چقدر اوايل ارديبهشت سخت گذشت.
مردم از شدت بار كاري و خستگي.هر روز از شش صبح بيدار مي شدم و تا هشت شب سر كار.تا ميرسيدم خونه مي شد نه و تا شام و تايپ كردن اون متن احمقانه مي شد دوازده شب.
چقدر خستم.خيلي دچار روزمرگي شدم.خيلي.
نارون شديدا سرش شلوغه چون حدود دو هفته ديگه امتحانات پايان سال شروع مي شه. منم بايد تا دو هفته ديگه چهار تا متن نمايشي تايپ كنم هر كدوم حد اقل چهل صفحه.دل تو دلم نيست اگه نتونم تايپ كنم تا اون موقع چقدر افتضاح ميشه.
شبها مثل بچه هاي خوب ميشينم پاي كامپيوتر به تايپ كردن و دانلود كردن برنامه
هاي اموزشي واسه نارون.
نرسيدم به موقع وبمو آپ كنم.تو تمرين بند بازي در اثر يك سهل انگاري كوچولو زمین خورم و پام به شدت ضرب ديد.طوري كه حتي نشد پشت فرمون بشينم تيما منو تا خونه رسوند.حدود دو روز توي خونه استراحت كردم تا حالم بهتر شد وقتي ديدم پام دردش ارومتر شده خيلي خوشحال شدم. دلم به شدت البالو ميخواد.منتظرم زودتر بیاد تو بازار.روز 22 که امروز باشه تولدمه.تولد من آترا زهرا گلاره و ...جمیعا همه تو اردیبهشت اومدیم دنیا.قرار شده شب جمعه کارایی بکنن برامون.آترا الان مریضه گلاره سرما خورده من پام درد میکنه.
اينقدر سرم شلوغه و گرفتاري هاي ريز و درشت دارم كه يادم رفته دارم يه سال بزرگ ميشم.خيلي خستم دارم غش مي كنم
غروب ناروني همه بخير
.


