تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من
سلام نارونی:

تا به حال تا به این سن و سال با این همه رمضون هایی که گذشته نشده بود برای افطار جایی دعوت بشم.یعنی پای سفره افطار بشینم.زمضون دعا خوندنش رو خیلی دوست دارم.واقعا به ادم آرامش می ده به قول یکی حتی اگر هم مستجاب نشه دعا خوندن قشنگه و آدمو آروم می کنه.

علی یکی از هنرجوهام که الان خیلی وقته باهاش کلاس نداشتمو و ندارم.برام به یکی از دوستان پیغام داده بود ککه بهش زنگ بزنم.منم زنگ زدمو و من و نارون رو برای افطار منزلشون دعوت کرده بود.اولش جا خوردم.اون که می دونست من مسیحی هستم.نارون گفت خب حتما برای شام دعوت کرده بیا بریم.حقیقتش اصلا خوشم نمیومد و کلا حوصله هم نداشتم برم.بعد فوت ادنا دل و دماغی برای هیچ کاری ندارم.بهر حال به زور سر و کله ایی مرتب کردم و رفتیم منزلشون.

روی میز سفره رنگارنگی چیده بود و قبل افطار او کمی دعا خوند.بعد کتاب قآن رو باز کرد و با صوت سوره بسیار زیبایی رو خنود .سوزی صدای علی داشت که نمیدونم چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم بغضم ترکید و کمی بی صدا گریه کردم.یاد ادنا بودم.علی  و نارون که پای سفره بودند هیچی نگفتند و خوشبختانه همسرش رته بود جواب تلفن رو بده.

بعد قرائت قران باز کمی دعا خوندیم و افطار شد.همسرش با سلیقه و مهربون آش رشته خورش قیمه کوکو سبزی پخته بود.خیلی اشتها نداشتم دلم میخواست علی ساعتها با صدای دلنشینش برام از کتاب قرآن سوره های قشنگشو بخونه. اما روم نشد ازش بخوام.هرچند که اگرم قبول می کرد من نمی تونستم جلو گریه هامو بگیرم.شب خوبی بود خوش گذشت.به هوس افتادم برم یک کتاب قرآن جیبی بخرم. کوچولو.همیشه پیشم باشه اما کمی می ترسم.اگه آرا و پدرم بفهمن......!

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی:

هفته پیش یه روز غروب نزدیک افطار که تلوزیون روشن بود و و داشت اذان پخش می شد دوباره به شدت احساس دلتنگ کردم و یاد ادنا افتادم. همین حین زنگ زدند و نارون در رو باز کرد.

 

یکی از همسایه ها بودش که یک کاسه آش نذری آورده بود این آش منو خیلی یاد دوران کودکیمون انداخت روزای سر زمستون که برف می بارید و کلاسها سرد بودن و بعد مدرسه بهمون آش میدادند.اندازه یه کاسه خیلی کوچولو.

یاد یکی از هم کلاسیهام بودم که خانواده بسیار فقیری داشت و سر و وضع مرتبی نداشت.همیشه لباساش نامرتب و کثیف بود و زنگ های تفریح هیچوقت خوراکی برای خوردن نداشت.همشه تنها بود و هیچ دوستی هم نداشت.

عاشق دبیر ورزشمون بود و معلم ورزشمونو خیلی دوست داشت.من وقتی دبستان بودم معلم ورزشمون کسی بجز معلم اصلی خودمون بود.

اسم همکلاسیم محمد بود.یادم نیست درست اون اوایلش چی بهم گفتیم با هم دوست شدیم و صمیمی اما یادمه دیدم وقتی دیگ آش رو تو راهرو اوردند و یکی یکی صف کشیدیم و معلم بهداشت با پیش بند سفید آش یه ملاقه آش واسه هر کس می کشید وقتی برای محمد کشید با چنان ولعی غذاش رو میخورد که نمی دونم چرا دیگه آش میلم نمی کشد گفتم محمد من آش دوست ندارم بیا تو بخور.

گفت هوا سرده خودت چی؟ گفتم آخه من دوست ندارم. این اغاز دوستیمون بود قبل از اینکه با تیما دوست شم محمد دوست صمیمی من شد.البته ارتباطمون در حد همون مدرسه  و کلاس بود.من رفتم نشستم کنار محمد.زنگهای تفریح با هم بودیم براش یه لیوان تمیز بردم و بهش گفتم برای اینکه منفی انظباطی نگیره و از انظباطش کم نکنن با لیوان اب بخوره.

با هم دیگه زنگ تفریح خوراکی میخوردیم از کتابخونه کتاب میگرفتیم گاهی اگه درس نداشتیم تو حیاط زنگ تفریح با هم بازی میکردیم و خلاصه با هم بودیم.

با اینکه خیلی کوچیک بودم اما می دیدم دوست ها و همکلاسیهام و حتی اونایی که مال کلاسای دیگه بودن یه جورعجیبی من رو نگاه میکردند. اما واسه من مهم نبود.چون محمد سر و وضع مرتبی نداشت کسی باهاش دوست نمی شد اما واسه من این مهم بودش که محمد مهربون بود و من عاشق خنده هاش بودم.وقتی از ته دل میخندید.

هنوزم عمق نگاه تلخ و تحقیر امیز و متعجب بچه های دبستان تو ذهنم مونده.نم دونم چرا از یادم نرفته....  اون نگاه ها......

به نظر شما من کار بدی کرده بودم؟

لباس و موهای شونه کرده و پول تو جیبی و کیف قشنگ مدرسه و کفشهای براق فقط ظاهر ما بدن ما رو می پوشونه.همون بدنی که خدای ما اونو افریده . برای هممون یکسان یک جور.از گوشت و پوست و رگ و استخوان. اما میزان وجدان محبت و معرفت و شعور رو در باطنمون به یک اندازه قرار نداده.تنها تفاوت همه آدمها در اینه.و الا چه خوش پوش باشی چه بد پوش مهم قلبته که باید همه رو یه جور ببینه و دوست داشته باشه.البته به جز یه سری ادمای حروم خور نامرد که کم هم نیستن تو جامعه.

قلبی که خدا گذاشت تو سینه همه آدما چه پشت لباس ابریشمی مخفی باشه چه پشت یه لا پرهن چرک مهم محبت اش هست ه چیز دیگه بذار هی نگاه های سوزنده شونو بمن بدوزن من که هیچوقت نفهمیدم چرا؟

سال بعد محمد رفت از مدرسه ما نمیدونم کجا دیگه ندیدمش هیچوقت دلش نمیخواست بدونم خون اش کجاست منم اصرار نمیکردم.

امیوارم هر جایی که هست همه باهاش مهربون باشن و دوستش داشته باشن و تنش سالم باشه.

** ظهر سه ساعت خوابیدم الان خوابم نمیاد برم کپه مرگمو بذارم زمین ببینم خوابم می بره یا نه**

شب نارونی همگی بخیر.

محمد عزیزم شب نارونی تو هم بخیر.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی:

امروز جمعه بیست شهریور ماه تولد دوست و برادر خوب و مهربونم تیما ی عزیزم هستش.

تیما جونی تولد خوشگلت مبارک باشه.امسال تیمای مهربون ما پیش ما نبود واسه تولدش اما به محض اینکه برگرده باید شیرینی تولدشو بما بده. بعدشم بیاد و کادو های خوشگلشو ازمون بگیره اگه میتونه البته!!!!

پارسال برای تیما توی شرکت تولد گرفتیم.شمع هاشو فوت کرد و خودشم اخر از همه کیک خورد و ما هممون با هم یک جا بهش هدیه دادیم.بعدشم همه با هم برای شمام به رستوران رفتیم.

امیدوارم همیشه شاهد تولد های شاد تیما ی مهربونم باشم دوستی که از سال آخر دبستان با من همراه بوده تا دانشگاه و تا الان که مث یک برادر کنارم بوده.دلم برات تنگیده بسی تیما.

این روز شیرین رو به همسر مهربون تیما هم تریک میگم.

ایشالا تا دو هفته دیگه هم تیما برمی گرده ایران و هم... ذاخاری میاد...

از همه ممنونم به خاطر محبتهاشونسعی میکنم آروم آروم برگردم به روال سابق زندگی اگر ادوه نبود ادنا ذاره!!!.

شب و روز همگی نارونی باشه

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |