امروز صبح وقتي داشتم ميرفتم شركت هوا بي نهايت سرد بود.يخ كردم. با اين وجود هوس كرد تو اين هواي يرد مطبوع !!! پياده ببرم تا شركت يعني با مترو منظورمه.
بعد از كار و تعطيلي شركت نارون اومد دنبالم كه بريم براي كريسمس كمي خريد كنيم. خيلي دلم ميخواست امسال يه كاج طبيعي پيدا كنم به هر دري زدم اما نشد. نارون گفت حالا ببخش رضايت بده مصنوعي اش.
.
چند تا بسته زنگ و ريسه و نوار و چراغ و لامپ رنگي و بابانوئل خريدم و چند تا كلاه بابانودل گرفتم. دلم ميخواد درخت امسال رو حسابي شلوغ درست كنم
.
كلي خريد كردم با نارون امسال ميخوام به همه دوستان هديه بدم. ياد نينف اافتادم.الهي . چقدر دلم ميخواد روزي زير درخت كريسمس ببنمش.گاهي اون حس و حال ارياني پا مي گيره دوباره
.
شب جاي شما سبز هبرگر درست كردم خودم. نارون خيلي خسته بود. يه دونه ساندويچ واسه گيبل بستم
.
پب بعد شام خواستم درختمونو تزئين كنم اما نارون گفت زوده حالا...............
خدا كنه امسال سال خوبي باشه پر از نشاط و سلامتي. پارسال از اول بهار كه اتفاقات خوبي پيش نيومد.
خدا امسالو بخير كنه.
واسه هفته اول بعد سال نو خيلي خيلي سرم شلوغه هيلي زياد. خدا كمك كنه بخير تموم شه.
شب ناروني همه بخير.
غمگین ترین سلام نارونی
.
بخاطر سوزش سینه و درد رفتم دکتر. سونوگرافی کدم و منتظر جوابش.......مردم و زنده شدم تا جوابش بیاد...از بند دلم آرزو کردم مسئله خاصی نباشه دیگه تحمل جراحی و عمل رو ندارم.بهوشی بخیه بیمارستان آی.سی.ی. و....از همه بدتر دلواپسی و اظطراب و تشوش برای نارون.....
جوابشو گرفتم خوندم
.بعد دکترم دید و.......
وای...خبر خاصی درش نبود اما پزشکم وقتی دید گفت دوباره باید یه سری دارم تزریق کنی
.
پشت فرمون ماشین تا برسم کلی گریه کردم
.پلیسی تصادفا نگاهش بمن افتاد پشت چراغ قرمز دست تکون داد منم چراغ زدم.رسیدم شرکت گروه در حال تمرین 
نارون بمن زنگ زد و احوالمو پرسید.نتونستم جلو بغضمو بگیرم. خیلی گریه کردم.تمرین گروه تموم شد . تیما اومد پیشم.کلی شوخی و خنده و جک و ...تا روحیه من تازه شه.....
.بزور با اصرار ادوین یه چای خوردم و رفتم سر کلاس.
امروزم اصلا حوصله کلاس نداشتم.انگار هنرجوها هم فهمیده بودن.
بعد کلاس با آرشه و تیما اومدیم خونه.شب نارون کلی دلداریم داد
.
نازک نارنجی و لوس نیستم اما واقعا دیگه تحمل درد و سوزن و خون گرفتن و روتون گلاب تهوع رو ندارم.سوزش سینه ام صد برابر سخت تر شده. از همه بد تر هزینه سنگین دارو و آمپول ها .... نارون زحمتشو کشید و گرفت. میدونستم بعد تزریق حال مناسبی ندارم از بچه ها خواستم کلاس صبح رو تشکیل ندن تا یه بار تمیرین کنیم. منم باشم تو تمرینشون.
.
بعد تمرین ذفتیم بیمارستان.نارون تیما نارنج و آرشاویز همراهم اومدن تا دم در بیمارستان. اما ادوین و تیما اومدن داخل. خجالت کشیدم واسه تزریق ۴ تا سرم و آمپول ده نفر دنبالم راه افتادن. دراز به دراز روی تخت.دکتر اومد نبض فشار خون تنفش صدای نفسهام و قلب محترم............ یه تست خون. اینجا بود دیگه خونم به جوش اومد. دکتر هر کاری می کرد خون نمیومد تو سرم...
.نارون دل بدریا زد و گفت شاید شما مهارت ندارید دکتر........؟ دکتر می گفت بس که لاغره این پسره...من بیچاره
دکتر جان
. بالاخره از روی رگهای روی دستم خون گرفت. دلم ضعف رفت. بمیری دست جان با این رگهای مردشور برده ات اگه تو رگ من خون نیست پس با چی زنده ام. یه سرم گنده بدست من وصل کرد دو تا آمپول بزرگ رد توش. یکی هم تزریق به دستم یکی هم به بازوی لاغر مردنی من .. بعد دو تا آمپ.ل یکی راست یکی چپ زد که همه وجودم بی حس شد.....لخت و سنگشن مث مرده....صداهای ازرافم میومد اما خواب بودم...........یکهو چیزی شبیه رب گوچه مخلوط با آب غوره و آب لیمو و زد ته دلم مث وحوش از رو تخت پریدم و ذوتون گلاب همه چی اومد بالا.نارونم فکر اینجا رو هم کرده بود یک سطل گنده گرفتن جلو روم . من حس کردم لانه روده هام و معده ام بیاد تو حلقم
.درد شدید روده و معده ....سینه و حتی ریه هام می سوخت. چیزی تو معده نبود دکتر می گفت صفرا آورده الا. دوباره شروع کرد ه تزریق آمپول دوباره تهوع.....................خیلی سخت بود خیلی عذاب کشیدم. نارون به مادرم و برادرم زنگید اومدن. جنازم رفت بیرون از در بیمارستان.این تهوع لعنتی که ولم نمی کرد که. تو خونه هم عذابم میداد.طفلک نارونم همه اش دور و بر من یا سوپ می آورد یا آب میوه یا کپسول اکسیژن رو میداد پر کنن.
حال محترمم کمی بهتر شد و بهبودی یافتم
رفتم شرکت ر جمع دوستان
.
خیلی از دیدن مجدد من خوشحال شدن.
نارونم خیلی زحمت کشید خیلی کمکم کرد واقعا مریض داری کار سختیه. آترا و فرزانه هم به دیدنم اومدن. البته آترا قبلش تلفن هم زده بود.
خدا رو شکر کمی بهتر شدم.البته درد سینه هنوز سر جاشه ولی شاید خوب شدنم زمان ببره. خدا کمک کنه شمام دعا کنید. ش نارونی همه بخیر
.
خيلي خوشگله نه.... ديشب كلي با نارون شوخي كردم گرفتم فشارش دادم و البته در اين حال بوديم كه اومدن دم منزل شارژ بگيرن در اين حال :![]()
يكي از همسايه ها اصرار داره نارون بره با دخترش رياضي كار كنه نارون هم ميگه موندم تو رو درواسي نمي تونم برم. امروز صبح كه با هم از خونه اومديم بيرون يهو نارون از كنار من غيبش زد نگو همسايمون داشته ماشين مياورده يرون بره سر كار
.
امروز صبح البته تيما هم اومد دم خونه تا دو تايي با هم بريم شركت.ديشب كلي پاي كامپيوتر شيطوني كرده بود و ذوق زده شده بود
.
شب سر شام نمي دونم چرا بشقاب برنج از دستم ولو شد كف اتاق.نارون داشت تلفن حرف ميزد مث پسراي خوب تميزش كردم
.
دعا بكنين امشب بتونم خوب بخوابم.هر چي هم روز خسته كننده باشه بازم خوابم نمياد.
دارم از سينه درد مي ميرم.جاي زخم قبلي حسابي تير مي كشه. فردا ميرم دكتر ببينم چي ميگه ![]()
امروز عصر با آرشاويز رتيم پارك لاله كلي عكس گرفتيم
. براي پوستر ها.
شب نشستم و كلي با برادرم چت كردم
خيلي خوشحال شدم و كلي انرژي گرفتم.
دلم شور ميزنه خيلي زياد خدا كنه مشكل سينه درد حل شه.
نارون از ارمنستان اومد يك فقره شلوار خاكستري رنگ براي همسر گلش اورد كه امروز در شركت بپا كرديم. البته در منزل بپا كرديم رفتيم شركت
.
عصري تيما رو با خودم اوردم خونه با هم نمايشنامه جديد رو بازنويسي كنيم.نارون هم اومد پيشم و با هم چاي خورديم.تيما براي اينكه احساسات لطيف من به وجد بياد خودش چاي درست كرد. در قوري رو هم شكست...
خيلي دلم ميخواد بتونم برای کریسمس برنامه های شرکت رو درست کنم خدا کنه بشه. مادرم خیلی خیلی برام زحمت کشید.خیلی زیاد. نمیدونم چرا در کقابل رفتار تند و خشن من بازم سکوت میکنه و کمکم می کنه و خدا میدونه بابا چقدر بهش غر میزنه.............!
خیلی خسته ام .... دعا ککنین بخوابم..
پب نارونی همه بخیر.
![]()
شبها اندكي مطالعه مي كنم شايد خواب بياد سراغ اين چشماي خسته
.
همين كه صبح ميشه يا طرفاي صبح يه شدت خوابم مياد.
امروز يك عده نوازنده اومدن شركت.با كلي ساز براي آهنگ سازي دور هاي ججديد نمايش و البته ادوين رفته بودد بيرون كلي معطل شدن بيچاره ها. يعد كه ادوين اومد رفتن نمونه كار بزنن حس كردم الان سقف شركت مياد پايين. نارنج هي مي گفت همسايه ها چي مي گن.ادوين مي گفن روح بتي جان!!! (بتهوون بد بخت رو ميگه...! ) لرزيد تو خاك.![]()
بعد رفتن نوازنده ها با آرشه رفتيم براي تمرين. آرشه مشغول شد
ظهر با همكاران همه با هم ناهار خورديم
.
گيبل رو امروز بردم شركت.البته ادوين و آرشاويز ازم خوساتن. انگاري نبود نارون رو حس كرده. هي غژ غژ مي كنه غذا نمي خوره. يه بارم عصبي شدم سرش داد كشيدم. مث هيولا
.
مظلوم نگام كرد و رفت زير مبل
.
دلم به شدت براي نارون تنگيده مخصوصا امروز تو خونه موقع خوردن چاي
.
خيلي سخت مي گذره بدون نارون
.خيلي سخت. امروز سر كلاس با تمام وجود جو گير بودم و مشغول تدريس
كه لامپ اتاق تركيد همه گرخيدن از ترس
.
تيما تا در خونه همراهم اومد.
.
امروز سر كلاس حركت ميمه با بادكنك رو هم كار كرديم. ادوين از همه بهتر انجام ميداد.كلي دقت كردم تا مث خودش انجام بدم.
شب ناروني همه بخير. نارون عزيزم شبها بدون من مي خوابه. الهي خواباي خوب بيني سرسبز من.
شب ناروني همه بخير.
دختر كوچولوي خوشگل شش سالگي نارون منه![]()
. عكس رو اسكن كردم كيفيت جالبي نداره اما
مجبور شدم كوچيكش كنم.والا تو قالب اين وب جا نمي شد![]()
.اين عكس رو مادر نارون خانوم تو
مسير كودكستان ازش گرفته.اين هم عكس كودكي خودمه. البته بزرگتر از نارون بودم. فكر كنم ۷ يا ۸
سالگيم باشه.خيلي ذوق كردم تا نارون اينو برام پيدا كرد.دو روزي از خواب و خوراك انداختمش تا پس از
جستجوي كمد و دراور و چمدون و كشو .... اينو پيدا كرد.خيلي خوشحال شدم. خواهر گرامي پوپك جان
من زياد به ۳۶۰ نميرم فقط بسلت مي زنم اونجا. اي دي هم شكر خدا ندارم..... تا يكي بسازم.
.شما ا
گه كار خاصي داري همينجا بگو.ممنونم.ضمنا سيصد و شصت هم با آي دي خودم
نيست.شرمنده///////.
شب ناروني همه بخير![]()
.





