آخرین سلام نارونی سال ۸۷:
سال معمولی بود ولی یه سری اتفاقات عجیب غریب هم توش افتاد.این پست هم طولانیه هم اینکه چون روزای اخر سالی به شدت سرم شلوغ بود هی نصفه نصفه نوشتم و یهو بهم ریخت در نتیجه امروز و فردا آپم کامل خواهد شد.برای ادوین هفته پیش سفارش اجرا داده شده بود توی یک مدرسه. تو خیابان تهران پارس چقدر گشتیم تا مدرسه رو پیدا کردیم ادوین جان آي كيو ادرس رو گم فرموده بودند بالاخره هم دير رسيديم و شد موقع زنگ تفريح مدير مدرسه هم عصباني اومد جلو اما چيزي نگفت ولي از ش كارد ميزدي خونش نميريخت اينقده اعصابش خرد بود.اجراي جالبي بود كل جمعيت بچه هاي گروه هنر صد و پنجاه نفر بودند.اخر سر اجرا هم تيما من و آرشاويز كلاس به كلاس رفتيم و كمي توضيحاتي در مورد انتخاب رشته كنكور و گرايشات و .. اينا داديم.
براي بار آخر در سال ۸۷ پيش دكترم رفتم اكيدا دم عيدي منو از خوردن ترشي مركبات ترش مضر براي معده و اجيل و تنقلات منع كرد. نارون خانومي روزهاي اخر سالي حسابي گرفتار كار مدرسه و بچه هاست ميخواد تمام تلاشش رو بكنه سال ديگه مدرسه ايي بره كمي نزديك تر به خونه.دو هفته پيش هم به شدت درگير اجرا ها و جشنواره عدالت و اميد در تئاتر شهر بوديم. نمايش عدالتخانه كاري از گروه رويك به كارگرداني دوست خوبم آقاي حميدرضا آذرنگ به نظرم كار فوق العاده ايي بود. خيلي جون كندم خودمو رسوندم به اجراي سانس دو.عكسهاي جشنواره رو حتما براتون ميذارم.
شمال هم رفتيم و نارون خانومي يك خرس گنده براي مدير مدرسه شون هديه خريد گفتم نارون روت ميشه اينو نشون بدي ايشون ميگه نه مديرمون خيلي دلش ميخواسته. گفتم مديرتون چند سالشه گفت ۴۵ سال! خوب خيلي خوبه!
يك روز قبل فكر كنم سه شنبه بود..دم غروب نشسته بودم گيبل كنارم با يه چاي داغ مشغول نويسندگي روي يك داستان نمايشي از علي مشعلي كار ميكردم كه ملتفت شدم نارون هنوز با اينكه هوا تاريك شده منزل نيومده. و اتفاقا شام هم نداريم. موقتا كار رو تعطيل نمودم اندر آشپزخانه استين زدم بالا و شامي تدارك ديدم به به. كوكو سبزي سالاد به به. با سيب سرخ كرده. كه چقدرم براي آسم مفيده...!!! ديدم
نارون و نارنج اومدن خونه الهي بميرم نارونم گريه ميكرد پرسيدم چي شده نارنح گفت چيزي نيس موتوري كيفشو زده...!توي همون كوچه لعنتي ميثاق شش كه هميشه تاريكه و نور ماه و مهتاب بيشتر از نور چراغ شهرداريه! نارون خانومي من خيلي ترسيده بود. خدا رو هزار بار شكر كه بلايي سر خودش نيومد. ميگفت يه افغاني روي موتور كيفو زده. مردشور تركيب هر چي افغانيه ببرند. بس كه همشون يا قاتلند يا دزد يا اسيد پاش. بيشعور ها. نارون رو دلداري دادم و براش شير گرم كردم به زور كمي شام خورد. خيلي ترسيده بود. از اين به بعد شبهاي تاريك خودم ميرم دنبالش ته دلم از خودم بدم اومد اي كاش تنهاش نذاشته بودم....چه ميدونستم گفتم مثل هر شب راحت خونه مياد.اما از اين به بعد هم به نارون هم به خودم قول دادم كه مراقبش باشم و شبها و دم غروب خودم برم دنبالش.
این هم عکسی از تئاتر شهر و محوطه اطرافش برای مهناز خانوم ببخشید دیر شد اما عکسی هست از تئاتر شهر در سال ۸۷ زمستون سرد.

اینم یکی دیگه:

و این هم عکسهای جشنواره عدالت و امید و در کمال پوزش کارگردان جان اجازه ندادند عکسهای خود نمایش رو براتون بذارم:


شب چهارشنبه سوری خیلی خوش گذشت رفتیم خونه ادگارین شام. گیبل رو هم بردیم و تیما هم طوطی هاشو آورد یه اتیش بزرگ وسط حیاط درست کردند و فشفشه اتیش زدند چند تا هم منور کوچیک رنگی تفریح سالمی بود حد اقل صدای بمب و ترقه نبود ادم اذیت شه و هوا حسابی الوده شه و خطرناک شه واسه مریضای قلبی و تنفسی مث خودم.
خب ایشالا از عکسها خوشتون بیاد شب نارونی همه خوش به امیدو شبهای نارونی در سال جدید![]()

