطعا بهمون خواهد خنديد.(البته همسر عزيزم روش نم شد بگه پليس كاراگاه با هوش و ذكاوت قابل تحسيني ور دستش ايستاده )خودمو ميگم كه فهميده بودم دزد يواشكي اومده بوده. انصافا حق با نارون بود. فكرشو بكن زنگ بزني اداره پليس بگي دزد اومده خب چي برده؟ هيچي يخچالمون رو خالي كرده. عمممممممممممممممممرا اگر پليسي حاظر باشه به خاطر سرقت رفتن خوردني هاي يخچال يك منزل الگانسشو استارت بزنه. سهميه بندي بنزين و از لحاظ سوخت هم صرف نميكنه.راستي بنزين نيروي انتظامي از كجا تامين ميشه؟سوال علمي. راستي هي خواستم با نارون تو اون كافي شاپ شام هم بخوريم ها باز گفتم دستپخت عيال يه چيز ديگه است خبر نداشتيم جناب دزد شام رو بدون ما صرف كردن. شبتون خوش ناروني باشيد. + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
عجب روزی رو گذروندم امروز با اون هنرجوهایی که قبلا گفتم یه اجرای
پانتومیم داشتیم تو پارک لاله نامردا حتی یه تبلیغم نکردن.انگاري ديدن ارزش نداره. موتور سوار رفته تو ۴ منطقه تهران پوستر زده بود كه بياييد براي تماشاي يك تئاتر پانتوميم. كي وقت ميذاره بياد اصلا مگه تئاتر جا افتاده بين مردم اونم چي پانتوميم !!!! ميگفتن بذار بكگراند منم درستش كردم هيچ احمقي چنين كاري نميكنه هر كي ببينه خنده اش ميگيره. ولي عيب نداره ببينيد و بخنديد.به نظرتون مسخره نيست هنرجوها اين ريختي بودن سر صحنه تيما ميگه اقلا گيف اش ميكردي بفهمن جريان چيه. خب شاد باشيد دوستان و ................ناروني + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
امروز اهالي موسسه رفتن به شهر كندلوس برنامه اجرا كنن. واي ارشاويز
من سرتو ميكنم حالا ببين.من چون مريضم مراعاتم كردن نبردن منو با خودشون عوضش نامردي نكردن كلي كار ميكس و موناژ برام گذاشتن. مراعاتمو كردن مثلا. هنرجوها. بعدشم جاي شما سبز يك بسته پفك خوردم دو لپي. بعد ديگه گرم كار شدم تا غروب نازنين همسرم اومد دنبالم.داشتيم ميومديم خونه و در فكر يك ليوان چاي داغ بودم كه ديدم پليس به چند تا جوون م بلند كه سگ كوچيكي همراهشون بود گير داده. سگ پشمالوي سفيدي هي پيششون وول ميخورد.با خودم گفتم اگه يه روز با نارون غازي رو بيارم بيرون پليس بهمون گير ميده. دوستان. + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
دلم میخواد کله ارشاویز رو بکنم.اصلا قرار نبود برنامه شمال داشته باشیم.
من نمیخوام. ولی چشم باشه.البته خود شمال هم که نه باغ لاله گچسر امروز اونجا بودیم صبح که بیدار شدم نارونو بوسیدم و بهش قول دادم براش یک لاله ی بزرگ و ابلق زرد و قرمز بیارم.البته نمیدونستم این موقع فصل هست یانه. وقتي خواستم از در برم بيرون گفتم اي خدا ياريم كن مث دفعه پيش نشم.بخدا خنده داره.همكارام ميگن مردم از هواي پاك و اكسيژن خالص شمال لذت ميبرن تو ولي با اين هوا مشكل داري. تهران سر حالي. اكسيژن خالص داره بهم نمسازه. با ريه هاي من كه هميشه تو پالايش هوا گير دارن جور در نمياد.اگه اسپريم نباشه خفه ميشم.بهر حال خدا كمكم كرد رفتيم و اومديم بخير گذشت شب خوش ناروني باشيد. + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
امروز قرار بود توی لوار میرداماد فیلم برداری کنیم. نشد.همکارام رفتن
تجریش گفتن کارو اونجا ببندیم. یادش بخیر چندی پیش توی یک ساختمون بغل استخر قصر موج فیلم برداری داشتیم من به عمد شریعتی رو به جای اینکه برم تو بلوار میرفتم تو شاه نظری کوچه دوم.از جلو ترانه شرقی رد می شدم و می گفتم به افتخار گروه اریان و دو تا بوق کوچولو (اقا خجالت نمبکشی الودگی صوتی ایجاد میکنی؟ ادم الکی بوق نمی زنه که اااا چه معنی داره.) میدون محسنی و بلوار رو عاشقونه دوست دارم اونجا اریانی ها دور هم جمع می شن. هر بار از اون کوچه می گذشتم می گفتم یه بار یکی شونو بینم ولی خب نشد. نارون میگه خب تو یه واحد از ساختمونای اینجا گروه اریان اونم نه همیشه برخی مواقع هستن.تو چرا عاشق در و دیوار و مغازه ها و میدونی . می خندم جوابی ندارم بدم. خب شبتون خوش نارونی باشید دوستان. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
سلام امروز چه روز گرم و خسته كننده ايي بود.صبح رفتم شهرك غزالي.
