روزهام روزهای زندگی که با وجود بدن نیمه سالمم و زندگی اروم و گیبل و نارون سپری میشد حالا شده به غمکده که نفس کشیدنم برام سخت شده.محاله جایی میرم ادنا نیاد جلو چشمم.تو خیابون که راه میرم انگار میخوام تو صورت مردم دنبالش بگردم.حوصله حرف زدن و خندیدن ندارم.به کامپیوتر دست نمیزنم مگه کار اداری شرکت باشه و سراغ تلوزیون اصلا نمیرم.
کلاسهامو واگذار کردم به یکی از همکارام.اصلا نمیتونم رو تدریسم مخصوصا عملیش تمرکز کنم.نمی فهمم شب و روز داره چه طوری میگذره. از غذا خوردن و طعم غذا چیزی نمی فهمم.فقط چیزی میخورم سیر شده باشم.محاله ممکنه بخوابم و توی خواب ادنا رو خواب نبینم.حتی تحمل ندارم عکسهاشو اخرینهایی که تو ایران گرفتیم رو ببینم.دیوونه میشم نمیتونم تحمل کنم.شبها زیر پتو میلرزم از گریه نفسم بند میره و به سرفه میفتم.میپرم بیرون از تخت نارون و بیدار نکنم...کتاب نمایشنامه هامو باز میکنم و فقط بهش خیره میشم نوشته ها و جملات و کلماتو میبینم اما فقط نگاهشون میکنم نه چیزی میخونم نه می فهمم.اصلا تمرکز حواس درست و حسابی ندارم چیزی بنویسم.فقط با خودکارم روی کاغذ خطهای کج و کوله میکشم که با حال و احوال خودم جور در بیاد..........
چقدر زندگی تلخ شد یهو چقدر سخت شد چقدر سرد شد....دارم میمیرم
ادنا...داداشی....مهربونم......


