داشتم پرونده ها و پوشه هامو جا به جا می کردم که نقاشی های پنجم دبستانم رو پیدا کردم...............رفتم تو فکر .................

همیشه سر زنگ نقاشی بفکر کشیدن چیزهای طبیعی بودم.دوستها و همکلاسی هام ماشین قطار و هواپیما و تنفگ و جبهه می کشیدن من اسب و گل و درخت و خونه و گربه و دختر طبیعت و جنگل و دریا..... .
این نقاشی دختر بچه منو به فکر عجیبی از گذشته ها برد.... یه روز از خودم پرسیدم من چرا خواهر ندارم ؟سه برادر بزرگتر از خودم داشتم و بی نهایت به بزرگترین برادرم وابسته بودم و هستم (البته).
به مادرم گفتم دلت میخواست دختر می داشتی؟گفت خدارو شکر ۴ تا پسر عسلی دارم .اما من همیشه آرزو داشتم خواهر داشته باشم.
خواهری که موهای بلندشو شونه بزنه و با روبان صورتی ببافه و با عروسکهاش بازی کنه.
شیطنتها و شیرینی های دخترونه..... کمی که بزرگتر شدم بعضی از دوستامو می دیدم که خواهر داشتن و خواهراشونو کتک میزدن فحش میدادن و اذیت میکردن.و دخترارو ترسو معرفی می کردن .
باهاشون قهر می کردم و بدم میومد از این رفتارها.می گفتم اگه خودم خواهر داشتم هیچوقت این رفتارهای زشت رو باهاش نمیکردم.
داداشم آرا میگه: میکردیش یه دختر شیطون غیر قابل تحمل مث خودت . منم گفتم خوب البته هنر بنده فقط در زمینه تئاتر خلاصه نمیشه من خیلی هنرمندم.......!!!!!! .
یه روز تو مدرسه سر زنگ نقاشی از عشق خواهر نداشته ام این دخترک رو نقاشی کردم. هرچند همکلاسی هام خندیدن و معلمم اصلا خوشش نیومد اما من از سر لجبازی هم که شده نگه اش داشتم. .به عشق خواهر و ......عشق نارون.
شبتون خوش و نارونی بمونید.