قرار فيلم برداري رو گذاشتيم و بعد برگشتم اومديم موسسه تا ساعت ۲ و نيم كلاس داشتم.با يكي از هنرجوهام خيلي چك و چونه زدم. قصد بازتاب دادن اقتصاد داره توي پانتوميم بابا بي خيال بشين سر جات.مي دونستم چيزي كه ميگه جالبه ولي اخه اينكارو توي ايران هنوز جا نيفتاده عزيز.بگذريم بعدش نوبت تست هنرجوها شد.يكي شون خيلي اذيتم كرد. زير بار تكنيك خاص پانتوميم نميرفت ميگفت هر جور دوست دارم بازي مي كنم.بالاخره همه رو با هم بلند كردم و همه حركت رو انجام دادند. قبول كرد ولي مي دونم از موسسه بره بيرون تمرين نميكنه.دو سه روز ديگه تو شهرك غزالي فيلم برداري داريم.يادش بخير اخرين باري كه فيلم گرفتيم سال ۸۳ بود. اخرين باري هم كه اجرا داشتيم پارسال شب تولد علي پهلوان و بنيامين بود. كارو زودتر تمومش كرديم و با عجله رفتيم كرج.چه افتضاحي شد. بي خيال عادت كردم ديگه.شبتون خوش و ناروني باشيد. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
سلام همکارم هنوز نیومده غازشو ببره.نارون هم میگه خوبه بذار بمونه پیشمون.خودم یه غاز بزرگ سفید دارم که روی بال راستش یه پر سیاه داره.اسمش غازیه. غازی رو یکی از همکارام وقتی توی رامسر دانشجو بود درسش که تموم شد برام اورد.یه جوجه غاز زرد کرکی. الان که ماشالاه هیکلیه.پیما هر وقت میاد خونمون کلی سر به سرم میذاره میگه این باید بره زیر برنج غاز بریان.عصبانی میکنه منو با این حرفش.نارون براش یه اویز با روبان ابی بسته خیلی خوشگل شده.ادوین وقتی میبینتش میگه غازت از خودت خوش تیپ تره. میبینید چقدر همکارشو تحویل میگیره. ظهر داشتم روی نمایشنامه سئول کار می کردم واااااااااااای این دو تا اتیش پاره اتاقو گذاشته بودن رو سرشون هی دور اتاق راه میذفتن و غژ غژ میکردن. اعصابم خرد شد هی غژ ... هی غژ... بازم غژ....داد زدم ک نارون ..... این دو تارو ببر حموم ولشون کن. همین کارو کرد و نیم ساعت بعد وقتی رفتم سراغشون وای چه گندی زده بودن به حموم. قبل از اینکه همسر گرامی بیاد و به عمق فاجعه پی ببره
ببينم چي ميگه. شب خوش ناروني باشيد. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
امروز كه ميخواستم برم سر كار نم نم بارون مي باريد.هوا خيلي عالي بود.
كاش هميشه اين طوري بود تو اين هوا نفس كشيدن خيلي راحت و لذت بخشه.دوستام به حرفم مي خندن.خب براي ادماي سالم كه ريه هاي سالم دارن بايدم اين حرف خنده دار باشه.مني كه هر روز صبح چشمامو وا مي كنم بايد يه فيش اسپري قبل صبحونه وارد ريه هام كنم چنين هوايي واقعا غنيمته. نارون ميگه كاش مي شد مث ماهي اكسيژن ذخيره كني.سر به سرم ميذاره.هر روز مي خوام برم موسسه بهم ميگه اسپري يادت نره.اصلا اگه نگه روزم روز نميشه. امروز يه عده هنرجو رو اوردن موسسه بايد ازشون تست بگيريم.از ادوين خواستم بذاره فردا.امروز خيلي كار داشتم تو شركت. خب اينم از امروز شبتون خوش ناروني باشيد. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
امشب ادوين و تيما پيشم بودن.با هم درمورد تئاتر جديدي كه قراره براي ۳۰ مرداد بره رو صحنه حرف زديم.ادوين قبول كرد علاوه بر كارگرداني يه طراح صحنه دبش پيدا كنه.طراح صحنمون رفته مسافرت. بگو اخه الان چه وقت سفر كردن بود بچه.داشتم در مورد سئانسهاي تئاتر جديدم مي نوشتم كه نارون يادم انداخت ساعت يازده بايد برم وبهاي ارياني رو چك كنم.به به البوم ۴ اريان كه بياد بازار سر وب نويسهاي ارياني هم حسابي شلوغ ميشه.زاستي امروز همكارم يك غاز بهم داد كه چند روزي براش نگه اش دارم.اورده بودش شركت منم گذاشتمش توي يك كارتن ماشالاه سنگين بود چقدر ... غاز تپل خاكستري گردن دراز توش بود. تا خونه مث خلا هي خودم با خودم خنديدم. خب فعلا شب خوش ناروني باشيد. + نوشته شده در توسط آریان مددیان
سلام امشب اولین شبیه اومدم تو این وب بنویسم خیلی حرف ندارم بزنم
دلم خیلی گرفته خیلی زیاد. یکی از بهترین وبهای اریانی رو هک کردن صاحبش اونقدر دل شکسته است که حاضر نیست دوباره بسازتش.از دست منم هیچ کاری بر نمیاد.ساعت یک بامداده و هوای گرم و سنگین مرداد ماه باید برم تئاتر وجدیدمو شروع کنم اصلا حوصله و دل و دماغ ندارم.نارون خوابیده صدای اروم نفسهاش میاد. شاید کمی به صورت معصومش نگاه کنم اروم بشم.بتونم دوباره بنویسم. حاک بر سر هکر بی شعور کنن. فعلا شب خوش برم سراغ نوشته هام. + نوشته شده در توسط آریان مددیان |
|
| ||||||