<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تمام شبهای نارونی من  </title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ رو برای نوشتن روزهام درست کردم و اون رو با هزار تا بوسه ی سرخ به همسرم نارون تقدیم می کنم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 20:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب شصت و هشت:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>سلامی نارونی.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بار سومه مینویسم و بلاگفا دیوونه بازی در میاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزه همه اش هوا ابری بوده و بارون می باریده.منم چنان سرمای سختی خوردم و با توجه به آسم خفنی که دارم همه اش باید از خس خس و درد سینه غذاب بکشم.سرفه و هوای آلوده که جای خود دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسایه پایینی ترانه بمون تا بمونم رو با صدای وحشتناک بلندی گذاشته.که صداش حال آدمو بهم میزنه.فردای روزی که ذاخاری اومد مادر و پدرم اومدن پیشمون.مادرم خیلی خوشحال از بیرون غذا گرفته بودند مادرم شیرینی پخته بود و با آبنبات برای ذاخاری آورده بود.همون شب والدن نارون هم اومدن.همه خوشحال بودند و می خندیدند و منم خوشحال بودم از بار اندوه مادر پدرم بخصوص مادرم کاسته شده.به حدی که انگار فوت ادنا براشون عادی شده و بهتر میتونن با حظور ذاخاری تحملش کنن.نارون از همه عالم و آدم بیشتر خوشحاله.دو روز پیش یه خرس گنده سفید برای ذاخاری خریده بود.بعد بردش بیرون و براش خرید کرد و تنقلات براش خریده بود.بعد با هم به سینما رفته بودند.خوشحالم از اینکه این بچه مایه شادی و آرامش همه شده.امیدوارم روح ادنا هم در ارامش باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;.دیروز هم که نارون از سر کار اومده بود ذاخاری رو برده بود بیرون کمی بگردن.ذاخاری هنوز کوچتر از این حرفاست که بخواد از هوای آلوده و و خیلی مسایل دیگه ایران گله داشته باشه اما غریبی می کنه.روزها ذاخاری خونه مادرمه و قرار شده خونه مادر نارون هم برهبا پدر نارون کلی شلوغ میکنن و میخندن و بازی میکنن.خیلی زود با همه اخت شد خدا رو شکر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب منزل مادر نارون رفتیم.واقعا دستپخت خوبی داره ایشون.جای شما سبز شام لذیذی خوردیم. آکواریم بزرگ خونه توجه ذاخاری رو شدیدا جلب کرده بود اما وقتی نزدیکش شد کمی ترسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا شب هم مادر و پدرم جمیع والدین و خانواده رو به منزلشون دعوت کردن.حوصله این مهمونی ها و این شلوغیا رو اصلا ندارم و دلم میخواد کمی تنها باشمو و به رفتار ذخاری نگاه کنم و در موردش فکر کنم.از طرفی خوشحالم اومدن ذاخاری باعث شده کدورت کمرنگی که بین والدین من و والدین نارون هست کلا فراموش شه.این برام خیلی خوبه و خیلی مهمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدنم درد میکنه و تا این چند کلمه رو نوشتم هزار تا عطسه و سرفه کردم.میرم بخوابم اما قبلش تولد نینف عزیز روتبریک میگم نه به بعضی  هوادارای اریان که رفتاراشون چندش آوره به دوستای با محبتم تبریک میگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب نارونی همه بخیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 20:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و هفت:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>بالاخره داخاری به ایران اومد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره داخاری به ایران اومد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.فکر میکنم تقریبا یکماه شده باشه که آپ نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این چند هفته اندازه یکی دو سال اتفاقات عجیب غریب افتاده.کمی هم سخت و مشکل.شب تولد نارون باید یک عروسی حیثیتی و تحمیلی هم می رفتیم.برای همین نشد همون شب برای نارون جشن بگیریم.تو عروسی هم خیلی بی پکر و ناراحت بودم و اصلا بهم خوش نگذشت.گوشه ایی نشسته بودم و مشغول تماشای جمعیت و عروس و داماد شاد که موبایلم زنگ خورد.وکیل ادنا بود.خبر داد که روز شنبه ذاخاری رو به ایران میاره.یک لحظه احساس کردم خون به مغذم نرسید.بلند شدم و دنبال جای خلوتی می گشتم و چند بار پرسیدم یعنی میاد ایران&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;؟وکیل ادنا هم که انگار خیلی حوصله نداشت حرف بزنه توضیحات مختصری داد و گفت روز شنبه ساعت پنج صبح فرودگاه باشم.بعد هم با یک خداحافظی رسمی قطع کرد.احساس می کردم دلم میخواد همونجا بیفتم بمیرم.روز  ساعتی که بارها تو ذهنم تصور کرده بودم و اونو جلوی چشمم اورده بودم حالا قرار بود دو روز دیگه اتفاق بیفته&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.وقتی برگشتم بین مردم انگار رنگ و روم خیلی بهم ریخته شده بود.ارزو می کردم زودتر عروسی تموم شه و برگردیم خونه.نارون یکی از دوستان قدیمی شو که همسایه و همکلاس هم بودن پیدا کرده بود و وقتی اومد ن جلو به من معرفیش کنه.اصلا متوجه نبودم چطوری باهاش احوالپرسی کردم.دوست نداشتم از الان با یک احساس بد و یه مشت افکار مزخرف اوقات خوش رو بهش حروم کنم.شب که خواستیم برگردیم خونه به نارون جریان رو گفتم.چنان ذوق کرد و خوشحال شد که تعجب کردم.گفت هیچوقت در آرزوی بچه نبودم به خاطر تو اما زندگیمون از روزمره گی و یکنواختی در میاد و پر از تنوع میشه.قبلا هم نارون اصرار کرده بود که قیم ذاخاری بشم اما من از ته دل راضی به این کار نبودم.حس میکردم دستام روی فرمان ماشین میلرزه و اصلا روش کنترل ندارم از نارون خواهش کردم خودش پشت ماشین بشینه و من غرق فکر شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نارون گفت تو هیچ کاری نکن فقط باهاش مهربون باش من خودم همه کار براش میکنم و مادری در حقش می کنم.نارون پشت فرمون بود و من در حالیکه چراغهای زرد و نارنجی تو هوای مه گرفته اتوبان سرد رو می شمردم به این فکر می کردم روز شنبه چه فاجعه ایی و چه لحظات سختی انتظارمو میکشه.در ان واحدچهار نمایشنامه نوشتم در چهار حس مختلف برام خیلی راحت تر بود تا دیدن و رو در رو شدن با ذاخاری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونستم بعد فوت پدرش چه حالی داره؟چی باید بهش بگم.اگه پرسید پدرم اگه بهانه شو گرفت من چی باید بهش بگم؟اگر بهانه مادرشو گرفت چه خاکی به سرم بریزم.قبلا ها هیچوقت این طور جدی به این مسایل و این سوالها فکر نکرده بودم.اگر نارون اولش خوشحال بود بعدش غر غر کرد چی؟هزار تا علامت سوال مثل کرم توی مغذم می لولید تا رسیدیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر مادرم به راحتی از پذیرفتن ذاخاری شونه خالی کرده بودند به این بهانه که در آینده جوابی نداشتن به مادرش بدن.اما جواب روح ادنا رو چی؟نباید می دادن؟کی باید میداد؟اگه نتونستم ار بچه اش خوب نگهداری کنم ایا ادنا منو می بخشه؟ آخه مسولیت یک انسانه شوخی که نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرفی به خاطر بعضی مسایل قانونی و حقوقی مسئولیت ذاخاری طبق اونی که ادنا خودش خواسته بود نوشته بود و تنظیم کرده بود به من باید واگذار می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه مسئولیت سخت و سنگینی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از بچه متنفر بودم.نه اینکه بچه ها رو دوست نداشته باشم اما خدم هیچوقت دلم نمیخواست صاحب اولاد بشم.ارزو می کردم در اینده با دختری ازدواج کنم که اونم بچه دوست نداشته باشه.نارون این قضیه رو به راحتی پذیرفته بود.در طی سالهای ازدواجم زندگی خوبی داشتیم با هم خدارو شکر اما این اتفاق شوم و تلخ برادرم رو ازم گرفت و حالا ذاخاری رو من باید بزرگ کنم.برادرای دیگرم هم....هیچی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوانه وار و عاشقان نارون رو به حد پرستش دوست داشتمو و دارم و به این دلیل از بچه بدم میومد که دلم نمیخواست این مهر و علاقه رو تقسیم کنم.دوست داشتم فقط یه نفر تو زندگیم باشه تا این مهر و علاقه رو به پای یک نفر بریزم نه اینکه چند تا بچه در کنارش در نقشهای مختلف  حظور داشته باشن و من مجبور به تقسیم این عشق بشم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام شب تا صبح با ااضطراب گذشت.نارون سعی می کرد محبتم کنه تا اروم شم اما نمی دونم ناراحتیم از چی بود.ناراحت بودم برای ادنا برای ذاخاری برای مادرش که نمی دونستم کجاست! یا برای سوالی که می ترسیدم ذاخاری بپرسه و من نمیدونم چی باید بهش جواب بدم؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه شب برای نارون تولد گرفتم.کیکش خیلی خوشگل بود شکل یک اردم زرد بود اما خوشمزه نبود.شایدم به نظر من اینجور اومد.برای نارون یک پالتو سورمه ایی خریدم که بهش گشاده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;.نارون می گفت اینقده میخورم تا چاق بشم و پالتو اندازه ام شه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چمعه شب تا صبح اینقدر غلتیدم تو رختخواب که یهو.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;خودم با پتو که دورم پیچیده شده بود با متکا پرت شدیم رو زمین.صدایی داد که خونه لرزید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;.گیبل ترسید و از تو سبدش بیرون پرید و شورع کرد به سر و صدا کردن.نارون وحشتزده پرید و گفت چی بود؟گفتم هیچی.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot;&gt;.داشتیم تخت رو مرتب می کردیم که صدای در اومد.یکی آهسته پشت در می کوبید.رفتیم درو باز کردم همسایه مون بود.رنگش پریده بود پرسیدد آقای مددیان چی شده؟صدا از خونه شما بود؟از تو حیاط دیدم چراغتون روشنه اومدم بالا.افتاده بودم به تته پته چی بگم بهش؟آرزو کردم نارون بیاد دم در یه چیزی بگه تموم شه این جریان اما نارون پشت ستون آشپزخونه ایستاده بود یه ریز می خندید و لپاش مث لبو سرخ شده بود.با اینکه خیلی ناراحت بودم  و می لرزیدم چنان خنده ام گرفته بود که اگر همسایه فقط دو دقیقه دیگه صبر کرده بود ترکیده بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;.گفتم یه جسم سنگین بود افتاد گف اتاق.نگاه سرزنش امیزی کرد و سری تکون داد و با ناراحتی گفت شب شما بخیر.در و بستم و ولو شدم پشت در از خنده.ساعت دو نیم بود و من خبر مرگم قرار بود سه و نیم از خونه برم بیرون.برم فرودگاهدیگه خوابم نبرد تا یک ساعت بعد که لباس پوشیدم رفتیم فرودگاه.قلبم داشت میومد تو حلقم که بالاخره هواپیما بعد کلی فس فس و تاخیر و ...تمرگید تو فرودگاه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذاخاری رو از دور دیدم با کاپشن قرمزش و کلاه قرمز و سفیدش و لپای سرخ و صورت شاد و معصومش.دستش تو دست وکیله بود که تا منو دید پرید بغلم.پیش از اینکه بهم نزدیک شه فقط برای یک لحظه تو چشاش یاد نگاه ادنا افتادم....آخ داداشی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تمام توان و نیرو از خدا کمک خواستم که اشگم جاری نشه.بعد حرف زدن با وکیل و رد و بدل کردن یه سری مدارک و پرونده و ...اومدیم خونه.تو توبا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.همینطوری مث دم اسب اشگکهام پایین میریخت.داخاری خسته بود بغل نارون خوابش برد واول رفتیم سر سرا آقای ... رو رسوندیم تا رفتیم خونه هوا روسن شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا خداوندا ازت برای همه چیز تشکر میکنم و ممنونم ذاخاری رو بالاخره بعد پنج ماه صحیح و سالم رسوندی ایران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا کمکم کن از عهده این مسئولیت سنگین بر بیام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 21:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و شش:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description> &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز با تیما و آرشه و برادر تیما به استخر رفتیم.بعد مدتها و حتی می خوام بگم سالها بود که استخر می رفتم.از محوطه پشت استخر صدای یکی از ترانه های قدیمی مهر پویا میومد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان می گرید امشب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساز من می نالد امشب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او خبردارد که دیگر اشگ من ماتم گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استخر بزرگ گرم قشنگ و لذت بخش بود.فرو رفتن توی گرمای آب و فقط به شنا کردن و آب بودن محیط اطراف فکر کردن تمام خستگی ها و کرختی های روحی و کوفتگی بدن رو از از تن به در کردن فقط برای یکی دو ساعت!!!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 324px; HEIGHT: 201px&quot; height=368 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1257117742.jpg&quot; width=354 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیش خودم فکر کردم وقتی ذاخازی خاومد بیارمش اینجا و لی خیلی زود پشیمون شدم چون ذاخاری نمی تونست ممکن بود با دیدن این حجک آإ یاد فوت دردناک پدرش بیفته&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد ادنا افتادم که چقدر عاشق شنا کردن و سوارکاری بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.مادرم همیشه برای آلودگی آبها نگران بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادنا دلم برات خیلی تنگ شده.چقدر سخته بدونی که دیگه هیچوقت نمی تونی ببینیش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو پست بعدی در مورد هالووین می نویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هالوین پارسال ادنا زنده بود.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب نارونی همه بخیر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و پنج:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>سلامی نارونی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 325px; HEIGHT: 281px&quot; height=388 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256586457.jpg&quot; width=316 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال هم مثل پارسال به دلیل گرفتاری های شدید شغلی و و غصه هرگز نبودن ادنا موفق نشدم این پست مهم رو روز یکم مهر بنویسم برای این موضوع از همسر عزیزم واقعا معذرت می خوام.ضمن اینکه روز یکم مهر و یک هفته بعد اون صد در صد اومدن ذاخاری قطعی شده بود اما نشد.مسلما چند هفته یا چند ماه دیگه طول میکشه تا بیاد.بهر حال زمانش مشخص نیست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای نارون روسری رو که مدتها دنبال طرحش می گشت و  پیدا نمی کرد( البته منم پیدا نکردم اما شبیه شو پیدا کردم) خریدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ساعتی زودتر از نارون بیدار شدم .تصمیم گرفتم با تدارک دیدن صبحانه مفصلی این روز رو بهش تبریک بگم.سوسیس سرخ کرده نان تازه و پنیر خامه ایی  شیر  کره. آب پرتقال  و قهوه خوشبویی که نمی دونم چرا طعمش اون روز به  خوبی هر روز نشده بود.میخواستم گل هم بخرم اما صبح به اون زودی گلفروشی باز نبود.نارون با بوی این صبحانه لذیذ بیدار شد و به آشپزخونه اومد.وقتی منو دید خیلی تعجب کرد.بوسیدمش و این روز خجسته رو بهش تبریک گفتم.خیلی خوشحال شده بود.دور میز می چرخید و ذوق می کرد.گفت: چه خوبه یه روز صبح بیدارشی و میبینی میز صبحانه چیده شده و مسولیتت کمتر شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هم صبحانه خوردیم و نارون روسری شو همراه خودش برد که رسید مدرسه لباس عوض کنه و سر کلاس بپوشه.مدیر دبیرستان زن روشن فکر و مهربونیه و معتقده برای نشاط و تنوع روحی دانش آموزان بهتره معلمها سر کلاس روسری رنگی یا مقنعه های رنگی اما کاملا محجبه و پوشیده بپوشن.البته ته دلم هم میدونستم که به نارون کاری ندارن.چون فقط نارون و یک معلم دیگه مسیحی هستن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیکی های غروب بود نارون به من زنگ زد و گفت زودتر بیام خونه.مادرم گفته امشب باید منزلشون بریم.کمی ناراحت شدم.در تمام مدت روز داشتم به این فکر می کردم که پارسال  در این روز با اینکه ادنا ایران نبود اما زنده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;دلم میخواست از این روز لذت ببرم اما تلفن مادرم نگرانم کرده بود..خلاصه کمی زودتر اومدم خونه و نارون گفت مادرم مارو شام منزلشون دعوت کرده.هیچ خوشم نمی یومد برم اما میدونستم مادر می رنجه و پدرم هم کلی غرغر می کنه.رفتیم و محض احنیاط گیبل رو هراهمون نبردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم با همدستی نارون کیک قرمز خوشگلی که مشاهده می کنید تهیه کرده بود و پدر هم ناپرهیزی فرموده دستور پخت شام رو داده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 294px; HEIGHT: 307px&quot; height=382 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256573010.jpg&quot; width=274 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم چنان محکم بغلم کرد که انگار بعد سالها منو میبینه.گفت من تحمل دوری بچه هامو ندارم ادنا رفت کافیه.دلم گرفت و اینقدر ناراحت شدم که دلم میخواست یه گوشه خوت پیدا کنم و گریه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه شب خوبی بود و خوش گذشت اما  حرف مادر و اینکه هنوز داغ ادنا رو بر دل داره ناراحتم کردواین باعث شد نه از غذا لذت ببرم نه از کیک قرمز خوشگل.پدرم دستمو محکم فشار داد و ته چشماش اشگاشو میدیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;. با تحکم تلخ همیشگی اش گفت بیشتر بما سر بزن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوضوح مشخص بود دلشون شدید برای ادنا گرفته.موقع برگشتن توی اتوبان خنک و تا حدی مرطوب نارون سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.نتونستم جلو بغضمو بگیرم......ادنا... ای کاش هنوز تو پارسال بودیم.کاش می تونستم بازم ببینمت.تو حتی توی عروسی منم نبودی.موقع عروسیم از ایران رفتی......دلم برات خیلی تنگ شده......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب نارونی همه بخیر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 359px; HEIGHT: 214px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256523377.jpg&quot; width=358 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مادر و پدرم برای زحمات اون شبشون ممنونم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 21:02:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و چهار:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>سلام نارونی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح امروز کلیپ و آهنگ جدید آریانی ها رو دانلود کردم و در این فکر بودم که بدون نینف بالاخره گروه موفق شد ترانه قشنگ تری نسبت به گل اومد بهار اومد بسازه.ناهار جای شما سبز الویه خوردیم.همسر ادوین قول داده بود ناهار امروزمونو برامون آشپزی کنه و الویه خوشمزه ایی درست کرده بود و جای شما خالی ناهار حسابی چسبید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 409px; HEIGHT: 310px&quot; height=452 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1255854317.jpg&quot; width=442 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما.........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد ناهار بود که کلی همه سر به سر ادوین گذاشتن و خندیدن و اذیتش کردن و خلاصه قرار شد دیگه بریم دنبال کارمون.یک نسکافه گرم خوشبو ریخته بودم نشسته بودم پشت میز و مدام بیت آخر ترانه آریان رو زیر لب زمزمه می کردم که سر و صدای آرشه و ادوین بلند شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اونا یه لیوان از دست تیما زمین خورد و خرد شد که اینم به نوبه خودش شوکی بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه اومده بودم تمرکز کنم و با حواس جمع بنویسم که یهو کل ساختمون شروع کرد لرزیدن و شاید به نیم دقیقه هم نکشید که آروم گرفت.بلافاصله همه به خونه و خاواده زنگ زدیم. به موبایل نارون زنگ زدم می گفت چیزی حس نکردم.اما همکاراش بهش زنگ زده بودند و احوالشو پرسیده بودند.مدرسه شونم خیلی شلوغ بود صدای جیغ و ویغ دخترا به گوش می سرید.یکی از همکارام که اریانیه گفت زلزله آVیانی بود آریان با این ترانه و کلیپ قشنگی که ساخته زلزله ایی بپا کرده.!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توروخدا اینقدر غر به جونم نزنین چرا دیر آپ می کنی.بخدا فرصت کنم و برسم آپ می کنم حتما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ناونی هممون به دور از زلزله باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمین....!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:26:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و سه:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt;سلام نارونی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;:&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;قرار بود توی این پست از جشن تولد تیما بنویسم.وقتی تیما به ایران برگشت خیلی خوشحال شدیم هممون.اینکه تیما یکی از افراد شوخ و شیطون توی موسس هست و همه اش سر به سر همه میذاره و با همه شوخی میکنه.تیما واقعا مهربون و دوست داشتنیه.مث برادرم دوستت دارم تیما.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;برای تولدش توی موسسه همکارا و من و ادوین و جمعی از هنرجوهاش گرفتیم براش.از وقتی من دیگه به سر کلاس نمیرم و تیما عهدده دار مسولیت من شده هنرجوها خیلی باهاش صمیمی شدن و دوستش دارن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این کیک تولد تیما بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 388px; HEIGHT: 308px&quot; height=463 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1255222986.jpg&quot; width=330 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;هنرجوها اصرار داشتن تیما از رنگ سفید خوشش میاد و براش این کیک رو این طرحی خریدند که بیشتر رنگ سفید درش به کار رفته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;البته اگر قبلش از من پرسیده بودند می گفتم که تیما رنگ بنفش (انواع بنفش) و خیلی دوست داره و خوشش میاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جمیعا همه پول روی هم گذاشته بودیم و یه لبتاب برای تیما خریدیم.چنان از دیدنش ذوق کرد و خوشحال شد که انگار بچمون در عمرش دستش به کامپیوتر از هر نوعی نخورده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چون داشت به ساعت ده شب نزدیک می شدیم و هنرجوها باید زود می رفتن رفتیم بع رستوران و اونجا شام خوردیم.تیما می گفت امشب از خوشحالی خوابم نمی بره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شب خوبی بود و خوش گذشت.همیشه دیدن شادی دیگران لذت بخشه.اما....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ته دلم هیچی برام لذت بهش به معنای واقعی نیست هنوز داغ سنگین ادنا آروم نشده تو لدم.دلم یه ذره شده برای دیدن روی ماه ذاخاری.تصور اینکه روزی تیما هم از پیشمون میره مث روز اولی که برادرام ادنا و آندره از پيشمون ذفتن..... روزي كه نينف رفت....علي حشمتي رفت....و خيلي هاي ديگه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چيزي كه گلوي ادمو سنگين ميكنه از بغض اينه كه همه اونايي كه رفتن بهر حال هرجايي كه هستن وجود دارن و نشونه هايي ازشون تو اينترنت ميبينيم با مثلا نامه مينويسن و تلفن ميكنن و شايد بتونن روزي بيان و خانواده هاشونو ببينن اما ادنا.....اون ديگه هيچوقت نميشه ديد.هيچوقت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اميدوارم هميشه و هميشه بتونيم جشن تولدهاي قشنگ و خوب براي تيما بگيريم.تيماي عزيزم اميدوارم هميشه به همه ي آرزوهاي خوب  و قشنگت برسي.ميوارم نبينم روزي رو كه ازم دور بشي.هرچند كه اين اتفاق ممكنه به زودي بيفته....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شب ناروني همگي بخير&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 10:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و دو:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt;سلامی نارونی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خیلی زودتر میخواستم بیام بنویسم اما تا من تصمیم می گرفتم بیام اینجا بلاگفا هی مسخره بازی در میاورد.اونم دو روز پشت سر هم.دیگه شورشو در آورده بود.هر بار می خواستم بازش کنم مدام ارور میداد و باز نمی کرد.بلاگفا که درست شد. تازه هفته ایی پر از حادثه های اینترنتی شروع شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;.اول در پی یک جریان فیزیکی به علت سقوط یک فروند کتاب روی سی دی رام سی دی رام زیبای کامپیوترم به دو نیم تکه گشت!!!.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;یک سی دی از توش در اوردم و داشتم سی دی دوم رو از رو میز برمی داشتم توش بذارم که یک کتاب فرهنگ لغت سنگین و زمخت روی سی دی رام افتاد و اوو با خودش کند و پرت شد رو زمین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;.صدایی داد که خودم نارون نارنج و همکار نارون که مهمان ما بودند حدودا نیم وجب پریدن هوا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سی دی رامم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;من هم میخواستم به زودی کامپیوترمو ببرم برای ارتقا سیستم و یه وندوز جدید.حالا با مکافات مجبور شدم اطلاعات هارد رو بریزم تو فلش و با رایتر تنها سی دی نگاه کنم و بعد اینکه هارد خالی شد کامپیوتر رو بردم درست کردند و یک دی وی دی رام نو هم براش خریدم.امید که اینبار عقل حاکم به رفتارمان باشد با لایمت رفتار کنیم با کمپیوتر!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;بعد درست شدن ویندوز نصب انواع برنامه روش مودم شروع کرد به اذیت کردن و اینترنتم رو چند روزی از کار انداخت.مودم رو بردم شرکت ایران نت. کلی هم غر زدم سرشون بعد اومدم خونه و خلاصه بعد سه روز دوباره ای دی اس ال رو راه انداختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;حالا امیدوارم دیگه مشکلی برای کامپیوتر پیش نیاد بشینیم به کار و زندگیمون برسیم.تیما برگشت به ایران و از بازگشت ایشون بسیار خوشحال شدند همکاران مدیر خودم همسرش و ....حتی گیبل هم خوشحال شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;.برای تیما جشن تولد گرفتیم دوبار یکی در منزل یکی در شرکت.کوفتت نشه تیما همه یه بار تولد می گیرن تو دو بار گرفتی.الان دارم از خستگی و نفس تنگی میمیرم بعدا تو پست بعدی مفصل می نویسم و جوا نظرات پر مهر همه دوستای عزیزم رو میدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شب نارونی همه خوش و پر اکسیژن باد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 22:05:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت و یکم:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;سلام نارونی:&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;تا به حال تا به این سن و سال با این همه رمضون هایی که گذشته نشده بود برای افطار جایی دعوت بشم.یعنی پای سفره افطار بشینم.زمضون دعا خوندنش رو خیلی دوست دارم.واقعا به ادم آرامش می ده به قول یکی حتی اگر هم مستجاب نشه دعا خوندن قشنگه و آدمو آروم می کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;علی یکی از هنرجوهام که الان خیلی وقته باهاش کلاس نداشتمو و ندارم.برام به یکی از دوستان پیغام داده بود ککه بهش زنگ بزنم.منم زنگ زدمو و من و نارون رو برای افطار منزلشون دعوت کرده بود.اولش جا خوردم.اون که می دونست من مسیحی هستم.نارون گفت خب حتما برای شام دعوت کرده بیا بریم.حقیقتش اصلا خوشم نمیومد و کلا حوصله هم نداشتم برم.بعد فوت ادنا دل و دماغی برای هیچ کاری ندارم.بهر حال به زور سر و کله ایی مرتب کردم و رفتیم منزلشون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;روی میز سفره رنگارنگی چیده بود و قبل افطار او کمی دعا خوند.بعد کتاب قآن رو باز کرد و با صوت سوره بسیار زیبایی رو خنود .سوزی صدای علی داشت که نمیدونم چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم بغضم ترکید و کمی بی صدا گریه کردم.یاد ادنا بودم.علی  و نارون که پای سفره بودند هیچی نگفتند و خوشبختانه همسرش رته بود جواب تلفن رو بده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;بعد قرائت قران باز کمی دعا خوندیم و افطار شد.همسرش با سلیقه و مهربون آش رشته خورش قیمه کوکو سبزی پخته بود.خیلی اشتها نداشتم دلم میخواست علی ساعتها با صدای دلنشینش برام از کتاب قرآن سوره های قشنگشو بخونه. اما روم نشد ازش بخوام.هرچند که اگرم قبول می کرد من نمی تونستم جلو گریه هامو بگیرم.شب خوبی بود خوش گذشت.به هوس افتادم برم یک کتاب قرآن جیبی بخرم. کوچولو.همیشه پیشم باشه اما کمی می ترسم.اگه آرا و پدرم بفهمن......!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 343px; HEIGHT: 328px&quot; height=383 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1253571294.jpg&quot; width=392 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;شب نارونی همه بخیر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 22:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب شصت:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>سلام نارونی: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش یه روز غروب نزدیک افطار که تلوزیون روشن بود و و داشت اذان پخش می شد دوباره به شدت احساس دلتنگ کردم و یاد ادنا افتادم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;. همین حین زنگ زدند و نارون در رو باز کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 403px; HEIGHT: 244px&quot; height=389 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1253045301.jpg&quot; width=378 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از همسایه ها بودش که یک کاسه آش نذری آورده بود این آش منو خیلی یاد دوران کودکیمون انداخت روزای سر زمستون که برف می بارید و کلاسها سرد بودن و بعد مدرسه بهمون آش میدادند.اندازه یه کاسه خیلی کوچولو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد یکی از هم کلاسیهام بودم که خانواده بسیار فقیری داشت و سر و وضع مرتبی نداشت.همیشه لباساش نامرتب و کثیف بود و زنگ های تفریح هیچوقت خوراکی برای خوردن نداشت.همشه تنها بود و هیچ دوستی هم نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق دبیر ورزشمون بود و معلم ورزشمونو خیلی دوست داشت.من وقتی دبستان بودم معلم ورزشمون کسی بجز معلم اصلی خودمون بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم همکلاسیم محمد بود.یادم نیست درست اون اوایلش چی بهم گفتیم با هم دوست شدیم و صمیمی اما یادمه دیدم وقتی دیگ آش رو تو راهرو اوردند و یکی یکی صف کشیدیم و معلم بهداشت با پیش بند سفید آش یه ملاقه آش واسه هر کس می کشید وقتی برای محمد کشید با چنان ولعی غذاش رو میخورد که نمی دونم چرا دیگه آش میلم نمی کشد گفتم محمد من آش دوست ندارم بیا تو بخور&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت هوا سرده خودت چی؟ گفتم آخه من دوست ندارم. این اغاز دوستیمون بود قبل از اینکه با تیما دوست شم محمد دوست صمیمی من شد.البته ارتباطمون در حد همون مدرسه  و کلاس بود.من رفتم نشستم کنار محمد.زنگهای تفریح با هم بودیم براش یه لیوان تمیز بردم و بهش گفتم برای اینکه منفی انظباطی نگیره و از انظباطش کم نکنن با لیوان اب بخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هم دیگه زنگ تفریح خوراکی میخوردیم از کتابخونه کتاب میگرفتیم گاهی اگه درس نداشتیم تو حیاط زنگ تفریح با هم بازی میکردیم و خلاصه با هم بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه خیلی کوچیک بودم اما می دیدم دوست ها و همکلاسیهام و حتی اونایی که مال کلاسای دیگه بودن یه جورعجیبی من رو نگاه میکردند. اما واسه من مهم نبود.چون محمد سر و وضع مرتبی نداشت کسی باهاش دوست نمی شد اما واسه من این مهم بودش که محمد مهربون بود و من عاشق خنده هاش بودم.وقتی از ته دل میخندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم عمق نگاه تلخ و تحقیر امیز و متعجب بچه های دبستان تو ذهنم مونده.نم دونم چرا از یادم نرفته....  اون نگاه ها...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر شما من کار بدی کرده بودم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لباس و موهای شونه کرده و پول تو جیبی و کیف قشنگ مدرسه و کفشهای براق فقط ظاهر ما بدن ما رو می پوشونه.همون بدنی که &lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;خدای ما&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; اونو افریده . برای هممون یکسان یک جور.از گوشت و پوست و رگ و استخوان. اما میزان وجدان محبت و معرفت و شعور رو در باطنمون به یک اندازه قرار نداده.تنها تفاوت همه آدمها در اینه.و الا چه خوش پوش باشی چه بد پوش مهم قلبته که باید همه رو یه جور ببینه و دوست داشته باشه.البته به جز یه سری ادمای حروم خور نامرد که کم هم نیستن تو جامعه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قلبی که خدا گذاشت تو سینه همه آدما چه پشت لباس ابریشمی مخفی باشه چه پشت یه لا پرهن چرک مهم محبت اش هست ه چیز دیگه بذار هی نگاه های سوزنده شونو بمن بدوزن من که هیچوقت نفهمیدم چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال بعد محمد رفت از مدرسه ما نمیدونم کجا دیگه ندیدمش هیچوقت دلش نمیخواست بدونم خون اش کجاست منم اصرار نمیکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیوارم هر جایی که هست همه باهاش مهربون باشن و دوستش داشته باشن و تنش سالم باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;**&lt;/FONT&gt; ظهر سه ساعت خوابیدم الان خوابم نمیاد برم کپه مرگمو بذارم زمین ببینم خوابم می بره یا نه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;**&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب نارونی همگی بخیر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد عزیزم شب نارونی تو هم بخیر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 21:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب پنجاه و نه:</title>
<link>http://madadiyan.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>سلام نارونی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز جمعه بیست شهریور ماه تولد دوست و برادر خوب و مهربونم تیما ی عزیزم هستش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1252799052.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیما جونی تولد خوشگلت مبارک باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.امسال تیمای مهربون ما پیش ما نبود واسه تولدش اما به محض اینکه برگرده باید شیرینی تولدشو بما بده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;. بعدشم بیاد و کادو های خوشگلشو ازمون بگیره اگه میتونه البته!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال برای تیما توی شرکت تولد گرفتیم.شمع هاشو فوت کرد و خودشم اخر از همه کیک خورد و ما هممون با هم یک جا بهش هدیه دادیم.بعدشم همه با هم برای شمام به رستوران رفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم همیشه شاهد تولد های شاد تیما ی مهربونم باشم دوستی که از سال آخر دبستان با من همراه بوده تا دانشگاه و تا الان که مث یک برادر کنارم بوده.دلم برات تنگیده بسی تیما&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روز شیرین رو به همسر مهربون تیما هم تریک میگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشالا تا دو هفته دیگه هم تیما برمی گرده ایران و هم... ذاخاری میاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه ممنونم به خاطر محبتهاشونسعی میکنم آروم آروم برگردم به روال سابق زندگی اگر ادوه نبود ادنا ذاره!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب و روز همگی نارونی باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 22:35:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=madadiyan&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>madadiyan</dc:creator>
<guid>http://madadiyan.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
