تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من - شب چهل و نه:
جای ادنا بس خالیست...........

صبح مادر جان تلفن زدند که نمیایی پیشمون. خیلی وقته سر نزدی. گفتم چشم. رفتم ظهر پیش مادر.پدر نبود خونه  و واقعا از ته دلم خوشحال شدم چون اگه بود قطعا بحث و جدل داشتیم.

عین روزهایی که از مدرسه میومدم خونه مادر منتظرم بود.

بوی عطر چلو خورش با برنج....

چایی تازه دم یه بشفاب پر میوه خنک....

سعی کردم همیشه در مقابل چیزی که یک خانم جلوم میذاره میخواد مادرم باشه واهرم یا از بستگان واقعا ممنونش باشم. مادران و خواهران زیادی تو این جامعه زحمت میکشند و مردهای خانواده هیچوقت قدر دانی نمیکنن!

 مادر مثل همیشه سرمو چسبوند به سینه و با چشمای نمناک منو بوسید.

چرا دیر به دیر میای سراغم؟

با هم ناهار خوردیم. بعد ناهار چایی خیلی می چسبه اونم کنار مادر.

طبق معمول با بحث بچه شروع کرد.

هنوز مادر نشده نارون. کی میشه صدای وغ وغ بچه تو بشنوم از تو بغلت.

گفتم مادر من خودم هنوز بچه ام.خندید و گفت میدونم. و بعد نصیحتهای همیشگی.(خوبه بابا منزل نیستن جانشین دارند برای نصیحت کردن!).اون غاز گنده رو بنداز بیرون از زندگیت صاحب یه بچه شو و بلکه دو تا و سه تا.بین حرفاش گفتم ده تا.....

ـ وسط حرف من نیا.. آره مادر جان سه چهار تا بچه دورتو بگیرن و اونوقت حسابی سر خودت و نارون گرم میشه.

طبق معمول گذاشتم عرایض نادر تموم شه بعد خیاری نصف کردم و نارنگی پوست گرفتم و...

مادر همینطوری نگاهم میکرد و منتظرجوابم بود!

میوه رو گذاشتم جلوی مادر و گفتم:دیگه از من گذشت مادر....

مادرم پرسید : از نارون هم؟ سکوت کردم. پیش مادر خونه ی بابا خیلی گذشت. جمعا ۳ ساعت پیشش بودم. تصمیم گرفتم علی رغم غرغر های بابا بازم برم خونه پیششون. حس کردم بعد رفتن ادنا چقدر مادر افسرده تر شده...

تا حدی مثل خودم.اما من بزرگترین دلخوشم نارونه  اما مادر چی؟ همه بچه هاش ازش دور. بابا رو نمیدونم قضاوتی ندارم اما مادرم...........

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |