تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من
توی ساحل زیر یک سقف ایستادم هوا ابریه و مرطوب.دریا وحشی و خشمگین و سرد روبه رومه.موجها مث هیولا تنوره میکشن و وحشی به ساحل می کوبن و کف میشه و بر می گردن تو دریای تند و عصبی.دریا ساحل کثیفی داره کیسه زباله و آشغال و تکه های استخوان و پلاستیک.آب چرک و گل آلود و کثیفی  محکم میریزه رو ساحل و بر میگرده تو دریا.برادرم کنار ساحل دراز کشیده و یه متکا یا چیزی شبیه اون گذاشته زیر سرش.روبرو ساحل خونه ی مرحوم پدر بزگم رو میبینم با حیاط خیلی بزرگ و استخر گل آلودشون که هیچوقت تمیزش نمی کردن.

موج سنگین و خشمگین مدام میخوره به ساحل و بر میگرده تو دریا.نزدیکه خیس بشم میکشم عقب تر.

تو ساحل میدوم و حس می کنم به جای ماسه گل لای جلو دریا زمین رو پوشونده.می خوام بگم برادرم هم بلند شه بیاد عقب نمیتونم...صدام در نمیاد نفسم تنگ میشه.چه سخته نفس کشیدن.ریه هام پره از هوا الانه پاره میشه هر نفسی که میکشم نگه اش میدارم بازدم اش خیلی کمه.می گردم دنبال اسپری ام نمی دونم کجاست.برادرم داره رو موهای سرش دست میکشه و پاهاشو تکون میده و همونجوری دراز کشیده روبه رو ساحل.هوا داره تاریک میشه و یهو میبینم داره بارون ریز تندی میباره.دم غروبه.همون غروب تلخ و دلگیر....همون غروب شوم...همون غروبی که دنیا خالی شد برام...حس میکنم سینه ام پر از هوا شده و پف کرده.چقدر نفس کشیدن سخته...موجهای بزگ و سنگین به ساحل میخوره و پخش میشه ...پر از گل لای و یهو ادنا زیر یکی از همین موجهای بزرگ و سنگین پر از گل و لای و آب کثیف و پر از کف دستهاشو رو موهاش تکون می ده.آب میاد رو صورت برادرم و تمام بدنشو آب گل لود کثیفی پر میکنه و باز برمیگرده تو دریا. شروع میکنم توی ساحل موازات دریا به دویدن.بغض میکنم برای ادنا و یهو میبینم که دیگه نیست وجود نداره نیستش نه خودش نه متکاش.....

چقدر سینه ام سنگین شده و نفس کشیدن سخته صدای نفسهای خودم رو خیلی بهتر از شلوغیای اطرافم میشنوم.با سرعت بیشتری میدوم و تو حیاط خونه بابا بزرگ دختر عمو و زن عموم رو میبینم میخندن و میگن چیو داری قایم میکنی از مابگو.دنبالم میکنن و با هیجان و ناراحتی که نمیخوام بفهمن مشکلم چیه تو باغچه میدوم.نمی تونم بهشون بگم ادنا محو شداز لب دریا.

حین دویدن پسر بچه کوچولویی میبینم که مسیر قدمهای تند منو با چشمای متعجبش دنبال میکنه صدای زن عمو و دخترشو میشنوم الان میایم فکر کردی میتونی در بری..دارن شوخی میکنن.دیگه نمی تونم نفس بکشم و با یه تکون محکم از خواب می پرم...سینم به حد انفجار پر از هوا شده هر چی نفس کشیدم با بازدم کمی بود.بلند میشم میشینم و با نفس درد دار بلندی هوارو از ریهام خارج میکنم. تا میتونم نفس میکشم واسپری رو از کنار بالشم میکشم بیرون و هوای سردشو خالی میکنم تو دهنم ریه و گلوم سرد میشه...

نارون میاد تو اتاق لپمو مبوسه میگه بیدار شدی؟بریم عصرونه بخوریم؟صدای گیبل از اشپزخونه میشنوم.سینم هنوز درد میکنه.نفس میکشم و میرم تو آشپزخونه.....

ادنا........

چند وقت بود این وب رو آپ نکرده بودم فکر کنم حدودا دو ماه.از همه عذر میخوام دیر به نظراتشون جواب دادم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |