تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من

اولین تئاتری که با گروه به طور حر فه ایی بازی کردیم تئاتر خروس زری پیرهن پری بود. خودم

 

نقش طرقه رو داشتم تیما ادوین اراکس یورام و ادگارین همه در این تئاتر بودند.ادوین کارگردان

 

شد و اریک هم دستیارش. مازیار طراحی صحنه رو انجام داد وادگارین گریمورمون بود.روی

 

صحنه موسسه ابر و افتاب رفتیم رو سن.اون موقع بیست سالم بود. بقیه هم تو همین سن

 

سالها بودن.بعد تو دوره اموزشی نادر رجب پور بودیم که تئاتر شنل قرمزی رو نه اصل

 

داشتانش بردیم رو صحنه. صوژه اش متفادت بود. داستان شنل قرمزی رو بازی نکردیم خود

 

خانوم شنل قرمزی و مامانشو مادر بزرگشو و اا گرگه و دار و دسته شونو بدیم تو یه حال و

 

هوای دیگه و نقشهای دیگه!مث توپ صدا کرد.بارها و بارها بردیمش رو صحنه.بعد اتاما دوره

 

رجب پور به اصرار همسرش تله تئاتری ساختیم که تمام شخصیتهای کارتونی و داستانی رو

 

پوش می داد.بعد اینا کنکور دادیم که پدرمون اسای در اومد و بالاخره راه پیدا کردیم به

 

دانشگاه.بعد ۴ سال دوره کارشناسی دانشگاه لیسانش رو گذاشتیم در کوزه و جون کندیم

 

واسه کارشناسی ارشد ۲ سال هم اونجا مفت باختیم و بعد اروم اروم شروع کردم به تاسیس

 

یک موسسه اموزش تئاتر مستقل.پوسمون کنده شد سوختیم و پدرمون دراومد اساسی. نادر

 

رجب پور دیپلم افتخار بازیری داد بهمون. و بعد بهترین تئاتر ها رو همون سال ۸۲ بردیم رو

 

 

صحنه عالی ترین اجرا ها از هر نظر.سال ۸۳ یکی از مزخرفترین و تلخ ترین سالهای عمرم !

 

اخطاریه ارشاد مبنی بر اینکه چون اقلیت دینی هستیم بسیاری از قوانین و شئونات رو رعایت

 

نکردیم و خیلی راحت اقلیت رو با مدرک ارشد نپذرفت و شرایطی سخت واسمون گذاشت که

 

باید مجوز رسمی اجرای عمومی رو بگیرید. یعنی کار حضرت فیل!!!بالاخره بعد چند بار تست و

 

امتحان و ایراد های مندراوردی ارشاد سال ۸۴ از تست رسمی وزارت ارشاد رد شدیم.بهار

 

سال ۸۵ دوباره شروع کردیم.اجراهامون هیچوقت به خوبی سال ۸۲ نمی شد. همیشه گندی

 

به داستان زده می شد.ارشاد اصرار بر نمایشنامه های دینی و مذهبی دفاع مقدس و جنگ

 

داشت. تو مرداد ۸۵ دوباره تست دادیم و ایبار بازم قبول نشدیم اما ارشاد مث دانشجوهای

 

ذیره کنکور نگهمون داشت واسه روز مبادا و گفت مجاز هستید ولی باید صبر کنید.هی پیگیری

 

میکردم می گفتن حالا برو یکماه دیگه واب می دیم. بالاخره مهر ۸۵ به طور رسمی تئاتر کمی

 

سرخ کمی سبز رو بردیم رو صحنه تو موسسه خودمون.خلاصه که موسسه نارون  مهر سال

۸۵ تاسیس خورد و الان تقریبا یک سال و شش مامه داریم کار می کنیم.ممنونم از زحمات مادر

 

و پدرم استادان و دوستانم. کی میفهمه اینهمه سختی بکشی فقط برای اینکه به جای اینکه

 

اراتو ۱۰۰ نفر ببینند ۱۱۰۰۰ نفر ببینن. اره بلیط میفروشیم بیشتر.چرا این ۱۱۰۰۰ نفر باید

 

مسلمان باشن؟مگه کسی میاد بلیط بخره ازش سول میکنن اقا دینت چیه؟ مسلمون نباشی

 

بلیط نمیدیم؟هیچوقت جوابی منطقی ندادن بهم.بی خیال خسته شدم چقدر نوشتم.... شبتون

 

خوش نارونی بمونید!

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان


چند شب بعد کریمس با نارون رفتم خونه تیما همکارم.درخت کریمس بسیار زیبایی کنار شومینه گذاشته

بود.و بوی عطر ذرت پخته تمام خونه رو پر کرده بود.همیشه تو ژانویه و کریمس به اولین چیزی که فکر می

کنم درخت کاجه که چه طوری زینتش میدن.نارین همسر تیما مث نارون خودم با سلیقه است می

دونست من عاشق انویچم سوسی درست کرده بود بعد شام با چند فنجان نسکافه نشستیم زیر درخت

از زیر درخت نشتن احساس خوبی دارم.نینف گل من هم مسیحیه کلی با تیما غیبتشو کردیم.واسه

نینف عزیزم کریمس شاد و دلپذیری رو ارزو می کنم.ای کاش یه روزی م شد زیر درخت کاج از نینف عکس

بگیرم. خیلی ناز میشه. خب شبتون خوش و نارونی باشید.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


شب کریسمس خیلی خوش گذشت.امسال درخت کاج رو کمی کوچکتر گرفتیم.البته برادرم برامون هدیه

اورد.نارون درختمونو تزئین کرد خیلی نازه نه.نارون برام سی دی و اما عشق اریان رو خرید  عاشق 

اریان.منم واسش یه پیراهن ارغوانی خریدم که وقتی پوشیدش هزار ماشالا خیلی ناز شد.طبق رسم هر

سال برای شام همبرگر پختیم خیلی خوشمزه شده بود و کیک پزتقالی. واقعا عالی بود.سرارس خونه رو

با نوار و ریسه های رنگی تزئین کردم تیما و ادگارین اومدن پیشمون.تیما همه اش شوخی می کرد  سر

به سرم می ذاشت.گفت چرا غازی رو به این مهمونی نمیاری.بعد یه روبان قرمز بست به گردن

گیبل.اراکس و خانواده نارون هم اومدن و اراکس برامون پیانو زد.موقع خوندن سرود خیلی گریه کردم همه

کردیم.کریمس سبز و سرخ با همه قشنگی هاش شاید کمی غم انیز باشه. حداقل برای اقلیت های ایران

مخصوصا اونایی که از خانواده هاشون دورن.بعد رفتن مهمونامون با نارون زیر درخت کاج نشستم و چند تا

شمع روشن کردم. نمی دونم چرا غض داشتم اما دلم نیومد گریه کنم.به یاد نینف افتادم امشب کریمس

فکر کنم اجرا داره تو سالن وزارت کشور.روز سختی بود از سر صحنه که اومدم داشتم می مردم از

خستگی.غازی رو بغل کردم و با نارون ارزو کردیم که زندگیمون پایدار و با دوام بمونه.نارون گفت بیا یه بار

کریمس ایرانی رو ببر رو صحنه...... با حاله نه...! شبتون خوش نارونی باشید.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان


یه روز سرد زمستونی از خونه بیرون رفتم وای عجب برفی رو ماشین نشسته بود.چه برف قشنگی هم

می بارید.ابتدا تصمیم گرفتم با توجه به کمبود وقت بی خیال ماشین بشم و با مترو برم به شرکت.چون تا

برفا رو پاک کنم و ماشینو گرم کنم خیلی وقت کم میارم.رفتم به میدون هفت تیر طرف مترو.اون روز سه تا

کلاس داشتم و اخر کلاس هام باید برای دیدن یکی از هنرجوهای سابقم می رفتم.کلاس اول و دوم

گذشت.وسذر سومین کلاسم بودم که  یه گلوله برف به شیشه پنجره کلاس خورد. هنرجوهام خندیدن و

من پنجره رو وا کردم.و بیرونو دید زدم.دختر بچه کوچولویی در حالی که مشتی برف تو دستش فشار

میداد بهم خدید.خودشو اماده کرد دومی رو پرت بکنه که گفتم صبر کن خانم کوچولو بذار ببینم دروازه بان

خوبی هستم یا نه.از زور خنده نشد خوب پرت کنه و خورد به لبه دیوار.چشمکی بهش زدم و پنجره رو

بستم.هنرجوهام  گفتن استاد بیاید بعد کلاس بریم برف بازی گفتم پیشنهاد جالبیه .اگر واقعا دلم می

خواست این کار رو می کردم اصلا هم برام مهم نبود که راجع بهم چی فکر کنن.!گفتم میخواین اینجا با

تکنیک پانتومیم پرت کنید. خندیدن همه.کلاسم تموم شد و رفتم سر قرار هنرجوی خودم.از موسسه که

اومدم بیرون یه گلوله برف خورد به سینه ام. چرخیدم و خواستم بینم باز کار اون دختر بچه اس که دومی

خورد به بازوم.ای ی ی ی شیطون اتیش پاره دورت بگردم من الهی نارونم اون طرف پیاده رو وایساده بود

داشت می خندید.خواستم جواب گلوله برفشو بدم ناون زرنگ تر بود گذاشتم حسابی گلوله بارونم

کنه.رفتیم به رستوران کاج. هنرجوم اونجا بود دمغ و افسرده. تا منو دید گفت نذاشتن برم رو صحنه...

حس کردم دلش می خواد گریه کنه.چای خوردیم و کلی باهاش حرف زدم.اخرش سر حال شد و کلی

انرژی گرفتبا نارون که خواستیم بیایم خونه باز برف شروع به باریدن کرده بود. شب خیلی خسته بودم زود

خوابم برد. وای امشب چقدر نوشتم شبتون خوش نارونی باشید.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


شب سرد زمستونه و داره برف می باره.ساعت یک و ده دقیقه شبه.از کنار پنجره داشتم خیابونو نگاه

می کردم.چه برفی می باره.نارون تازه خوابش برده.غازی هم کنار تخت خوابه تو سبدش.از بغل چشم ریز

ریز منو نگاه می کنه.یه استکان چای داغ ریختم و تصمیم دارم بعد دید زدن وبلاگهای اریانی بشینم کار

نمایشنامه سوگل رو تموم کنم.این ترم قراره یه سری هنر جوی جدید بیان.یه سال گذشت. هنرجو هام با

مدرکشون رفتن.گاهی بعضی هاشون واسم ایمیل می زنن.سر کلاسام جدی تدریس می کنم ولی با

سیاست می تونم جو کلاس رو از خشکی در بیارم.هنر جوهامو وادار می کنم تا بخندن.همچنان داره

برف می باره کل خیابون سفید پوش شده.گاهی ماشینی رد میشه و رد سفید برف  به جا میذاره.صدای

فس فس نفس غازی میاد.چایی مو خوردم و رفتم سراغ ۳۶۰ دوستان. سوگند اریانی همیشه عکسهای

قشنگی می ذاره تو وبش.وقتی چراغو خاموش کردم هوای بیرون سرد و خاکستریه. خدایا برای برف

شکرت.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


توی این پست می خوام براتون از زمستون و برفش بگم.هر چند زمستون سرد اصلا

برام خاطره های خوب به دنبال نداره.دو سه روز پی در پی برف باریده بود و ما هم

مدام تو این برف و سرما فیلم برداری داشتیم.دیگه پدرمون داشت در میومد روزای

اخر.خدا نصیبتون نکنه سرما خوردگی دو سه روزه و تب و لرز و درد شدید مفاصل

مجبورم کرد که از رو برم و بمونم تو خونه .نارون طفلک مدام برام چای و ابمیوه می

اورد و غر می زد که بخور.وای اگر همه مردم از سرماخوردگی و درد اون عذاب می

کشن من وقتی سرما می خورم علاوه بر تحمل ناراحتی های این بیماری از آسم هم

رنج می برم.گاهی طوریه که نیاز به اکسیژن دارم و حس می کنم عذرائیل وایساده رو

سرم.قدر سلامتی تونو بدونید. همه همکارام اومدن عیادتم با یک قابلمه بزرگ سوپ و

یک دسته رز قرمز.سوپ رو خوردم کمی و خواستم گلها رو بو کنم سر فه ام گرفت. و

همه خندیدند. شبتون خوش نارونی باشید.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


چطوری با اریان اشنا شدم؟

به خاطر ناراحتی تنفسی و اسم شدید تازه از بیمارستان مرخص شده بودم.دارو خورده بودم و سرم

سنگین گیج خواب.از دریچه کولر صدای ویلن بسیاز زیبایی میمد. گفتم خوبه بازم اهنگ جدید باید بگم

تیما واسم پیدا کنه سال ۷۹ من ۲۵ سالم بود و اخرهای درسم بود فکر کنم. بعد دیم صدای علی و بعد

پیام و همخواهی بانوان اریان که دیگه خیل عالی بود. صدای ضبط همسایه بود از برادرم خواستم بره و

ازشون بپرسه اسم اسن البون چیه؟ داداشم گفت خب از خود نوار فروشی می پرسم.رفته بود گفته بود

اخرین کاستی که بیرون اومده و جدیدترین اهنگش اینه این مشخصاتشه. خلاصه من کاستو شنیدم اولین

ترانه مولا علی جان بود. الته از سمت دگه نوار. خیلی لذت بخش بود برام.هنوز موفق نشدم به کنسرت

اریان برم.اترا دوست خوب اریانی من خواهر عزیز و نازنینم البوم ۲ این گروه رو برام خرید. سی دی شو

پیدا نکرده بود. اشنایی چندان شور انگیزی نبود ولی برای من بهترین تجلی بعد از مریضی و بهترین بهانه

واسه خوب شدن بود!!! اریانی ها میگیرین چی می گم!!!شاد باشین و اریانی!

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |