تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من
 .

دیروز با تیما و آرشه و برادر تیما به استخر رفتیم.بعد مدتها و حتی می خوام بگم سالها بود که استخر می رفتم.از محوطه پشت استخر صدای یکی از ترانه های قدیمی مهر پویا میومد:

آسمان می گرید امشب

ساز من می نالد امشب

او خبردارد که دیگر اشگ من ماتم گرفته

او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته.....

استخر بزرگ گرم قشنگ و لذت بخش بود.فرو رفتن توی گرمای آب و فقط به شنا کردن و آب بودن محیط اطراف فکر کردن تمام خستگی ها و کرختی های روحی و کوفتگی بدن رو از از تن به در کردن فقط برای یکی دو ساعت!!!...

 

پیش خودم فکر کردم وقتی ذاخازی خاومد بیارمش اینجا و لی خیلی زود پشیمون شدم چون ذاخاری نمی تونست ممکن بود با دیدن این حجک آإ یاد فوت دردناک پدرش بیفته.

یاد ادنا افتادم که چقدر عاشق شنا کردن و سوارکاری بود.مادرم همیشه برای آلودگی آبها نگران بود.

ادنا دلم برات خیلی تنگ شده.چقدر سخته بدونی که دیگه هیچوقت نمی تونی ببینیش.

تو پست بعدی در مورد هالووین می نویسم.

هالوین پارسال ادنا زنده بود.......

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلامی نارونی.

 

 

امسال هم مثل پارسال به دلیل گرفتاری های شدید شغلی و و غصه هرگز نبودن ادنا موفق نشدم این پست مهم رو روز یکم مهر بنویسم برای این موضوع از همسر عزیزم واقعا معذرت می خوام.ضمن اینکه روز یکم مهر و یک هفته بعد اون صد در صد اومدن ذاخاری قطعی شده بود اما نشد.مسلما چند هفته یا چند ماه دیگه طول میکشه تا بیاد.بهر حال زمانش مشخص نیست.

برای نارون روسری رو که مدتها دنبال طرحش می گشت و  پیدا نمی کرد( البته منم پیدا نکردم اما شبیه شو پیدا کردم) خریدم.

صبح ساعتی زودتر از نارون بیدار شدم .تصمیم گرفتم با تدارک دیدن صبحانه مفصلی این روز رو بهش تبریک بگم.سوسیس سرخ کرده نان تازه و پنیر خامه ایی  شیر  کره. آب پرتقال  و قهوه خوشبویی که نمی دونم چرا طعمش اون روز به  خوبی هر روز نشده بود.میخواستم گل هم بخرم اما صبح به اون زودی گلفروشی باز نبود.نارون با بوی این صبحانه لذیذ بیدار شد و به آشپزخونه اومد.وقتی منو دید خیلی تعجب کرد.بوسیدمش و این روز خجسته رو بهش تبریک گفتم.خیلی خوشحال شده بود.دور میز می چرخید و ذوق می کرد.گفت: چه خوبه یه روز صبح بیدارشی و میبینی میز صبحانه چیده شده و مسولیتت کمتر شده.

با هم صبحانه خوردیم و نارون روسری شو همراه خودش برد که رسید مدرسه لباس عوض کنه و سر کلاس بپوشه.مدیر دبیرستان زن روشن فکر و مهربونیه و معتقده برای نشاط و تنوع روحی دانش آموزان بهتره معلمها سر کلاس روسری رنگی یا مقنعه های رنگی اما کاملا محجبه و پوشیده بپوشن.البته ته دلم هم میدونستم که به نارون کاری ندارن.چون فقط نارون و یک معلم دیگه مسیحی هستن

نزدیکی های غروب بود نارون به من زنگ زد و گفت زودتر بیام خونه.مادرم گفته امشب باید منزلشون بریم.کمی ناراحت شدم.در تمام مدت روز داشتم به این فکر می کردم که پارسال  در این روز با اینکه ادنا ایران نبود اما زنده بوددلم میخواست از این روز لذت ببرم اما تلفن مادرم نگرانم کرده بود..خلاصه کمی زودتر اومدم خونه و نارون گفت مادرم مارو شام منزلشون دعوت کرده.هیچ خوشم نمی یومد برم اما میدونستم مادر می رنجه و پدرم هم کلی غرغر می کنه.رفتیم و محض احنیاط گیبل رو هراهمون نبردم.

مادرم با همدستی نارون کیک قرمز خوشگلی که مشاهده می کنید تهیه کرده بود و پدر هم ناپرهیزی فرموده دستور پخت شام رو داده بود.

 

 

مادرم چنان محکم بغلم کرد که انگار بعد سالها منو میبینه.گفت من تحمل دوری بچه هامو ندارم ادنا رفت کافیه.دلم گرفت و اینقدر ناراحت شدم که دلم میخواست یه گوشه خوت پیدا کنم و گریه کنم.

با اینکه شب خوبی بود و خوش گذشت اما  حرف مادر و اینکه هنوز داغ ادنا رو بر دل داره ناراحتم کردواین باعث شد نه از غذا لذت ببرم نه از کیک قرمز خوشگل.پدرم دستمو محکم فشار داد و ته چشماش اشگاشو میدیدم. با تحکم تلخ همیشگی اش گفت بیشتر بما سر بزن.

بوضوح مشخص بود دلشون شدید برای ادنا گرفته.موقع برگشتن توی اتوبان خنک و تا حدی مرطوب نارون سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.نتونستم جلو بغضمو بگیرم......ادنا... ای کاش هنوز تو پارسال بودیم.کاش می تونستم بازم ببینمت.تو حتی توی عروسی منم نبودی.موقع عروسیم از ایران رفتی......دلم برات خیلی تنگ شده......

شب نارونی همه بخیر.

 

از مادر و پدرم برای زحمات اون شبشون ممنونم .

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |