تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من
سلام نارونی.

روز دوازدهم فروردین پدرم زنگ زد بهم گفت دوستش برای باغشون حمیعا خانوادگی دعوت کرده زود پاشو بیا باید بریم جا بگیریم. گفتم مگه صف قند و شکره که باید جا گرفته بشه.البته اینو به خودم گفتم نه به پدر جان !!!حقیقتش میخواستم بپیچونم نرم و با تیما برم بیرون. ضمنا اصلا حوصله نداشتم ساعت یازده شب راه بیفتم برم جایی که خوش نمیگذره.گفتم شما برید من بعدا میام بابا که دستمو خونده بود گفت اون دوستت هم وردار بیار.اینقدرم با پدرت جر و بحث نکن /گفتم چشم.گفت ناراحتی؟ من پشت گوشی===> در جواب پدر===> نه پدر جان اصلا .

ساعت یازده و نیم شب رفتم در منزل تیما هن و هن رفتیم در خونه ی بابا مث کاروان ماشین به ماشین راه افتادیم پشت سر هم. بابا اومد تو ماشین پیش من و نارون و قبل اینکه سوار شه گفت پسر تو خجالت نمی کشی؟گفتم چرا باباجون. گفت این ماشینت رو ببر بشور کفک زده از کثیفی.(انگاری که نون لواشه کفک بزنه) گفتم چشم میبرم مگه شما دیدین تو تاریکی شب. پدر گفت کور که نیستم خب میبینم.ببینم اصلا تو روت میشه با این ماشین پر از شپش و کبره تو خیابون رانندگی کنی؟گفتم  اون کله است که اگه شسته نشه شپش میزنه. باب گفت اینقدر با پدرت جر و بحث نکن تو کی میخوای آدم شی.زیر لب که فقط نارون بشنوه گفتم از نظر شما هیچوقت. به بهانه بستن بند کفش خم شدم و ریسه رفتم از خنده. تو ماشین از تو آینه نارون رو میدیدم که به احترام بابا عقب نشسته بود و جلوی رو سریشو گرفته بود جلو دهنش یه ریز میخندید.یکی دوبار از خنده اش خندیدم پدرم گفت به چی میخندی حواست به رانندگی ات باشه.... میدونی جون به جونت قربون کنن سر به هوایی....اصلا پیاده شو خودم بشینم پشت ماشین.تابرسیم چهار بار سکته کردم از دست تو.پسر بزرگ کردم از اون برادرت ارا یاد بگیر یه پارچه آقاست. زدم کنار و پدر جان همچنان غرغرکنان نشست پشت فرمون و اگر خدا بخواد راه افتادیم) تا برسیم پدرم تا خود در پارکینگ باغ از افتخارات کسب نشده !!! برادرم آرا سخنرانی کردند.دوست پدرم به گرمی ازمون استقبال کرد داشتم میمردم از بیخوابی و خستگی. گیبل رو بردم بیرون تا جاییی برای خوابیدنش پیدا کنم. دوست پدرم گفت تو باغ چهار تا سگ بزرگ داریم که ممکنه اذیتش کنن و تاصبح هم نمیشه تو باغ بخوابه ممکنه روباه بیاد بخورتش.بیا بریم خونه همسایه اونا غاز و اردک دارن گیبل شما هم اونجا بخوابه. رفتیم با هم و من میترسیدم خواب باشن دیدم نه خدارو شکر بیدارند و برای پسر بچه کوچولوشون تولد گرفته بودند.رفتیم تو باغچه اونا و گیبل رو تو توری خیلی بزرگ سیمی پر از غاز و اردک کردم و خیالم راحت شد شب جاش امنه.

شب از شدت خستگی خیلی زیاد اصلا خوابم نمی برد. اما بالاخره صدای زوزه سگها از ته باغ با صدای جیرجیرک و بوی برگها و درختان باغ و خیسی باغ کم کم پلکمو سنگین کرد و خوابیدم. صبح که بدار شدیم.تیما طوطی هاشو برده بود پیش یه کاسکو بزرگ سفید خیلی خوشگل مال دوست پدرم.دوست بابا گفت بیا بریم غازت رو بگیر از همسایه. رفتیم و در باغشون باز بود دوست پدرم که با بستگانشون مشغول صبحانه بودند دیگه پایین نیومد یعنی من ازش خواستم رفتیم دم توری بزرگ قفسی و دلم ریخت پایین دیدم قفس خالیه خالیه. یه تشت بزرگ تهش کمی خون و مقدار زیادی پر سفید و خاکستری ریخته رو زمین.

دست و پام شل شد همسایه دوست بابا که انگار یادش افتاده بود بدو بدو اومد و از همون دور همونجور که میدوید توضیح میداد اقا نترس  از غازای خودم امروز میخوایم کباب غاز بخوریم.!

 قبل از اینکه بتونم جملاتشو درست تو مخم هجی کنم صوای نرم نجوا مانند چند اردک توجه ام رو جلب کرد  دوست بابا خندید گفت پدر سوخته ها نگاشون کن چه خوشگلن. چرخیدم دیدم گیبل نازنیم لابلای دسته ای غاز و اردک رنگارنگ داره واسه خودش قدم میزنه لای چمنها.همسایه هی میخندید میگفت ترسیدی اومدم همینو بهت بگم که نترسی من امانتدار خوبیم.گیبل رو بغل کردم انگار خوشش نمیومد بیاد پیش من و موندن پیش دوستای جدیدشو ترجیح میداد.تشکر کردم و یه بار دیگه به تشت پر خون نگاه کردم و کمی دلم گرفت اومدم بریم بیرون دیدم لب  حوض بزرگ یا که نه استخرچه بزرگی هیکل صورتی رنگ بزرگ یک غاز توی یه سبد !منظره درداوری بود.گیبل رو محکمتر چسبوندم به خودم اومدیم اینطرف.

 صبحانه خوردیم و توی اون هوا خیلی چسبید.همه مشغول شدن برای ناهار و جای شما سبز کباب خوشمزه ایی درست کردند. بعد ناهار کمی تو باغ چرخیدیم و والیبال بازی کردیم و وسطی.کمی بعد لب استخر آب بازی و شوخی و شیطنت و گیبل رو انداختند وسط استخر شنا کنه. هین اب ندیده ها هی طول و عرض استخر رو شنا میکرد و سرشو میکرد زیر اب مومد بالا.

عصری میز عصرانه رو خودم چیدم چای شیرینی میوه باقالی پخته آش رشته سیب زمینی سرخ کرده و یه جمع صمیمی و شاد.عصرانه رو خوردیم و هوا خیلی سرد شده بود.

رفتیم داخل خونه و قرار شد شام زود مصرف شه و زودی برگردیم خونه من تیما یکی  از پسرای دوست باب قرار شد برگردیم بقیه گفتند میمونند. شام رو خوردیم و من و تیما تمام ظرفای شام رو شستیم که اینکار باعث شادی و مسرت زیاد خانمها شد. یکی دو نفری هم زیر لب زمزمه کردند واسه خودشیرینیه.اما مهم نیست چی شنیدیم تیما در حالیکه استینهای خیسشو تکون میداد گفت در هر جمعی وظیفه اینه که خانم و اقا مساوی هم کار کنن تا به همه خوش بگذره.خانمها هم گاهی به استراحت میاز دارند درست کردن غذا برای جمعیت اصلا راحت نیست.به افتخار این سخنرانی شاهانه از طرف بانوان کف مرتب و از طرف اقایون چشم غره های... تقدیم تیما شد.

خلاصه چای خوردیم و راه افتادیم موقع اومدن بابا گفت فردا این ماشین رو میبری کارواش.میدی بشورنش حیا هم چیز خوبیه. من درحالیکه فکر میکردم تمیزی ماشین چه ارتباطی به شرم و حیا داره گفتم: بابا اخه قبل عید شمال بودیم بارندگی بود و گل توی جاده منم نرسیدم تمیزش کنم. بابا چشم غره ایی رفت هیچی نگفت.

شب دوش اب گرم یه لیوان چای داغ و بعد رختخواب گرم.نارون نخوابید مشغول تصحیح اوراق امتحانی شد. مثل من تنبل نیستش که دختر خوبیه.

 امیدوارم سال آینده هم سیزده بدر قشنگی مثل امسال تجربه کنیم و کنیم هممون.

شب نارونی همه بخیر.

راستی ماشین رو هم بردم کارواش انصافا رنگش باز شد اینقدر کثیف بود فکر کنم حق با پدرم باشه.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام. سال نو مبارک.ایشالا سالی نارونی باشه.

امسال عید بهتر از پارسال و حتی سالهای پیش بود.خیلی خوش گذشت مخصوصا سیزده بدرش. روز دوم عید عید دیدنی منزل علی رفتیم. ناهار پیششون بودیم امسال عید تصمیم گرفتم به همه ی دوستانم کادو بدم برای علی جوراب بردم.عاشق رنگ طوسیه خیلی خوشحال شد.علی هم بهم عیدی داد. این اولین دوست مسلمونم بود بهم عیدی داد تو سال جدید. خونه علی خیلی خوش گذشت.من علی رو مجبور کردم بعد ناهار پا شه با هم ظرفارو بشوریم خانمها کمی استراحت کنن. خدا میدونه چقدر غر زد تا دو تا لیوان و چهار تا بشقاب رو شست.کچلم کرد.

منزل شاهین که یکی از هنرجوهای من و تیما هست رفتیم که خیلی معذب بود.نمی دونم چرا من هی سعی میکردم خودمونی و ساده برخورد کنم هی پرتقال از دستش میفتاد دور خودش میچرخید هول شده بود اخر سر بالاخره  بابشقاب میوه از پله ی اشپزخونه شون  ولو شد رو زمین. خیلی خودمو کنترل کردم نخندم.لبامو فشردم رو هم و لپم سرخ شد.(اینو نارون بعدا بهم گفت). ناهار خوردیم و طفلکی چیزی نمونده بود غذا پرت شه گلوش.

بعد منزل پدر آترا رفتیم یک شب شام. پدرش بهمون عیدی داد و خیلی خوش گذشت. تیما با طوطی هاش اومد پیشمون گفت امسال به طوطی هام عیدی قند تبریز دادند خوردند و دل درد گرفتند.!!!

اواخر عید هم با نارون به مشهد رفتیم وای که چقدر این شهر شلوغ بود.اینگار نیمی از جمعیت ایران ریختند تو این شهر. دو روز بیشتر قرار بود نباشیم اما سفرمون شد ۵ روز ولی کلا خوش گذشت.

امیدوارم سالی که اومد سال خوبی باشه.این سومین باریه دارم تو بلاگفا تایپ میکنم هی میپرونه نوشته هامو.درباره ی سیزده بدر بعدا مینویسم الان کار دارم. سالی نارونی برای همه آرزومندم.

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


                               آخرین سلام نارونی سال ۸۷:

سال معمولی بود ولی یه سری اتفاقات عجیب غریب هم توش افتاد.این پست هم طولانیه هم اینکه چون روزای اخر سالی به شدت سرم شلوغ بود هی نصفه نصفه نوشتم و یهو بهم ریخت در نتیجه امروز و فردا آپم کامل خواهد شد.برای ادوین هفته پیش سفارش اجرا داده شده بود توی یک مدرسه.  تو خیابان تهران پارس چقدر گشتیم تا مدرسه رو پیدا کردیم ادوین جان آي كيو ادرس رو گم فرموده بودند بالاخره هم دير رسيديم و شد موقع زنگ تفريح مدير مدرسه هم عصباني اومد جلو اما چيزي نگفت ولي از ش كارد ميزدي خونش نميريخت اينقده اعصابش خرد بود.اجراي جالبي بود كل جمعيت بچه هاي گروه هنر صد و پنجاه نفر بودند.اخر سر اجرا هم تيما من و آرشاويز كلاس به كلاس رفتيم و كمي توضيحاتي در مورد  انتخاب رشته كنكور و گرايشات و .. اينا داديم.

براي بار آخر در سال ۸۷ پيش دكترم رفتم اكيدا دم عيدي منو از خوردن ترشي مركبات ترش مضر براي معده و اجيل و تنقلات منع كرد. نارون خانومي روزهاي اخر سالي حسابي گرفتار كار مدرسه و بچه هاست ميخواد تمام تلاشش رو بكنه سال ديگه مدرسه ايي بره كمي نزديك تر به خونه.دو هفته پيش هم به شدت درگير اجرا ها و جشنواره عدالت و اميد در تئاتر شهر بوديم. نمايش عدالتخانه كاري از گروه رويك به كارگرداني دوست خوبم آقاي حميدرضا آذرنگ به نظرم كار فوق العاده ايي بود. خيلي جون كندم خودمو رسوندم به اجراي سانس دو.عكسهاي جشنواره رو حتما براتون ميذارم.

شمال هم رفتيم و نارون خانومي يك خرس گنده براي مدير مدرسه شون هديه خريد گفتم نارون روت ميشه اينو نشون بدي ايشون ميگه نه مديرمون خيلي دلش ميخواسته. گفتم مديرتون چند سالشه گفت ۴۵ سال! خوب خيلي خوبه!

يك روز قبل فكر كنم سه شنبه بود..دم غروب نشسته بودم گيبل كنارم با يه چاي داغ مشغول نويسندگي روي يك داستان نمايشي از علي مشعلي كار ميكردم كه ملتفت شدم نارون هنوز با اينكه هوا تاريك شده منزل نيومده. و اتفاقا شام هم نداريم. موقتا كار رو تعطيل نمودم اندر آشپزخانه استين زدم بالا و شامي تدارك ديدم به به. كوكو سبزي سالاد به به. با سيب سرخ كرده. كه چقدرم براي آسم مفيده...!!! ديدم

نارون  و نارنج اومدن خونه الهي بميرم نارونم گريه ميكرد پرسيدم چي شده نارنح گفت چيزي نيس موتوري كيفشو زده...!توي همون كوچه لعنتي ميثاق شش كه هميشه تاريكه و نور ماه و مهتاب بيشتر از نور چراغ شهرداريه! نارون خانومي من خيلي ترسيده بود. خدا رو هزار بار شكر كه بلايي سر خودش نيومد. ميگفت يه افغاني روي موتور كيفو زده. مردشور تركيب هر چي افغانيه ببرند. بس كه همشون يا قاتلند يا دزد يا اسيد پاش. بيشعور ها. نارون رو دلداري دادم و براش شير گرم كردم به زور كمي شام خورد. خيلي ترسيده بود. از اين به بعد شبهاي تاريك خودم ميرم دنبالش ته دلم از خودم بدم اومد اي كاش تنهاش نذاشته بودم....چه ميدونستم گفتم مثل هر شب راحت خونه مياد.اما از اين به بعد هم به نارون هم به خودم قول دادم كه مراقبش باشم و شبها و دم غروب خودم برم دنبالش.

این هم عکسی از تئاتر شهر و محوطه اطرافش برای مهناز خانوم ببخشید دیر شد اما عکسی هست از تئاتر شهر در سال ۸۷ زمستون سرد.

اینم یکی دیگه:

 و این هم عکسهای جشنواره عدالت و امید و در کمال پوزش کارگردان جان اجازه ندادند عکسهای خود نمایش رو براتون بذارم:

 

شب چهارشنبه سوری خیلی خوش گذشت رفتیم خونه ادگارین شام. گیبل رو هم بردیم و تیما هم طوطی هاشو آورد یه اتیش بزرگ وسط حیاط درست کردند و فشفشه اتیش زدند چند تا هم منور کوچیک رنگی تفریح سالمی بود حد اقل صدای بمب و ترقه نبود ادم اذیت شه و هوا حسابی الوده شه و خطرناک شه واسه مریضای قلبی و تنفسی مث خودم.

خب ایشالا از عکسها خوشتون بیاد شب نارونی همه خوش به امیدو شبهای نارونی در سال جدید

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |